آسیب‌شناسی شخصیت مدرن، در دستگاه فلسفی آپویی

25 مه 2011 چهارشن

[مورد مطرح در این رویكردِ مبتنی بر تحلیلِ شخصیتی،] لحظه نیست، تاریخ است؛ فرد نیست، جامعه است

«آسیب‌شناسی شخصیت مدرن، در دستگاه فلسفی آپویی»

در پلاتفرم‌های شخصیتی كه به كرّات در جنبش آپویی برگزار می‌شوند تا كادر مبارز را در مسیر دستیابی به شخصیتی انقلابی و پویا یاریگر باشد، همیشه جمله‌ی زیبایی توجهم را به خود جلب می‌كند: «خود را بشناس!»؛ این همان جمله‌ی مشهور سقراط فیلسوف پرآوازه‌ی یونانی‌ست. آری، فلسفه اگرچه به شناخت ماهیات كل عالم هستی می‌پردازد؛ اما نقطه‌ی آغازش هماره انسان است و فیلسوف كار را از خود می‌آغازد. بگذارید مسئله را از اینجا شروع كنیم كه شخصیت جاهلی كه از شناخت خویش عاجز باشد اصلاً نمی‌تواند فلسفه‌ورزی كند تا چه رسد به اینكه بتواند شناسای كیهان باشد. بنابراین فلسفه در اولین گام خود، همیشه كاوشی در باب شخصیت‌شناسی دارد یا دست‌كم دریچه‌ای به‌سوی آن می‌گشاید. در این جستار كوتاه در پی آن نیستیم تا تیپ‌های مختلف شخصیتی را به معرض آسیب‌شناسی(Pathology) بگذاریم؛ بلكه می‌خواهیم به این مهم دست یابیم كه چگونه می‌توان با خوانش متون فلسفه‌ی آپویی‌ـ در این جستار كتاب مانیفست تمدن دموكراتیك مد نظر ماست‌ـ به بینشی آسیب‌شناسانه در باب شخصیت مدرن‌ ـ شخصیت متأثر از مدرنیته و حتی به بیانی دیگر، مدرن‌زده‌ـ دست یافت. به هر حال در این بین می‌توان نمونه‌هایی را نیز من‌باب مثال عرضه داشت. تنها بایستی این نكته را افزود كه هرجا لفظ مدرن یا مدرنیته را به‌كار برده‌ایم نوع كاپیتالیستی آن را مراد كرده‌ایم؛ اینكه شكل‌گیری این نوع مدرنیته دارای چه سیر تاریخی‌ای بوده نیازمند بحث و مجالی دیگر است.

همچنین لازم به اشاره است كه در جستار حاضر، آن نكته‌ی مركزی و محوری كه فرادید قرار می‌دهیم همانا ازخودبیگانگی شخصیتی و چرائی عدم نیل به ساحت عظیم آزادی است. یعنی همان‌چیزی كه شخصیت مدرن به‌گونه‌ای تراژیك با آنها دست‌به‌گریبان است و از گره‌گشایی‌شان ناتوان.

 بُن‌انگاره‌ی اساسی را بر این بنا می‌نهیم كه شخصیت سالم، شخصیتی است كه اولاً بر هویت انسانی خویش و چگونگی آن واقف باشد و ثانیاً توان نیل به آزادی داشته باشد یا دست‌كم در جهان مدرن امروزی و تمدنِ تاكنونی در راستای كسب آزادی و برساخت حیات اجتماعی آزاد، كوشا باشد. انسان مدرن، چرا و چگونه با وجود عقلانیت ابزاری خویش از این مهم به‌دور است؟ این پرسش را بدین خاطر بیان می‌داریم كه عقلانیت مدرن را نقطه‌ی اوج پیشرفت بشری می‌دانند كه او را در دستیابی به هرچه اراده نماید توانا خواهد ساخت. اما می‌بینیم كه این گفته تا چه حد از واقعیت امر به‌دور است؛ بلكه خود عقلانیت ابزاری كه نشان‌ویژه‌ی انسان مدرن است نتوانسته موجودیت انسانی را به‌گونه‌ای صحیح راه بَرَد. شخصیت مدرن، علی‌رغم توان عقلانی خویش نمی‌تواند شخصیتی استوار باشد.

جهت آسیب‌شناسی این شخصیت بایستی چند مورد را به بررسی نهاد تا بتوان به كنه‌ موضوع پی برد:

الف) چیستی لغزش و انحطاط

لازم است در ارتباط با شخصیت به‌تباهی‌درافتاده‌ی امروزی ـ و به بهتر سخن «تاكنونی»‌ـ مقوله‌ی لغزش و انحطاط را مورد بذل توجه قرار دهیم. لغزش اساسی‌ای كه منجر می‌شود شخصیت از مدار سالم و بایسته‌ی خویش خارج و در مسیر خطا افتد چگونه ماهیتی دارد. دین، انسان را از ازل معصیت‌كار می‌شمارد. تناول میوه‌ی ممنوعه در بهشت، انسان را به گناهكاری ابدی محكوم نمود. اما مدرنیته، عكس آن را ادعا می‌كند و از انسان گناه‌زدایی می‌كند. اگر لغزش را ذاتی انسان بدانیم راه دگماتیسم و كنش‌پذیری شخصیت گشوده خواهد شد و اگر حكم به بی‌گناهی بدهیم و همچنانكه مدرنیته اعلام می‌كند ایده‌ی لغزش در حیات انسانی را بیهوده و بی‌معنا بخوانیم، دست او را برای بی‌اخلاقی باز می‌گذاریم و او را از وجدان عاری می‌سازیم. بنابراین رویكرد سومی ضرورت می‌یابد. بایستی گفت فراتر از اینكه لغزش و انحطاطِ شخصیتی را در فرد خلاصه كنیم، لازم آن است چنین بیانگاریم كه جامعه‌ی انسانی در نقطه‌ای از زمان و مكان دچار لغزش شده. همین باعث گردیده در طول تاریخ، شخصیت فرد نیز به انحطاط گراید. به‌نظر می‌رسد این واقع‌گرایانه‌ترین رویكرد در برابر مسئله است. با این‌حال از مسئولیت فرد در قبال شكل‌دهی به خویش نیز فروگذار نمی‌كنیم. اما اگر تنها فرد را یگانه و اصلی‌ترین عامل بدانیم، رویكردمان بسیار سوژه‌گرایانه خواهد بود. تنها یك سوژه‌ی فردی آزاد نمی‌تواند عامل لغزش یا حركت صحیح انگاشته شود. صحت و سقم یك كنش فردی، به‌معنای منحصر بودن آن كنش به فرد نیست. هر كنش فردی، ریشه‌ای اجتماعی دارد. از آنجا كه انسان‌شناسی(Anthropology= علم بررسی نوع انسان) چنین آموزه‌ای را در اختیار ما می‌نهد كه هیچ نمونه‌ای از موجودیت انسان فردی،‌ كه فارغ از جامعه توانسته باشد تداوم حیات داده باشد وجود ندارد، پس به این نكته دست می‌یابیم كه عمل فردی نیز ریشه در اجتماع دارد. تداوم زندگی انسانی فردِ خارج از جامعه، هیچ توجیه و اثبات هستی‌شناسانه‌ای ندارد. اگرچه فرد در شكل‌گیری جامعه نقش بازی می‌كند اما اعطای فرماسیون شخصیتی به فرد نیز توسط جامعه صورت می‌گیرد. بنابراین جامعه‌ای كه فاكتور اجتماعی‌بودن صحیح را نداشته باشد نمی‌تواند فرماسیون شخصیتی صحیحی به فرد بدهد.

لغزش جامعه‌ی طبیعی ـ‌كه هزاران سال به‌صورت صحیح زیسته بودـ به جامعه‌ی هیرارشیك و متمدن، سرآغازگاه لغزش شخصیتی است. از همین روی ریشه‌ی ازخودبیگانگی را نیز باید در همین نقطه كه در جایی از تاریخ روی داده جستجو كرد. ایده‌ی مذكور بسان نگرشی كه دین در این خصوص دارد، امری انتزاعی‌ نیست و برعكس آنچه مدرنیته در این باره ادعا دارد واقعیت‌گریز هم نیست و صورت‌ مسئله را پاك نمی‌كند. ‌

رهبر آپو چنین در كتاب مانیفست تمدن دموكراتیك می‌آورد: «نظر شخصی من این است كه به هیچ‌وجه جامعه‌ی ماقبل تمدن، زوال‌پذیر و قابل نابودی نیست. این امر به سبب نیرومندی بسیار آنها نیست، بلكه همانند سازوكار موجود در پدیده‌ی سلول بنیادین، بدون آنها نیز موجودیت اجتماعی ممكن نیست. جامعه‌ی متمدن، تنها به شكل توأم با جامعه‌ی ماقبل خویش می‌تواند وجود داشته باشد. این مورد واقعیتی است همانند عدم امكان موجودیت كاپیتالیسم، در صورت نبود كارگر. از نظر دیالكتیكی نیز جامعه‌ی متمدن، موجودیت خویش را تنها با تكیه بر جوامعی كه متمدن ‌نشده و یا نیمه‌متمدن گشته‌اند، می‌تواند ادامه دهد. شاید نابود‌ی به‌صورت نسبی رخ داده باشد، اما تحقق نابودی كامل، با سرشت اجتماعی‌بودن مغایر است.» بنابراین هنوز هم خصالی كه جامعه‌ی غیرمتمدن به شخصیت فرد می‌دهد ادامه دارد. اما چون تخریب این جامعه‌ی طبیعی توسط جامعه‌ی متمدن و به‌ویژه‌ مدرن نیز یك واقعیت است، بایستی گفت تیپ‌های شخصیتی تاكنونی نیز از تمدن و اثرات آن متأثر بوده‌اند. تیپ شخصیتی‌ای كه به‌واسطه‌ی لغزش از جامعه‌ی طبیعی به هیرارشیك و متمدن شكل‌پذیرفته چنین شخصیتی است: خشن؛ دروغ‌گو؛ فریب‌كار؛ بی‌نزاكت؛ دسیسه‌باز؛ جنگ‌طلب؛ غارت‌گر؛ اسیر؛ نابودگر‌؛ برده؛ بی‌وفا؛ غاصب؛ بی‌وجدان؛ ناپایبند به حقوق؛ پرستش‌گر اصل زور؛ تحریف‌كننده‌ی اصل قداست و الوهیت در راه اقلیتی منفعت‌پرست و سوءاستفاده از آن؛ تجاوزگر؛ جنسیت‌گرا. زیرا همچنانكه در مانیفست تمدن دموكراتیك تأمل می‌كنیم، رهبر آپو ویژگی‌های فوق را به جامعه‌ی متمدن نسبت می‌دهد. باید توجه داشت جامعه‌ی متمدن به‌ویژه‌ نوعی كه گرفتار مدرنیته‌ی كاپیتالیستی است همیشه عكس این ویژگی‌ها را ادعا نموده است.

