شناخت صحیح خاورمیانه

21 ژوئن 2011 سه شن

اگر نتوانیم مفاهیم و اصطلاحات جوامع را چه درگذشته و چه در زمان حال که با آن نشست و برخاست نموده‌اند بشناسیم نمی‌توانیم به نتایج و احتمالات ارزشمندی دست یابیم.








برگرفته از کتاب "دفاع از یک خلق" اثر عبدالله اوجالان

الف‌‌‌‌‌‌‌ـ‌ شناخت صحیح خاورمیانه

 

مشکل چیست و چگونه تداوم یافت؟

1ـ قبل از پرداختن به تحلیل نهادینگی، روشن‌ساختن تحلیل اصطلاحی به میزان کافی، دارای اهمیت می‌باشد. اگر نتوانیم مفاهیم و اصطلاحات جوامع را چه درگذشته و چه در زمان حال که با آن نشست و برخاست نموده‌اند بشناسیم نمی‌توانیم به نتایج و احتمالات ارزشمندی دست یابیم. مثلاً,‌ اگر نتوانیم ابعاد جامعه‌شناختی مفهوم "الله" را تحلیل کنیم کدامجامعه و دوره‌های تاریخی را می‌توانیم تعریف کنیم. وقتی اروپاییان در مرحله عبور از فئودالیسم بودند بیهوده در مورد الهیات،"تئودیس"((Theodice در سطح ذهنیت بحث نکره‌اند. "تئو" یعنی "الله" را آنقدر مورد بحث و بررسی قرار داده بودند که از آن به سرنخ‌های فلسفی و علمی دست‌یافته بودند. اعتقاد به تئو و قداست آن را به شکلی گسترده تجربه کرده بودند. منطق آنها این بود که ما که این همه به "تئو" اعتقاد داریم و آن‌را مقدس می‌دانیم پس حق ماست که معنی و مفهوم آن‌را نیز بدانیم . اروپاییان توانسته‌اند افکار و مباحثی ارائه دهند که دگماتیسم را به لرزه درآورد. در مرحله خروج از قرون وسطی, بحث‌های انجام شده دارای بستری تئولوژیک بودند. حتی افکار و نظریاتی که تحت نام فلسفه و علم وجود داشتند به شدت به تئولوژی و الهیات وابسته بودند. مهم این است که توانسته‌اند از این مباحث، موارد مورد نیاز فلسفه راسیونالیسم و علم را استخراج نمایند. اما خداشناسان اسلام به‌جای بحث و تفکر و نتیجه‌گیری صحیح, دگماها را مقدس‌تر نموده و فکر و اندیشه را منجمد ساخته‌اند. امام غزالی در اوایل قرن 12 با محکوم‌کردن فلسفه و بستن باب اجتهاد راه را بر گم‌شدن در تاریکی قرون وسطی گشوده است. حتی امروز هم کسی جرأت براه انداختن مباحثی در اینباره را ندارد. به عبارتی صحیح‌تر, کسی توانایی چنین کاری ندارد.