چكیده‌وار بایستی گفت: اگرچه فرد در قبال لغزش‌ خویش مسئول است اما ایده‌ی سوژه‌ی مطلقاً آزاد نیز صحیح نمی‌باشد. بنابراین باید بتوان جامعه‌ی متمدن و به‌ویژه نقطه‌ی اوج یعنی آن جامعه‌ی مدرنیستی را در زمینه‌ی شخصیت‌‌یابی غلط فرد، به نقد كشانید. هم انگاره‌ی جزم‌گرایانه‌ی «انسان معصیت‌كار» و هم ایده‌ی «فردیت عاری از لغزش» لیبرالیستی امكان این نقد را سلب می‌گردانند. نفعی كه از این سلبیت عاید نگرش‌های یادشده و نظام‌های سیاسی‌ متكی بر آن می‌شود خود می‌تواند موضوع پژوهشی دیگر باشد.

ب‌) رابطه‌ی میان شخصیت و ذهنیت

رهبر آپو در كتاب مانیفست تمدن دموكراتیك چنین می‌گوید: «همه‌نوع برساخت‌های اجتماعی(Social Construction)، فرآورده‌ی ذهنیت هستند. برعكس آنچه اظهار می‌شود، دست‌ها و پاها جامعه را پدید نمی‌آورند. اگر آن‌گونه می‌بود، جهان كنونی یكسر متفاوت می‌گشت. تمامی رخدادهای مهم تاریخ، مراحل توسعه و ساختاربندی آن، به‌منزله‌ی اثر ذهنیت‌ها و اراده‌های مؤثر روی داده‌اند.» بنابراین چون همه‌ی برساخت‌های اجتماعی محصول ذهنیت‌اند، لازم می‌‌آید جهت امر آسیب‌شناسی شخصیت مدرن، مسئله‌ی شخصیت را به‌مثابه‌ی بخشی از مقولات اجتماعی به «ذهنیت» ربط داد. شخصیت مخرب، تباه، ازخودبیگانه و ناسالم نیز به‌عنوان قسمی از بدنه‌ی اجتماعی‌ ـ‌ اگرچه‌ اجتماعی باشد كه تحت سیطره‌ی لیبرالیسم فردگرایانه‌ی سرمایه‌داری رو به اضمحلال نهاده و فروپاشی آغاز كرده باشد‌ـ محصول نوعی ذهنیت است. اگر بتوانیم ساختار این ذهنیت را واشكافی كنیم خواهیم توانست پاسخ پرسش‌مان در باب شخصیت را بیابیم.

انواعی از ذهنیت‌های مؤثر بر شخصیت مدرن را چنین می‌توان برشمرد:

 ذهنیت مبتنی بر رویكرد فیزیكی؛ به تعبیر رهبر آپو هیچ اسلحه‌ای نمی‌تواند نیرویی نظیر آن را تأمین نماید و این روش، اساسی‌ترین پارادایمِ كاپیتالیسم است. این ذهنیت، ابژه‌ساز است و با هرگونه متافیزیك سر ستیز دارد. آنكه در مورد جامعه و پیرامون چنین ذهنیتی دارد شخصیتی سلطه‌طلب خواهد یافت و آنكه تحت چنین ذهنیتی به‌سر برد طعم برد‌گی را در مذاق خویش خواهد چشید. نمونه‌ی آن در پی گرفتن این ذهنیت از سوی سوسیالیسم رئال است؛ به همین سبب سیستم آن خود به دستگاه قدرت مبدل شد و پرولتاریایی كه با وعده‌ی آزادی، از هیچ نوع تلاش و جانفشانی دریغ نورزیده بود مجدداً در هیأت شخصیتی برده‌ پدیدار آمد. شخصیتی كه با اعمالی ناشی از ذهنیت فیزیكی و ابژه‌سازانه شكل پذیرد، اراده‌‌مند نخواهد بود. این بی‌اراد‌گی و سلب اعتماد به نفس، تا سطح حس شیءوارگی و ازخودبیگانگی اوج می‌گیرد.

2ـ ذهنیت مبتنی بر ابژكتیویته: گریز از ارزش‌های اخلاقی و روا دیدن هرگونه عملی در خصوص همگان و هرچیز در نتیجه‌ی چنین ذهنیتی است. این شیوه‌ی اندیشه بیشتر منتج از تفكر تحلیلی است‌. شخصیت‌منفعت‌گر نتیجه‌ی برداشت‌های خودمدار انگارانه‌ای است كه هوش تحلیلی به آن دامن می‌زند. شخصیتی كه با این ذهنیت پرورش یابد، به‌دور از عواطف انسانی است و تا حد هیولاشدن نیز پیش خواهد رفت. به‌ گفته‌ی رهبر آپو چنان شخصیتی خواهد بود كه «نقش دومین دایناسور را در تاریخ ایفا خواهد نمود! هیولایی كه بمب هسته‌ای از آن حاصل می‌شود، نسخه‌ی جدید لویاتان قدیمی است كه با ساختار اندیشه‌ی تحلیلی مدرنیته‌ی كاپیتالیستی تجهیز شده».

3ـ ذهنیت یا نگرش مبتنی بر سوبژكتیویته: با وجود جنبه‌های مثبت و ارتباط آن با اندیشه‌های عاطفی با در پی گرفتن راه افراط منجر به شكل‌گیری شخصیتی خودپرست مبدل می‌شود. سوبژكتیویسم محض نیز نمی‌تواند شخصیتی سالم بسازد. می‌تواند منجر به اگوئیسم شود زیرا ابژه را دون می‌شمارد و اینچنین به فاعل شناسایی و آگاه تعالی‌ای عظیم می‌بخشد تا جایی كه به قول رهبر آپو «سبب می‌شود به‌صورت استدلالی قوی برای فردگرایی درآید. دلیل آن مرتبط با جهت‌دهی و رهبردی اساسی است كه مسبب پیدایش جامعه‌ی مصرف‌گرا می‌باشد. از آنجا كه سوبژكتیویسم نهایتاً به اگزیستانسیالیسم(مكتب اصالت وجود؛ در مكتب Existentialism وجود كه به‌شكل از خودبرون‌ایستایی و نیز آزادی خاص هستی انسانی تعبیر شده، بر چیستی یا ماهیت ارجحیت داده شده) می‌انجامد در بخش «و» و «ز» آن را بیشتر تشریح خواهیم نمود.

از طرفی بایستی اذعان داشت كه رابطه‌ی شخصیت و ذهنیت دوسویه است. همچنانكه‌ نضج‌گیری شخصیت به ذهنیت برمی‌گردد، شكل‌گیری ذهنیت‌های متفاوت نیز نیازمند شخصیت‌های خاص است. رهبر آپو این مسئله را بدین‌گونه بازگو می‌نماید: « دستیابی به قالب‌های ذهنیتی لازم برای حیات نوین نیز، بسیار دشوار است و مستلزم جهش‌های بسیار ریشه‌ای شخصیتی می‌باشد. چه آن را ظهوری پیامبرانه بنامیم، چه مرحله‌ا‌ی فیلسوفانه یا كشف علمی،‌ اساساً جستجوی پاسخ برای همان نیاز است.» شخصیت خود رهبر آپو نمونه‌ای گویاست؛ آنجا كه می‌گوید: «شخصیتم با این ویژگی‌اش[ویژگی شكاكیت از یك‌سو و عدم نیهیلیسم همچنین احتراز از وابستگی از دیگرسو] در نیل به شناخت بهتر از بحران ساختاری نظام هژمونیك، سهمی را برعهده گرفت. نیروی تفسیر تاریخ را نیز به دست آورده بودم. به‌جای ترس از محیط كائوتیك، ایده‌ی معنادهی و ایجاد برون‌رفت را تحقق بخشید.»

در بینش رهبر آپو تناسب و هم‌آهنگی وجوه تحلیلی و عاطفی هوش، فضیلتی است خاص انسان اما مورد مهم نحوه‌ی استفاده از آن است؛ جامعه كه متوجه این دوگانگی گشته در همان اوان اخلاق را همچون اصل اساسی سازماندهی به‌وجود آورده است. جامعه تنها اینچنین می‌توانست از پس هوش تحلیلی برآید. به‌عنوان مثال كسی كه دچار احساس خشم می‌شود، با به‌كاراندازی اندكی از هوش تحلیلی‌اش، ممكن است هر جاندار و یا تجمع انسانی‌ای را كه دوست نمی‌دارد و یا با آن مخالف است، نابود نماید. به همین دلیل انسان مدرن، كه اخلاق را با حماقت یكی می‌شمارد مسیر را برای هرگونه تخریب‌گری هوش تحلیلی می‌گشاید. شخصیتی كه ویرانگر، جنایت‌كار، استثمارگر، بزهكار و فاقد اصول است محصول چنین عملكردی است.

ج) مقوله‌ی قدرت و رابطه‌ی آن با شخصیت

وقتی روابط شبكه‌وار قدرت تا حد كوچك‌ترین بافت‌های جامعه رشد سرطانی خویش را صورت داده باشند آیا می‌توان از سلامت شخصیتی بحث نمود؟ قدرت، فسادآور است. فساد شخصیتی كه امروزه در سرتاسر جامعه به عینه مشاهده می‌شود، دلیلی است بر اینكه نظام قدرت خود را در تمام عرصه‌ها بسط داده است. حداقل می‌توان گفت هیچ‌گونه شخصیتی كه طعم انقیاد را به نحوی از انحا نچشیده باشد در جامعه‌ی مدرن وجود ندارد. زیرا دستگاه قدرت، وجود شخصیت آزاد را برنمی‌تابد ولو در دورافتاده‌ترین نقطه‌‌ی این كره‌ی خاكی. دلیل سركوب شخصیت‌هایی كه عصیان‌ می‌كنند، همین‌ است. وجود تیپ‌های شخصیتی‌ای كه خارج از دستگاه قدرت تغذیه نمایند همیشه برای رژیم‌‌های سیاسی قدرت‌طلب خطرناك انگاشته شده. مبارزه با تروریسم، در حقیقت‌ مبارزه‌ایست با شخصیتی كه خارج از نظام قدرت شكل می‌گیرد یا در پی وارستن از نظام قدرت است. علت هراسی كه رژیم‌های سیاسی منطقه و كاپیتالیسم از فلسفه‌ی آپویی به دل دارند، همین خصلت انسان‌سازی نوین آن است. شخصیتی كه از آبشخور فلسفه‌ی آپویی بهره‌مند باشد، با شخصیت منقاد و مطیع و سلطه‌پذیر متفاوت است. بنابراین جنبش آپویی را انگ تروریسم می‌زنند و از هرگونه توطئه‌ای علیه آن دریغ نمی‌‌ورزند. شخصیت واریخته و خودگم‌كرده‌ای كه بردگی را گردن می‌نهد محصول روند(Process) به‌انقیادكشانی است. این همان تیپ شخصیتی‌ای است كه حتی اگر اندكی صدای خود را بالا ببرد گویی این صدا از حلقوم دیگری برآمده نه شخص او! او خود برای هر نوع فشار و سركوبی كنش‌پذیر و مهیاست. قدرت تا مغز استخوانش را مسخّر خویش ساخته است. اما تبلیغات سیستم چنان فریبنده است كه شخصیتِ همچون اویی نیز می‌خواهد ممتاز باشد، ولو در تیره‌روزی خویش. امروزه شخصیت‌ها در پی ركوردشكنی هستند. هركس می‌خواهد «ترینِ» مقوله‌ای باشد حتی سرسپردگی. در مدرنیسم، خواستن، حتی در سطح مقوله‌ای به نام عشق، با قدرت عجین است. عشق‌های از پی رنگ نیز زاییده‌ی تمدن‌اند. طلبِ ازآنِ خود ساختن، اراده‌ای است معطوف به قدرت؛ از بطن قدرت‌خواهی ریشه می‌گیرد. بنابراین عشقی كه در جامعه‌ی مدرن با آن مواجهیم فساد‌آور است و با جنسیت‌گرایی درآمیخته؛ تا حدی كه حتی شخصیت موجود عشق را از عمل جنسی بازنمی‌شناسند. شخصیت مدرن، قادر نیست تعارضی را كه آنها با هم دارند، تشخیص دهد. او تشخیص را طبق خواست خود، مطابق كشش قدرت‌خواهانه‌ی خود انجام می‌دهد نه مطابق با حقیقت. او برای آنكه خود را قانع سازد، نظام حقیقتی دیگرگون برمی‌سازد كه یكسره قدرت‌جوست. به قول رهبر آپو این عبارت بسیار مصداق یافته كه «حقیقت»، قدرت است و «قدرت»، حقیقت!

همچنان‌كه مدرنیته‌ ساختاری سرطانی دارد، شخصیت متأثر از آن نیز داری خو و خصلت‌های اشتباه و تكرارشونده‌ای است كه بسان سلول‌های سرطانی تكثیر می‌شوند.

شخصیت فاسدی كه هر ارزشی را به آنی قربانی هوس خویش می‌كند محصول لذت‌جویی‌ ناشی از كسب قدرت است. لذت قدرت، تقریباً در تمام عرصه‌های زندگی مدرن‌زده تولید و بازتولید می‌شود. احساس قدرت، تنها در روابط انسانی نیست بلكه حاكمیت‌یابی و استیلای انسان بر طبیعت و اشیاء نیز به عرصه‌گاهی برای احساس قدرت مبدل شده. طبیعت دیگر مادر زاینده‌ای نیست، بلكه حوزه‌ای است برای استخراج لذایذِ ناشی از اعمال قدرت. شخصیت مدرن، لذت‌جوست؛ آن‌هم به حد كمال. لذت نیز می‌تواند آدمی را در راه كسب آن، به هر جنون و جنایتی وادار سازد. اینكه شخصیت‌های بزهكار، هر روز با تحریك میلی كم‌مایه و ناچیز قادر به هرگونه جنایت‌اند سرچشمه در همین مسئله دارد.

رهبر آپو در مانیفست خویش چنین در مورد قدرت می‌نویسد: «اگر شخصیت از نظر روانی كنترل نشود، دچار بیماری خودمبالغه‌‌گری نامحدود خواهد شد. نظام تمدن، جامعه‌ای را می‌سازد كه محیط لازم جهت این بیماری را فراهم می‌آورد. هیچ ارزش اجتماعی و شخصیتی وجود ندارد كه قدرت نتواند آن را تخریب نماید. این ارزیابی‌ای است مرتبط با ماهیت قدرت. تمدن‌ها به سبب اینكه جوامعی قدرت‌گرایند، نظام‌هایی هستند كه بیشترین چالش و تناقض را با حیات دارند. از برادر گرفته تا دوست و رفیق، هیچ ارزشی وجود ندارد كه به‌خاطر قدرت از آن چشم نپوشند. هنگام موشكافی در‌باره‌ی نیروهای مدیریتی تمدن‌ها، می‌بینیم جنایتی وجود ندارد كه مرتكب نشده باشند و توطئه‌ای نیست كه ترتیب نداده باشند. نظام‌مند‌نمودن دروغ‌ها را نیز سیاست می‌خوانند!»

وی در جایی دیگر ادامه می‌دهد‌: «قدرت دولتی، شكل‌گیری ماندگار و محسوس قدرت بر بستری هیرارشیك و شخصیت زن خانگی‌شده و به بردگی‌درآمدن بنده است.»

ادامه‌ی این قسمت را در بخش «و» با عنوان تمدن و شخصیت دنبال خواهیم نمود. زیرا لازم است ارتباط موضوع قدرت‌‌ـ تمدن را با هم بر روی شخصیت واكاوی نماییم.

د) جنسیت و شخصیت

نوع نگرش شخص به مسئله‌ی جنسیت، بی‌شك یكی از بنیادی‌ترین فاكتورهایی است كه تیپ شخصیتی را تعیین می‌نماید. درافتادگی انسان به ورطه‌ی جنسیت‌گرایی، خواه‌ناخواه موجب می‌گردد كه حس برتری‌جویی جنسیت‌مدارانه اوج خود را در سلطه‌ی جنسی(سكس) نشان دهد. تیپ شخصیتی مدرن یا یك ابژه‌ی مطیع جنسی است یا شخصیتی است جویای رسیدن به سوژگی متعالی جنسی. آنچنانكه دین جنسیت‌گرایی مدرنیته، انسان را به موجود جنسی صرفی تبدیل ساخته است.

 انسان مدرن و گسسته از طبیعت، تنها موجودی است كه تمایلات جنسی‌اش را با انواع رفتارها، جستجوها و نوآوری‌های هوس‌آلود رنگ و جلایی ـ به‌رغم خود برتر از سایر موجودات‌ـ می‌زند؛ درون‌مایه‌ی اساسی تمامی این رفتارهای جنسی، كسب لذت به هر قیمت ممكن است.  بازنمود این مسئله را می‌توان در عرصه‌ی هنر و ادبیات مدرن مشاهده كرد كه پر از شخصیت‌های منحرف جنسی‌اند. فضای اندیشه‌ی انتزاعی كه در سینما، كتاب، مجلات، روزنامه‌ها و دیگر مقوله‌ها گستره‌ی خود را بسط می‌دهد بیش از هرچیز به شهوت و پرستش نمادهای سكس آلوده است. در واقع هنر مدرن، نقطه‌ی مركزی تلاطم روحی شخصیت مدرن را در رفتارهای جنسی و جنسیتی‌اش بازتاب می‌دهد. تابویی‌ترین مقولات اجتماعی كه حالت اخلاقی گریزناپذیر یافته‌اند، شكست‌شان را از همین نقطه می‌آغازند. تا جاییكه امروزه،‌ اخلاق شاكله‌دهنده‌ی شخصیت نیست بلكه این غریزه است كه به شخصیت‌پذیری فرد سمت‌وسو می‌بخشد. شخصیت‌دهی در جامعه‌ی مدرن، برخلاف جامعه‌ی طبیعی با سرشت انسان همخوانی ندارد. شخصیت‌دهی فرد، نه به منظور اعتلا بلكه ضعیفه‌سازی یا ساختارین‌كردنِ ویژگی زن‌شدگی در شخصیت‌های كل جامعه است. تا شخصیت جنسیت‌گرا، تكثیر نیابد و همه‌ی جامعه به این بیماری مبتلا نگردد، سامانه‌ی قدرت و قدرتمداران نمی‌توانند اطمینان یابند كه دولت مستعجلشان، به جاودانگی دست یابد.

رهبر آپو چنین نظری در این رابطه دارد: «باید دقت فراوانی را به یكی از خصوصیات نهادینه‌شده‌ی جوامع متمدن معطوف ساخت. می‌توان این مقوله را حالت مساعدبودن جامعه برای قدرت نیز نامید. به‌گونه‌ای همانند شكل‌دهی شخصیتی مجدد به زن ـ بر اساس سنت ضعیفه‌سازی‌ زن‌ـ قدرت نیز تا زمانی كه جامعه را همانند زنان به ضعیفه‌ای تبدیل نكند، نمی‌تواند از موجودیت خویش اطمینان حاصل نماید». به‌ویژه‌ شكست شخصیتی زنان نشان می‌دهد كه مسئله‌ی شخصیت چگونه قادر است تیپ شخصیتی‌ای را در سطح یك طیف عظیم اجتماعی و كل جمعیت یك جنس تكثیر نماید. اگرچه جنسیت انسان(اعم از زن و مرد) یك امر طبیعی است كه در نتیجه‌ی تكامل طبیعی در واحد‌های تمایزیافته‌‌ی نوع انسان نمایان می‌گردد اما شكست جنسیتی، موجب به انحراف‌رفتن مسیر تكامل اجتماعی گردیده. زیرا نهایتاً یكی به برده‌ی دیگری مبدل می‌گردد؛ یعنی پدیده‌ای به تمامی در تضاد با سرشت تكامل و فرگشت. رهبر آپو این‌گونه به مسئله‌ می‌نگرد: «...زنان به یاد ندارند كه چه‌چیز را كجا و چگونه از دست داده‌اند؛ زنانگی‌ مطیع و منقاد را وضعیتی طبیعی می‌پندارند. به همین سبب، هیچ نوع بردگی‌ای به اندازه‌ی بردگی زنان، عمیقاً مورد پذیرش واقع نشده و مشروعیت نیافته است.»

هـ) آشفتگی، بی‌ثباتی و نیهیلیسم به‌منزله‌ی ویژگی شخصیتی انسان مدرن

شخصیت انسانی‌ای كه مدرنیته آن را از ریشه گسلانیده چنان از خودراضیست كه یك روز از سرخرسندی از خویشتن اسطوره‌ای مدرن می‌سازد و دیگر روز از سر یأس و حرمان به سركوب خود كمر می‌بنند و مرگ جسمانی را نیز بر مرگ معنوی خویش می‌افزاید تا از پوچی رهایی یابد!

رهبر آپو در مانیفست خویش به توضیح سه نوع رویكرد می‌پردازد: رویكرد متافیزیكی كه خویش را یكسره تعالی می‌بخشد و به‌منزله‌ی حقیقت اصلی اعلام می‌كند، رویكرد انتقادی طرف مخالف‌ كه متافیزیك را تحت عنوان حوزه‌ای ساختگی، سخنانی غیرواقعی و ابزارهایی برای فریب انسان معرفی می‌نماید، دسته‌ای دیگر كه می‌توان آن را به‌عنوان تیپ شخصیتی فراگیر در جامعه‌ی مدرن ارزیابی نمود یعنی آنانی كه در دسته‌ای‌ انبوه جای می‌گیرند و در زمره‌ی هیچ طرفی نمی‌آیند و می‌توانیم آن‌ها را به‌عنوان «نیهیلیست» ارزیابی نماییم. از نظر رهبر آپو این توده كه ظاهراً بی‌ضرر می‌باشند، به‌ لحاظ ماهوی خطرناك‌ترین توده هستند. زیرا علی‌رغم اینكه در درون جامعه و ارزش‌های آن زندگی می‌كنند، با موضعی نیهیلیستی(انكارگرا) معتقدند می‌توان حیاتی عاری از احساس مسئولیت را پیشه كرد. این طیف كه مدرنیته‌ی كاپیتالیستی شمار آن‌ها را به‌گونه‌ای بهمن‌آسا افزایش داده است، از عناصر بی‌طبقه‌ی جامعه‌‌ای فروپاشیده و رو به استحاله تشكیل گردیده كه به خلأ و مجرای فاضلاب آن پرتاب شده‌اند. از منظری باژگون، می‌توانیم آن‌ها را «نزدیك‌ترین قشر به حیوان‌شدن» نیز عنوان كنیم. طرفداران فاناتیك فوتبال، نمونه‌ای هستند كه بیشتر از همه به این قشر نزدیك‌اند.

پوچی و تشتت موجود در شخصیت مدرن،  او را از هر آنچه بامعنا و ارزش محسوب می‌نماید دور می‌سازد. این شخصیت،‌ نقطه‌ی مقابل انسانی است كه برای كسب معنا و مفهوم زندگی دست به هرگونه آفرینش و ابداعی می‌زند. به اندازه‌ای كه انسان طبیعی برای پاس‌داشت جامعه كه محیط فرگشت(تكامل) اوست همه نوع عملی را انجام می‌دهد، انسان نیهلیست نیز از رهگذار نیست‌انگاری، بستر پایمال‌سازی هر آنچه «معنا» و زیبایی جهان ماست را فراهم می‌آورد. جرم و بزه‌كاری اجتماعی ناشی از همین نیست‌انگاری و فقدان پایبندی به اصول و معناست. تا جاییكه كوچك‌ترین ‌انگیزه‌ها، می‌تواند شخصیت را به‌سوی دست‌یازی به فروپاشی اخلاق، ارزش‌ها و هنجارهای مثبت نماید.

و) تمدن و شخصیت

همچنانكه در ابتدای بحث آوردیم،‌ شالوده‌ی تحلیل را بر این قرار دادیم كه شخصیت سالم، شخصیتی است كه اولاً بر هویت انسانی خویش و چگونگی آن واقف باشد؛ ثانیاً توان نیل به آزادی داشته باشد یا دست‌كم در جهان مدرن امروزی و تمدنِ تاكنونی در راستای كسب آزادی و برساخت حیات اجتماعی آزاد، كوشا باشد. اما تمدن مانع از این سلامت شخصیتی می‌گردد. زیرا تمدن، اصل آزادی را پایمال می‌سازد. بنابراین شخصیت را چه به‌مثابه‌ی چارچوب و ساخت در نظر بگیریم و چه ماهیت و چگونگی، نتیجه آن خواهد بود كه انسانِ گسسته از آزادی دیگر نمی‌تواند شخصیتی سالم باشد. جامعه، برای حفظ هستی خویش است كه اخلاقی می‌باشد؛ هستی فارغ از آزادی باعث می‌شود انسان با حالتی از هستی سایر باشنده‌گان فرقی نداشته باشد. مثلاً دیگر فرقی میان انسان با جماد نمی‌ماند. هرچند اگر هستی‌شناسی خود را بسط دهیم و اصل كوانتوم را در خصوص تمامی كیهان بسط دهیم آنگاه متوجه می‌گردیم كه حتی جماد نیز ـ‌كه قوانین جهان زیراتمی در ذرات آن حاكم است‌ـ از آزادی مختص به خود برخوردار است. اما چون انسان به‌عنوان بخش متفكر طبیعت تفاوت این دو آزادی را درك می‌كند؛‌ لذا گزاره‌ی بیان‌شده‌ی فوق همچنان به قوت خود باقی است. به‌هرحال انسان فاقد حیات آزاد، هستی برتری نیست. این امر با اولین رویكرد هستی‌شناسانه قابل دریافت است؛ تا آنجا كه می‌توان گفت بدیهی است.

چنین به‌نظر می‌رسد كه با شكل‌گیری نخستین هیرارشی‌ها و نضج سامانه‌ی قدرت، انسان طعم تلخ و ناگوار چیز تازه‌ای را چشیده است؛ یعنی طعم تنهایی و انزوا را. منظورمان گسست از جامعه است؛ همان چیزی كه منجر به ایجاد شخصیت گوشه‌گیر و مقاوم در برابر جامعه‌پذیری می‌شود. این موردی است كه در شكل‌گیری شخصیتی انسان بسیار مؤثر بوده است. امروزه می‌توان انواع افسردگی‌ها، بیماری‌های روان‌تنی ناشی از انزواطلبی و انفعال شخص در برابر كنش‌های اجتماعی را می‌توان مشاهده نمود. این تنهایی و انفكاك را حتی نمی‌توان به جداشدگی اندام‌واره‌ای(Organism) از كل ساختمان یك بدن زنده نیز تشبیه نمود. زیرا به قول رهبر آپو:« نشان خواهیم داد كه اگر جامعه همچون سرشت فیزیكی و حتی زیست‌شناختی به‌منزله‌ی یك پدیده انگاشته شود، خود به‌ معنای تسلیم‌شدن در برابر مدرنیته‌ی كاپیتالیستی است» همچنین در جای دیگر چنین می‌آورد كه « نهادهای اجتماعی، به‌مثابه‌‌ی شالوده‌‌هایی كه محصول ذهن انسان‌اند، بافت بیولوژیك نمی‌باشند.» وی حتی این احتراز شخص از اجتماع را نوعی گریز می‌خواند تا جایی كه فرد از تمام ارزش‌ها حتی پدر و مادر خویش گریزان می‌گردد.

در جامعه‌ی كلان، انزوا و یا گسست مفهوم ندارد. زندگی كمونال، به نوعی از تنهایی فرد كه مفهومی غیراجتماعی داشته باشد، امكان بروز نمی‌دهد. حتی توتم‌ها و تابوها عواملی‌ هستند برای پابرجایی جامعه و جلوگیری از متلاشی‌شدن ملاطی كه بندبند جامعه را به هم متصل می‌سازد.

رهبری در كتاب دفاع از یك خلق چنین می‌آورد: «انسان جامعه‌ی‌ طبیعی دست‌کم به قانون زندگی دسته‌جمعی با اعضای کلانی که خود جزئی از آن است به‌طور قطع و بدون قید و شرط پایبند است. عضو کلان نمی‌تواند به داشتن زندگی‌ای متمایز از سایرین بیاندیشد... قانون زندگی در کلان، قانون یا همه یا هیچ است... کلان یک آیین و ‌یک شخصیت است. افراد در اندیشه‌ی برخورداری از شخصیت و اعتباری مجزا از کلان نیستند. اهمیت کلان در موقعیت آن به‌عنوان اولین و اساسی‌ترین شیوه‌ی بودن نهفته است. شکل جامعه‌ای عاری از امتیاز،‌ طبقه، ‌سلسله مراتب ‌و استثمار می‌باشد. میلیون‌ها سال ادامه داشته است...»

از همین رو می‌توان چنین پنداره‌ای را پرورانید كه انسانِ كلان، تنها و منزوی نیست. حداقل مرزی، محدوده‌ای، تابویی او را از قلمرو تنهایی دور می‌سازد. جامعه‌ همانند هسته‌ای عمل می‌كند كه مانع از پرتاب الكترون از مدار خویش و سرگردانی آن می‌شود. اما قدرت، برخلاف آن موجب تنهایی، انزواطلبی و گسست است. زیرا شخص قدرتمند‌ـ منظورمان همان سوژه‌ی برتر است‌ـ خود را بر دیگران ارجح می‌داند و با مادون خویش قطع ارتباط می‌كند(لااقل ارتباط معنوی و طبیعی را می‌گسلاند زیرا ارتباط فیزیكال را برای بهره‌كشی به‌كار می‌گیرد )؛ انسانی كه به انقیاد قدرت درآمده نیز تحت تأثیر این دایره‌ی نفوذناپذیر كه فراگردش تنیده می‌شود نمی‌تواند با ماورای خود ارتباط برقرار كند(دست‌كم ارتباط معنوی و طبیعی‌اش گسلانیده می‌شود زیرا كانال ارتباط فیزیكال را برای مورد بهره‌كشی‌قرار دادنش باز می‌گذارند). اوج این گسست و تنهایی اعضای جامعه در عصر مدرنیته‌ی كاپیتالیستی مشاهده می‌شود تا جایی  كه می‌توان گفت انسان مدرن، تنهاست؛ تنهایی را تجربه می‌كند تا باهم‌بودن را. البته تقابل فرد با جامعه را له هر نوع جامعه‌ای بیان نمی‌كنیم زیرا همچنان است كه رهبر آپو می‌گوید: «... افراد ناگزیر از شكل‌گیری مطابق خواست جوامع و نه بر اساس آرزوی خویش‌ هستند. بی‌شك به سبب اینكه جوامع طبقاتی و هیرارشیك، جوامعی مناسب برای توسعه‌ی فشار و استثمارند، فرد همیشه خواهان مقاومت و آزادی خواهد بود‌. فرد، اجتماعی‌شدنی را كه منجر به بردگی‌ می‌گردد، از روی رضای دل نخواهد پذیرفت... نه جامعه نیروی استحاله‌‌ی مطلق‌ فرد را داراست، و نه فرد شانس گسست كامل از جامعه را دارد.»

اكنون كه موضوع به بحث شاكله‌بندی شخصیت خود كشیده شد لازم است اندكی نیز به بررسی اگزیستانسیالیسم بپردازیم؛ زیرا هرجا بحث از مسائل و معضلات شخصیتی پیش می‌آید بی‌شك از خودسازی هم گفتگو خواهد شد. لازم است اگزیستانسیالیسم را به عنوان مكتبی فلسفی كه تنها قائل به خودسازی است اندكی بررسی نماییم تا به خلط موضوع دچار نگردیم.

سوبژكتیویسمی كه در دایره‌ی نظام وجود دارد با امتداد خود تا سطح اگزیستانسیالیسم بر «تنهایی» پای می‌فشارد. اگزیستانسیالیسم، داستان انسانِ تنهاست كه می‌خواهد با دستان خود، خویشتن را بسازد؛ آن‌هم انسانی كه حتی در بند مقتضیات طبیعت نیست. همین قطع ارتباط با مقتضیات عینی طبیعت باعث انحراف می‌گردد. می‌تواند به اصالت من(Solipsism) بیانجامد؛ انسانی كه از این واقعیت چشم پوشد كه جامعه‌ خود طبیعت ثانی است، می‌تواند تا حد اعلان خود به‌عنوان خدا نیز پیش برود. شخصیت اگزیستانسیالیست بدبین و گریزانِ از جامعه نهایتاً می‌تواند خود را به موجودی منفك از جامعه مبدل سازد. زیرا خودسازی را به عهده‌ی شخص وامی‌نهد و او را مسئول خوب یا بد نتیجه‌‌ی كردارش می‌داند. این مكتب هستی‌ خاصِ انسان را برتر از ماهیت او می‌داند و می‌گوید كه انسان با كردار خود برای خویشتن ماهیت دست‌وپا می‌كند؛ مشخص است كه جهت خودسازی صحیح بایستی به ماهیت مسئله هم توجه داشت اینكه بگویی شخص مسئول اقدام خود است ناكافی است. بایستی موضع‌گیری جامعه را نیز درنظر داشت. حتی وقتی اگزیستانسیالیستی همچون سارتر در برابر فاشیسم در پی گریز از این تنهایی برآمد و انسان‌گرایی(اومانیسم) را سرلوحه‌ی خویش قرار داد، موفق نگردید. زیرا، فاشیسم زاده‌ی خود سیستم بود. اگزیستانسیالیسم نیز نتوانسته بود از غرق‌شدن در یك سوی دوئالیته‌ی سوژه‌ـ ابژه خود را نجات بخشد بنابراین سرنوشت آن محكوم به شكست بود. سوژه‌ای كه انسان‌ را تنها عبارت از خودسازی بداند، به سبب انسان‌‌محوری‌اش مداوماً در اضطراب و دلشوره به‌سر می‌برد. شاید علت پوچی و نومیدی اگزیستانسیالیسم همین باشد. اگزیستانسیالیست، قائل به سوژه‌ی آزاد است. زیرا برای ساختن خود نیاز دارد كه سوژه‌ را برتری بخشد. اما ایده‌ی سوژه‌ی آزاد همیشه امكان درهم‌شكستن قواعد اخلاقی را نیز در پی دارد. بنابراین اگزیستانسیالیسم در یك دور باطل می‌چرخد زیرا از یك سو سوژه را تا حد ممكن آزاد اعلان می‌كند و حتی اقدام به فروپاشی اخلاق را نیز معطوف به اراده‌ی آن سوژه می‌داند؛ و از دیگر سو این رویكرد به مدرنیته‌ی كاپیتالیستی كه اخلاق را آماج حمله قرار می‌دهد تا سوژه‌های آزاد را از محتوای آزادی تهی نماید، بیش‌ترین یاری را خواهد رساند. خلاصه‌ اینكه تا به مدرنیته‌ی كاپیتالیستی و فجایعی كه مسبب آن است خدمت شود، انگاره‌ی اصالت هستی انسان تنها به‌معنای آن خواهد بود كه انسان با دستان خود از خویشتن موجودی خبیث بسازد.

می‌توان گفت، شخصیتی كه ذهنیت‌گراست و ذهنیت‌گرایی‌اش تا سطح اگزیستانسیالیسم پیش می‌رود نیز نهایتاً نمی‌تواند از خدمت به سیستم رهایی یابد. امروزه هم شخصیت مادّه‌گرا و هم شخصیتی كه تا اوج اندیشه‌ی انتزاعی صعود می‌كند در دایره‌ی نظام تمدن و مدرنیته‌ی تمدنی راه گریزی نمی‌یابند.

شخصیتی كه امكان خوداندیشی نداشته باشد، نمی‌تواند به خودسازی نیز بپردازد. اگزیستانسیالیسم كه داعیه‌ی خودسازی دارد و هرچیز را در این خودسازی خلاصه می‌كند نمی‌تواند از اضطراب و دلشوره و ناامیدی وارهد زیرا این فلسفه نیز به‌مثابه‌ی نقطه‌ی اوج سوبژكتیویسم در یكی از دوسوی دوئالیته‌ی سوژه‌‌ـ‌ ابژه قرار می‌گیرد كه از طرف خود سیستم به‌كار گرفته می‌شود. این گفته‌ی آدورنو پر بیراه نیست كه در كتاب دیالكتیك منفی می‌گوید: «پس از برپایی اردوگاه كشتار یهودیان(آوشویتس) در جنگ جهانی، هرگونه اظهارنظر تأییدكننده‌ای درباره‌ی پوزیتیویته یا اثباتیتِ اگزیستانس جز روده‌درازی چیز دیگری نخواهد بود... آوشویتس شكست كامل فرهنگ را اثبات می‌كند.» یعنی تا شخصیت از خود سیستم تمدن و نوع مدرن آن تغذیه كند در یك دور تسلسل باطل اسیر خواهد ماند. از یك سو در پی رهایی خواهد بود تا خود را از نو بسازد اما بمباران جهان مجازی امكان خوداندیشی سالم را از او سلب می‌كند. نهایتاً شخصیتی كه در سوبژكتیویته غرق باشد، مرگ‌مدار خواهد شد و مرگ را تنها راه رهایی از این تسلسل باطل می‌پندارد. حال آنكه جواب پرسش او تنها یك راه است: گذار از سیستم موجود.

در پایان این بخش لازم  است كه تأثیر تمدن را در زمینه‌ی شكل‌دهی به انسان جمع‌بندی كنیم؛

نگرش رهبر آپو می‌تواند در این زمینه اساس قرار داده شود. تعریفی كه وی از تمدن دارد بسیار جالب توجه است و بایسته‌ی درك و تأمل:‌ «تمدن، تنها مراسمی از كشتارگاه‌های خونینِ مدنظر هگل نیست؛ بلكه چیزی بیشتر از آن است؛ نسل‌كشی مستمر معنای آزادی‌ست كه تنها دلیل حیات انسان می‌باشد‌. مابقی تفاله‌ی زندگیست. با ساده‌ترین تشخیص می‌توان گفت تمدن، چیزی است كه پس از تخلیه‌ی معنای زندگی آزاد باقی می‌ماند!»

بنابراین، خودسازی، شاكله‌بندی شخصیت خویش و به‌طور كلی انسان‌بودن جز با گذار از ورطه‌ای كه تمدن برای انسان به ارمغان آورده ناشدنی است. اگر همانند بسیاری، چشم و گوش بر آنچه تمدن بر سر انسانیت آورده ببندیم، سخن گفتن از خودساختن، شخصیت‌یافتن، اعتلا و كمال خیال خامی بیش نخواهد بود. انسان، با تفاله‌ای كه تمدن به وی عرضه می‌دارد نه شخصیت روبه‌كمال بلكه هیولاهایی را خواهد آفرید كه تنها در اندیشه‌ی قدرت، سود، لذت و كشتارند. بن‌بستی كه شخصیت امروزین با آن كلنجار می‌رود و در برابرش ره به جایی نمی‌برد ناشی از آن است كه انسانِ گرفتار در حلقه‌ی تمدن، نه‌تنها «تمدن» را به‌ درستی تحلیل نمی‌كند بلكه انسان متمدن را برترین می‌شمارد!

ز) ترس از رویارویی با خود

بمباران‌های جهان مجازی ما را از واقعیات دور می‌سازد. تبلیغات شدید ایدئولوژیك سیستم مدرنیته، ما را به فرسنگ‌ها دورتر از حقیقت پرتاب می‌كند. شخصیت خیال‌بافی كه در دنیای توهمات می‌زید، از ویژ‌گی‌های انسان مدرن است. همین ویژگی نشان می‌دهد كه چه تناقض‌واره‌‌ی(پارادوكس) عظیمی‌ در نظام جهانی مدرن وجود دارد. زیرا پوزیتیویسم آن،‌ داعیه‌ی چسبیدن به كنه‌ واقعیت دارد اما فردی كه با آموزش‌های آن پرورش می‌یابد فرسنگ‌ها از واقعیت دور است.

از منظر رهبر آپو، نظام كاپیتالیستی بسیار مدیون چنین طرز فكری است: «هراندازه خودپرستی وجود داشته باشد، حقیقت نیز به‌همان اندازه است». این شیوه‌ی اندیشه كه در حوزه‌ی هنر و خاصه ادبیات بازتاب داده شده است، منجر به آفرینش جهان مجازی شده است. به‌واسطه‌ی صنعت هنری(Artistic Industry)، تمامی جامعه را تحت تأثیر خویش گرفته و نیازمندی به نظام‌ كاپیتالیستی را چندین برابر مشروعیت می‌بخشد. جامعه را هرلحظه آماج بمباران جهان مجازی قرار می‌دهد و هماره امكان خوداندیشی را از آن سلب می‌سازد. حقیقت، تا حد یك جهان شبیه‌سازی‌شده(كُپی‌گشته) تقلیل داده می‌شود. تفاوت میان اصل و كپی، بی‌معنا می‌گردد».

كتاب،‌ رادیو، تلویزیون، سینما، شعر و رمانی كه متأثر از مدرنیته و ویژگی‌های تمدن مدرن‌اند ما را به سوی خیالات سوق می‌دهند. اگرچه خیال و اتوپیا هماره بخشی از زندگی آدمی بوده؛ اما اتوپیاهای راستین از سوی عقلانیت مدرن دچار خفقان می‌گردند و خیالاتی همچون سوپرمن‌ها و ستاره‌های سینمایی، جنگ‌های ستاره‌ای یا اندیشه‌های «گسسته از زمان و مكان» پست‌مدرنیستی، سلول‌های مغز و ساحت روح انسان مدرن را اشغال می‌سازند. انسان مدرن اگرچه ابژه‌پرست است ـ ‌آنهم ابژه‌هایی مصرفی از لذت‌های آنی غریزی گرفته تا تفنن‌های بی‌معنای از سر پوچی‌ـ اما از دیگرسو به شدت در خیالات غوطه‌ور است. انسان مدرن، دچار اختلال بصیرتی است! سوبژكتیویسم پرورش‌یافته از سوی نظام كه سوژه‌ی آزاد،‌ مختار و افسارگسیخته را تولید می‌كند همین است. بدترین نوع متافیزیك را می‌توان در ساختاربندی اندیشه‌ی انسان مدرن جستجو كرد. مدرنیته از یك سو‌ بر متافیزیك مطلوب انسانی كه جزئی از منش انسان است خط بطلان می‌كشد و از سوی دیگر خود بدترین نوع متافیزیك را خلق می‌كند. به بیان دیگر، تجربه‌‌باوری محض، اثبات گرایی و عملیات‌گرایی(Operationalism) ضدمتافیزیكی را در جامعه‌ بسط می‌دهد و آن را سنگ بنای نظام آموزشی خویش قرار می‌دهد. می‌كوشد ما را به سمت واقعیتِ صرف عینی بكشاند و هرگونه شهود و فرایافت حسی را هیچ بیانگارد؛ همچنین با توسل به بمباران رسانه‌ای، ما را در جهان مجازی و فانتزی سرگردان سازد. با توجه به اینكه نظام آموزشی و رسانه‌ها دو نهاد اساسی در شكل‌گیری شخصیت فرد هستند می‌توان درك نمود كه شخصیت مدرن در چه ورطه‌ای گرفتار گشته است. به تیپ‌های دست‌پرورد‌ه‌ی شهر بنگرید؛ شاكله‌بندی شخصیتی كه یك عمل‌ اجتماعی‌ـ ذهنیتی است و جنبه‌های متافیزیكی آن برجسته‌اند در شهرهای مدرن‌ از طریق متد علمی آموزشگاه‌ها صورت می‌گیرد. یعنی هرچیز را می‌بایست از روی قواعد محاسبه‌گرانه انجام دهند، برای تقویت بنیه‌ی شخصیتی ترم و واحد درسی می‌گذارند؛ اعتمادبه‌نفس، امید، مقاومت، موفقیت در كار و غیره را در كلاس‌های روانشناسی و مدیریت اقتصادی می‌آموزند! منكر توانایی‌های علمی نیستیم؛ اما شناخت اجتماعی‌ای كه فرد را از بدو تولد به جامعه‌پذیری می‌كشاند امروزه توسط تمدن مدرن، در قالب‌های علمی محض قرار داده شده و این خطرناك است. می‌توان در زمینه‌ی شخصیت و شخصیت‌پذیری درس‌هایی را مطرح كرد و فرد را در زمینه‌ی شناخت خویش یاری رساند اما خارج‌سازی شخصیت‌سازی فرد از دست جامعه و اعطای آن به نظام قدرت و تكنولوژی آموزشی آن موردی است كه با آن مخالفیم. دلیل بیماری‌های روانی و روان‌نژندی‌های پرشمار، به چگونگی شخصیت برمی‌گردد و آن نیز به چگونگی جامعه‌پذیری. این قالب‌های علمی محض، نمی‌توانند شناخت صحیحی از فرد و جامعه داشته باشند تا بتوانند ویژگی‌های شخصیتی‌ انسانی و مثبت را در ذهن فرد تزریق كنند. فرد مدرن، دچار گسست شدید شخصیتی است. زیرا ساختار اندیشه‌اش چنین از هم گسیخته: با چشم سر می‌خواهد تمامت كیهان را دریابد و با انتزاع صرفِ مدرن در پی طرحی برای ساخت سوپرمن‌ـ یا همان اَبَرفرد بی‌نیاز از جامعه‌ـ است. این تضادی است كه بحران ازخودبیگانگی و بردگی مدرن را یدك می‌كشد.

نمونه‌ی دیگری از تناقض‌نمایی(پارادوكس) شخصیتی را می‌توان در میان تیپ شخصیتی روشنفكر مدرن مشاهده نمود. روشنفكری كه سامانه‌ی علم‌‌ـ قدرت دایگی‌اش را نموده و نافش را با شهرت بریده‌اند، بسان ابزاری صرف برای سیستم عمل می‌كند. با چه هدف؟ برای ابژه‌پردازی(موضوع‌سازی) در جامعه. خود روشنفكر به دلیل اینكه مدام میان ابژه‌بودن برای سیستم و سوژه‌بودن در مقابل جامعه، دچار سرگیجه و نوسان است، تعادل شخصیتی نخواهد داشت. او می‌گوید و عمل نمی‌كند؛ از تحول و دگردیسی داد سخن می‌دهد و خود می‌هراسد. خلاصه، آنكه روشنفكر مدرن، اعجوبه‌‌ایست محصول متمایزسازی ابژه‌ـ سوژه كه كاسه‌ی چه‌كنم دست می‌گیرد؛ گاه و بی‌گاه نیز ره به اندیشه‌ی پست‌مدرن می‌برد. بی‌سبب نیست كه روشنفكران مدرن، امروزه دم از دوران پسامدرن می‌زنند و تعلیق سوژه‌‌ـ ابژه زیرا اینان خود در میان این دوگانگی مدام فرسوده شده‌اند. دلیل اینكه فلسفه‌ی آپویی هماره در كنار تئوری و نظریه‌پردازی در عمل و پراكسیس نیز پیشگام است و روشنفكرنمایان را به باد انتقاد می‌گیرد آگاهی از همین مسئله است. همیشه از عدم تعهد و بی‌مسئولیتی روشنفكران بحث نموده و نیاز به انقلابی‌بودن را به آنان گوشزد نموده است. روشنفكری كه ابزار و آلت‌دست نظام قدرت باشد، خود به عامل خطرسازی در برابر جامعه مبدل می‌شود. زیرا گفته‌ها و رهنمودهای او نه در جهت برساخت اجتماعی صحیح و حیاتی آزاد، بل كه در مسیر وابستگی به نظام خواهد بود. مخالفت‌هایش نیز جنبه‌های عملی چندانی ندارند. چنان‌چه وضعیت انفعالی پست‌مدرنیسم را شاهدیم.

ح)  ارضاشدگی، یگانه برآمدگاه رضایت‌خاطر شخصیت مدرن

آیا نگرشی كه دلیل هستی‌شناسانه‌ی هستنده‌ای همچون انسان را تنها در لذّت‌ها و ارضاشدگی جستجو می‌كند نوعی تلاش برای حفظ قدرت نیست؟ برخی ادیان نظیر بودیسم به فلسفه‌ی رنج‌ و تذهیب نفس می‌پردازند یعنی زهد و امساك را اساس می‌گیرند. آن‌ها خطر نهفته در نگرشی كه هر چیز را در كسب لذت می‌جوید دریافته‌اند. اگرچه رنج‌باوری صرف و خودآزاری امری روا نیست اما نبایستی به هیچ وجه جنبه‌ی اخلاقی آن‌ را از نظر دور داشت. به نظر می‌رسد تا زمانی‌كه نتوانیم واقعیت سامانه‌ی قدرت و ارتباط آن با لذت‌جویی را حلاّجی كنیم، لذت‌باوری همچون ابزاری بنیادین به قدرت و پروسه‌ی ضعیفه‌سازی و بردگی كمك خواهد كرد. گرایش به ارضاشدن چیست؟

در ارضاشدگی انسان مدرن‌زده یا انسانی كه در متن مدرنیته‌ی كاپیتالیستی می‌زید و اسیر آن است، حتی برده‌ترین انسان را به احساس قدرتمند بودن وامی‌دارد. یعنی بین ارضاشدگی انسانی كه طبیعی نیست و از جوهره‌ی اجتماعی‌بودنی طبیعی خارج گردانیده شده، قطعاً با مقوله‌ی قدرت، نوعی ارتباط وجود دارد. امروزه انواع امیال لذت‌جویانه جولان می‌دهند تا حس ارضاشدگی را در ما برانگیزند؛ ارضای جنسی، ارضای مادّی، ارضای پولی!، ارضای گرسنگی سیر‌ی‌ناپذیر(شكم‌پرستی)، ارضای حس برتری ناشی از برخورداری از تكنولوژ‌ی‌های برتر و غیره همگی میل به قدرت یا جبران منقادِ قدرت‌بودن را در خود می‌پرورانند.

اصطلاحی همچون «جوان ناكام» كه در مورد مرد زن‌نگرفته‌ای كه فوت شده به‌كار می‌رود نشان می‌دهد كه جامعه‌ی متمدن هرچیز را با این معیار و محك سنجشِ ارضاشدگی می‌سنجد. اجتماعی كه در دام نظام قدرت به‌سر می‌برد و هر فرد حتی كسی كه در موقعیت ژرف‌ترین برده است، در حسرت مبدل شدن به یك سوژه‌ی برتر است. سوژه‌ی برتر كسی است كه به‌خوبی ارضا می‌شود؛ و در این ارضاشدگی برتری خود و افضل‌بودنش را بازمی‌نمایاند. مردی كه سلطه‌ی جنسی‌اش را حاكم می‌گرداند با ارضا شدن است كه سلطه‌اش را گوشزد می‌كند و از این سلطه‌ احساس حظ و مسرت می‌نماید.

رهبر آپو در مانیفست خود چنین می‌آورد: «اگر لذت موجود در «عمل جنسی» ـ‌كه ضامن تداوم حیات با كیفیت تكرار و تجدید است‌ـ تحت ‌عنوان «عشق» ارزیابی گردد، خطای بزرگی است. برعكس، لذت ناشی از عمل جنسی، انكار «عشق» است. مدرنیته‌ی كاپیتالیستی با توسعه‌ی سرطان‌وار جنسیت‌گرایی، جامعه را تحت ‌نام عشق می‌كُشد. عشق حقیقی، هیجان بس عظیمی است كه از زبان تكوین كیهان، شنیده و احساس می‌شود. عشق، هم‌بسته‌ است با گذار از لذت جنسی و به عبارت صحیح‌تر پیشبرد متقابل سطح آزادی در اخلاق انسان. شهوت جنسی، با از دست‌دادن آزادی و فقدان تحرك مادّی نیز در ارتباط است...»

حال به دیدگاه رهبری در مورد دو حس لذت و درد بنگریم وی در مانیفست خود چنین می‌آوردك «در موجودات زنده، احساسات لذت و درد وجود دارند. هر دو حس نیز تفاوت حیات را یادآوری می‌‌كنند. به اندازه‌ا‌ی كه «لذت» احساس شود، حیات نیز فهم‌پذیر گشته و پذیرفته می‌شود. هر اندازه «درد» احساس شود، به همان اندازه حیات نیز فهم‌پذیر می‌گردد؛ ولی این بار پذیرفته نمی‌شود و طلب استمرار آن از بین می‌رود. هر دو نیز آموزشكده‌هایی هستند كه قاطعانه می‌آموزانند. لذت و درد، ارزش آموزندگی بالایی دارند. لذت، بسیار می‌آموزاند اما ممكن است منجر به همه‌نوع دیوانگی در راه كسب آن نیز بشود. همچنین درد نیز بسیار آموزنده است، بنابراین سبب تحسین وافر ارزش زندگی می‌گردد. در حالیكه فرجام لذت، به درد بسیار نزدیك می‌باشد، شانس‌ پیدایی «حیات لذت‌بار» در عاقبت «درد» بسیار است. حیات‌ها، تفاوت میان خویش را با آموخته‌هایی به شكل دیدنِ هرچه بهتر، لذتِ هرچه بهتر و درد كشیدنِ هرچه بهتر نشان می‌دهند.»

جنون لذت‌خواهی را می‌توان در تكنولوژی فضایی و هزینه‌ی هنگفتی كه صرف آن می‌شود مشاهده نمود. بین حسّ ارضاشدگی ناشی از فتح یك سرزمین در فرجام جنگی خونین، فتح كره‌ی ماه با سفینه‌ی فضایی، ارضاشدگی جنسی مرد شباهت بسیاری وجود دارد. حتی در جامعه‌ی جنسیت‌گرا از عمل جنسی مرد به‌عنوان نوعی «فتح» و «تصرف» یاد می‌شود. زن، ابژه‌ی این فتح، سرزمینی است كه به تصرف درمی‌آید. خود مرد نیز برده‌ای است كه از سوی نظام تمدن و مدرنیته به تصرف درمی‌آید. نهایتاً این سیستم و گردانندگان آنند كه اوج لذت‌جویی و ارضاشدگی را تجربه می‌كنند و به ‌عبارت بهتر می‌زیند.

ارضاشدگی در واقع نقطه‌ی اوج «ازآنِ‌خودـ سازی» است. یعنی رابطه‌ی تنگاتنگی با مالكیت دارد. بنابراین دلیل اینكه آن را با عناوین مختلفی نظیر اكتشافات علمی(مثلاً در مورد فتح كره‌ی ماه) یا عشق(كه در مدرنیته‌ی كاپیتالیستی برای جلادهی و مشروعیت‌بخشی به عمل جنسی به‌كار می‌رود) پوشش‌هایی برای استتار این «مالكیت» هستند. زیرا مفعول این ارضاشدگی ـ هرچه و هركه می‌خواهد باشدـ از برده‌شدن و ابژه‌بودن گریزان است. توجه داریم كه هیچ هستنده‌ای نمی‌خواهد برده و ابژه‌ای برای بردگی باشد مگر اینكه آن را به بردگی اجبار كشانند و این بردگی را در ذهنش مشروع گردانند؛ حتی هستندگان غیرانسانی نیز آزادی دارند و با بردگی در تضادند؛ اصل كوانتوم وجود آزادی را در جوهره‌ی هرچیز اثبات می‌كند.

ط) نتیجه‌گیری: شخصیت جهان شرق اگرچه هنوز اخلاق‌محور باشد اما با وضعیت كنونی خود قادر به گذار از مدرنیته‌ی كاپیتالیستی نخواهد بود. عمده‌معضلی كه پیش‌روی شخص است، عمل بر اساس نظام دانایی گذشته‌ی خویش است. تا پایه‌های دانایی مبتنی بر نظامی قدرت‌مدار، ضد اكولوژیك و جنسیت‌گرا درهم نشكند. هرچقدر هم كه دست به عمل بزنیم نخواهیم توانست از محدوده‌ی سیستم حاكم فراتر برویم. نهایت چیزی كه در این نظم جهان‌گستر تولید و بازتولید خواهد گشت، من‌گرایی است. یعنی شخص به منشأ صدور هر حقیقت و كنش روانی و ذهنی مبدل می‌گردد. همین مسئله باعث می‌شود كه شخص به بهترین نحو به مدرنیته‌ی كاپیتالیستی كمك نماید. یعنی اصالت من زمینه‌ی فردگرایی را فراهم خواهد ساخت. نوعی لیبرالیسم بسیار پنهان، این منِ مصدر هر حقیقت را در انتخاب هر عملی بدون در نظر گرفتن جنبه‌ی اخلاقی یاری خواهد رساند. حتی یك فیلسوف، نویسنده، شاعر و مبارز انقلابی(به‌ویژه در دنیای شرق) تا زمانی كه نتواند این من‌گرایی ناشی از سوبژكتیویسم را درهم شكند رفته‌رفته به‌سوی فردگرایی كاپیتالیستی كشیده خواهد شد. از همین روی گرایش به عمل سیاسی، اجتماعی و سازمانی دموكراتیك و كمونال كه فرد را از یكه‌بودن فراتر می‌بر و بر مدار راستی قرار می‌دهد می‌تواند همچون اكسیری چاره‌یاب افتد.

رهیافت یا رهنمود فلسفی:

تمدن با خود مصایبی را برای بشریت به ارمغان آورده. شخصیت انسانی كه در میان این تنگنا شاكله می‌گیرد، خود یك بن‌بست و معضل عظیم است. نوع مدرن‌زده‌ی آن‌ در جهانی كه كاپیتالیسم آن را به تسخیر خویش درآورده، بیانگر نقطه‌ی اوج این تنگناست. شخصیت مدرن، مرگ شخصیت انسانی است. بی‌جا نیست كه فوكو مرگ انسان را در مدرنیته اعلان نموده است.

مواردی كه در فوق آوردیم، تا حدودی گویای آن است كه شخصیت مدرن تا سطح ازخودبیگانگی رو به قهقرا رفته و دلیل عدم نیل به ساحت آزادی نیز تمدن و مدرنیته‌ی كاپیتالیستی‌ای است كه آزادی شخصیت را برنمی‌تابند. مطالعه‌ی دقیق در زمینه‌ی متون فلسفه‌ی آپویی سرشار از تحلیلاتی است كه ما را قادر بدان می‌سازد تا بتوانیم بینش آسیب‌شناسانه‌ی درستی داشته باشیم. تا از طریق آن هم شخصیت خود را به نقد نهیم و هم به رهیافت‌هایی برسیم كه ما را به غایت و هدف شخصیت‌یابی نوین رهنمون گردند.

اینك دو گام اساسی در گذار از شخصیت كنونی:

اول؛ بایستی تابلوی تمام‌نما(و به بهتر سخن آینه‌ا‌ی تمام‌نما) از جهان تاكنونی خویش ترسیم نماییم و جسارت نگریستن در آن را داشته باشیم. می‌گوییم جسارت،‌ زیرا این تابلو تصویری مطلوبِ دل ما را بر خود نخواهد داشت. گوشه‌هایی از این تصویر را در پاراگراف‌های بالایی مشاهده نمودیم. از مشاهده‌ی این تصویر نه باید به یأس گرفتار گردیم و نه انفعال. اما تا از دیدار این تصویر دچار احساس نفرت نگردیم، انقلاب شخصیتی ممكن نمی‌نماید. لیبرالیسم فردی، همواره بزرگ‌ترین مانع در راه انقلابی اصیل بوده است. درست در سر بزنگاه كه می‌خواهی از شخصیت ناقص و بیمار كنونی گذار كند،‌ این دام‌گسترِ پنهان و هزارچهره دست به‌كار می‌شود. چنان فرد را در خودفریبی و خودپرستی گرفتار می‌آورد،‌ كه چشم بر عیوب خود می‌گیرد و بل كه پلشتی‌ها را بسی زیبا می‌انگارد! مدرنیته‌ی كاپیتالیستی لیبرالیسم را همچون‌ برترین نگرش، رویكرد و اسلحه به‌كار می‌گیرد و نیاز به فلسفه را مردود اعلان می‌كند. بنابراین اگر طالب گذار از شخصیت متأثر از مدرنیسم باشیم،‌ هم مقابله با لیبرالیسم گریزناپذیر است و هم گرایش‌یافتن به سمت فلسفه‌‌ای اخلاقی كه ما را به سمت حیات آزاد هدایت نماید.

دوم؛ ادعایی مبنی بر قوام شخصیتی سالم ممكن نیست مگر با دادن بدیل‌هایی سنگین در نبرد با تمدن و علی‌الخصوص نوع مدرنیستی آن. اگر نظری بر تاریخ بیافكنیم می‌بینیم كه تنها جنبش‌های برخوردار از فلسفه‌ و ایدئولوژی كه قادر باشند خود را از نظام سلطه دور نگه‌دارند توانسته‌اند در میزان تخریبات شخصیتی ناشی از تمدن تعدیل به‌وجود آورند و حتی در بازآفرینی شخصیتی گام‌هایی جدی بردارند. اگرچه شخصیت‌هایی كه در دامان فلسفه‌ی زرتشت، مانی، دین مسیح و مذاهب اسلام نتوانستند نظامی جهانی بیافرینند كه بتوانند تخریبات وارده بر جامعه‌ی تاریخی را التیام بخشند اما نشان دادند تنها راهكار، دادن بدیل‌هایی سنگین است. شناخت خارج از شبكه‌‌ی دانش‌ـ قدرت به شخص امكان خودشناسی صحیح می‌دهد، همچنین ایجاد جماعت‌ها یا كمونته‌هایی كه شیوه‌ی زندگی اجتماعی متفاوتی با سیستم كنونی داشته باشند امكان اینكه اجتماعی‌شدن صحیح‌تری به‌وجود آید را افزایش می‌دهد. می‌بینیم كه دستیابی به شخصیت سالم حتی شناخت شخصیت نیز مستلزم مبارزه است. زیرا نظام تمدن مانع از هر نوع شناخت سالمی است. تا شناخت صحیحی نداشته باشیم امكان دستیابی به بینشی صحیح كه یاریگر ما در راه شخصیت‌سازی تازه‌ای باشد ممكن نخواهد بود. رهبر آپو در مورد زمینه‌ی مورد نیاز جهت ایجاد یك رفرم دینی چنین می‌نویسد: « سال‌هاست كه می‌گویم كه به رفرماسیونی ژرف‌تر از رفرماسیون مسیحی و مستمر در اسلام نیاز وجود دارد. آشكار است كه این كار نیازمند ظرفیت و شخصیت است». یعنی تحول شخصیتی پیش‌زمینه‌ای است برای هرگونه تحول اجتماعی. هر نوع شخصیتی كه با نظام دانایی تاكنونی كه متأثر از تخریبات تمدن و یورش‌های مدرنیته است، ادعای سلامت نماید جز فریب خویش، محافظه‌كاری و بی‌التفاوتی به اصل تغییر ره به جای دیگر نخواهد برد. نیل به شخصیت سالمی كه حیات آزاد داشته باشد، عملی آنی نیست؛ همچنان‌كه فروپاشی شخصیت‌ِ دست‌پروردِ جامعه‌ی طبیعی عملی آنی نبوده است. در بنیان شخصیت كنونی، شكستی تاریخی پنهان و مستتر است. همچنین، انحرافی اجتماعی. بنابراین اگر مبارزه‌ برای شخصیت‌دهی تازه به انسان، دارای جنبه‌های تحلیلی تاریخی‌ـ جامعه‌شناختی نباشد، نمی‌تواند به غایت آرمان خویش دست یابد. این نه به معنای بزرگ‌نمایی مدرنیته است و نه تحقیر خویش، بلكه جسارت نگریستن در آینه‌ای است كه حقیقت را فراروی ما به صراحت فریاد می‌زند.

بدون برداشتن عینكِ ـ و به عبارت صحیح‌تر چشم‌بندِ!ـ مدرنیته و بدون نگریستن با چشم دل به هستی، جامعه و انسان حتی نخواهیم توانست با اشتباهات و ایرادات شخصیتی خود نیز رویارو شویم و بجنگیم. بدون گذار از هستی‌شناسی مدرنیته(كه در مقاله‌ای در شماره‌ی قبلی همین مجله به بررسی آن پرداختیم) شخصیت امروزی مینی‌سیستمی(خرده‌نظامی)‌ خواهد بود متشكل از فاكتورها و ویژگی‌هایی كه سیستم جهانی مدرنیته آن را بسط می‌دهد. گذار از تیپ‌های شخصیتی ناسالم، یك مبارزه‌ی سطحی نیست. نیاز به گذار از پارادایم كنونی دارد. اگر تجربه‌ی 150 ساله‌ی سوسیالیسم رئال نتوانست نه كاپیتالیسم را از میان بردارد و نه تأثیرات مخربش را بر شخصیت انسان، ناشی از آن است كه سوسیالیسم رئال نیز در درون‌ افق‌های سیستم جهانی حركت می‌نمود. پارادایم آن توان گذار از آن فاكتورهایی كه او را به مدرنیته مرتبط می‌كرد نداشت. از دولت گرفته تا بروكراسی، قدرت و جنسیت‌گرایی همه‌وهمه حل‌ناشده باقی ماندند. شخصیتی كه در این نظام 150 ساله شكل گرفت نیز علی‌رغم مبارزات خستگی‌ناپذیر در راه سوسیالیسم، در پایان شاهد شكست در آرمان‌هایش گردید زیرا به این مهم دست نیافت كه شخصیت مقتدر، دولت‌گرا،‌ جنسیت‌گرا و پرولتاریایی كه همچون برده‌ها به‌كار گرفته می‌شود، قادر به آفرینش حیاتی آزاد و شخصیتی آزاد نیست. سرنوشت مبارزاتی كه به نام انسانیت در مقابله با كاپیتالیسم صورت گرفتند، تكرار تراژدی سیزیف بود كه بر شیب تند كوهستان صخره‌ بر گُرده می‌كشید، صخره در فرازنای قله رها می‌گشت و به جای نخست فرومی‌غلتید و این تلاش نافرجام ادامه می‌یافت!

باید بگوییم تا زمانیكه پارادایم نو‌ـ نگاه نو به همه‌ی هستی و جهان‌ـ را نیافرینیم همچنان در خطاهای گذشته و تكرّر خطا دست‌وپا خواهیم زد. شخصیت متأثر از مدرنیته، با دستان خویش افق‌های سیستم را پیرامون خود می‌تند. این نكته را فقط وقتی فرایاد می‌آوریم كه كار از كار گذشته و لیبرالیسم مكّار، از چنته‌ی خود چیز تازه‌ای برای فریفتن ما درآورده باشد. بنابراین لزوم درانداختن طرحی نو، الزامی است. بایستی سیستم جهانی را در كلّیت آن شناخت، خود را در كلّیتِ انسان به‌مثابه‌ی موجود اجتماعی بازشناخت، و معضل شخصیت را یك معضل اجتماعی دانست. سپس به پارادایمی گرایش یابیم كه جامعه‌باور باشد و افق‌های آهنین سیستم را درنوردد؛ اتوپیایی مبتنی بر حیات اجتماعی آزاد لازم است و مبارزه‌ای همه‌گیر و همه‌جانبه تا آنچه را باید، از نو بیافرینیم.

یك فعالیت انتلكتوئل فردی نمی‌تواند ما را به‌سوی آزادی و شخصیت رهایی‌یافته از تأثیرات نظام تمدن و مدرنیته سوق دهد. آفریدن محیطی كه هر چیز آن گسسته از ویژگی‌های خودویرانگر نظام باشد عملی است از نان و آب واجب‌تر. دلیل اهمیت‌ سازمان‌ها و جنبش‌های اجتماعی‌ای نظیر PKK و PJAK همین است. یعنی از فرد بی‌دفاع در مقابل لیبرالیسم و تهاجمات مدرنیستی دفاع می‌كند و مجال تنفسی می‌آفریند. ارزش‌دهی به اجتماع و احیای ارزش‌های اخلاقی آن اصلی اساسی است. هر جنبش كه نتواند چنین عمل كند خودبه‌خود به نظام حاكم یاری خواهد رساند. بنابراین باز هم باید اشاره كنم كه برگزاری پلاتفرم‌های شخصیتی، نقد شخصیت، آسیب‌شناسی شخصیتی، رهیافت‌های جامعه‌شناختی و وارد ساختن فرد به عرصه‌ی فعالیت اجتماعی دموكراتیك در عصر ما یك نیاز قطعی است. تنها اینچنین می‌توان چشم‌وگوش را باز نمود و از آنچه بر ما رفته است، شناخت پیدا كرد.

 در پایان ذكر این گفته‌ی رهبر آپو كه بیشتر معطوف به تحلیل شخصیت و معضلات شخصیتی است نتیجه‌گیری ما را از بحث فوق كامل خواهد ساخت: [مورد مطرح در این رویكردِ مبتنی بر تحلیلِ شخصیتی،] لحظه نیست، تاریخ است؛ فرد نیست، جامعه است.