 این در حالی ‌است که در جوامع خاورمیانه ژرفای ذهنی تا به عصر اسطوره‌ها امتداد مییابد. آثار کاهنان و ادیبان سومری ـ که ماهرترین خالقان متولوژیک بودند ‌‌ـ به‌عنوان نسخه‌هایی کامل‌تر، در سه دین تک‌خدایی به‌کار برده شده‌اند. همه ما حضرت ابراهیم را به‌عنوان مؤسس دین تک‌خدایی ـ ‌توحید ‌ـ می‌شناسیم. این در حالیست حضرت ابراهیم در میان خاندان پادشاهان بابل ـ نمرود ـ پرورش یافته و بزرگ شده است. در پانتئونی ـ اجتماع مجسمه‌های خدایان ‌ـ که هنوز هم اثر او در شهر "اورفه" وجود دارد, پدر ابراهیم در کنار نمرود به نگهبانی مشغول بوده است؛ که در این شرایط در نتیجه قانون عمل و عکس‌العمل تحول ذهنیت ایجاد شده است. بنابراین تا زمانی‌که پانتئون نمرود را نشناسیم چگونه می‌توانیم دین حضرت ابراهیم را تحلیل کنیم؟ خبره‌ترین دانشمندان الهیات هم درباره ابراهیم این را می‌گویند که "ابراهیم با تبر بت‌ها را می‌شکند. بعد نمرود عصبانی می‌شود و از او می‌پرسد, چه کسی بت‌ها را شکسته, ابراهیم می‌گوید: بت بزرگ این کار را کرده؛ بعد نمرود می‌گوید: جسم بی‌جان نمی‌تواند این کار را بکند، پس ابراهیم در جواب او می‌گوید: مگر شما نمی‌گویید این بت‌ها خدا هستند" و بدین ترتیب ادامه پیدا می‌کند. گفته‌ها غیر از شرحی داستانی, ارزش دیگری ندارند. تا زمانی‌که ریشه‌های متولوژیک پانتئون که ناشی از متولوژی سومر می‌باشد مورد شناختی جامعه‌شناسانه قرار نگیرند نمی‌توانیم انقلاب دینی حضرت ابراهیم را درک و تعریف کنیم. اگر این‌ را نشناسیم نمی‌توانیم انقلاب دینی حضرت موسی, عیسی و محمد را هم بفهیم. با وجود دانشگاه‌ها,‌ دانشکده‌های الهیات, مدارس طلاب و نهادهای طریقت و دیانت در خاورمیانه، هیچکدام از آنها نمی‌توانند الهیات را از تحلیلات جامعه‌شناسانه برخوردار سازند. اگر این کار صورت گیرد, سحر و جادو شکسته خواهد شد؛ کلاه می‌افتد و کچل دیده خواهد شد. آنوقت مشخص خواهد شد که ریشه‌ اساسی تفکر تک‌خدایی دو پدیده می‌باشد: اول به‌عنوان تبلور اتحاد نیروهای موجود در طبیعت، دوم به‌عنوان اوجگیری شاه و رئیس هیرارشیک در جامعه. یعنی مفاهیم جامعه حاکم و دیدگاه مربوط به طبیعت در قالب ارجمندترین مفاهیم رشد کرده، به "الله" که دارای 99 صفت است می‌رسد. همان‌طوری که هیچ‌گونه بحثی در این رابطه انجام نشده, در حالی که تحت نام حزب‌الله ‌ـ حزب خدا ‌ـ امروزه خدا را سیاسی و حتی نظامی هم نموده‌اند با اینهمه باز هم موجودی است که در‌ آسمان‌ها به دنبال آن می‌گردند و فریبکاری بدین‌ترتیب ادامه می‌یابد.

نهاد پیامبری نیز در علم الهیات به‌شیوه‌ای دگماتیک مورد بررسی قرار می گیرد. به گونه‌ای تفسیر و تحلیل انتزاعی از آن صورت می‌گیردکه گویا هیچ رابطه‌ای با تحولات اجتماعی ندارد. سنت شمن‌ـ شیخ از یک طرف و نهاد وزارت به‌عنوان بالاترین نهاد اجرایی و وابسته به استبداد شاهنشاهی از طرف دیگر در شکل‌گیری نهاد پیامبری تأثیرگذار می باشند. پیامبری به‌عنوان راه‌حلی برای مشکلات موجود میان دولت و رشد هیرارشی ظهور می‌کند. این, تحولی است مربوط به سیاست. هم بستری توده‌ای و هم بستری عملی دارد. در تحولات میان حکیم و رهبری سیاسی دارای نقش می‌باشد. مهم این است که حتی اگر دارای قداست هم باشد، بتوان جایگاه آن را در واقعیت اجتماعی جستجو نمود.

در صورت انجام چنین کاری، حقیقت شخصیت تاریخی برخی از آنها، بهتر روشن می‌شود. خود تاریخ هم روشن می‌شود. برخوردی دگماتیک هر دو جنبه آن‌را در تاریکی فرو می‌برد. بسیاری دیگر از مفاهیم تئولوژیک شبیه این‌ها، تحت نام قداست، به تاریکی خدمت می‌نمایند. جهنم و جنت نمونه‌های شگفت‌انگیزی در این رابطه هستند. ریشه آنها تا متولوژی سومری هم ادامه می‌یابد. رابطه آن با ظهور جامعه طبقاتی واضح است. شیوه زندگی کارگران در اکثر موارد جهنم ـ در لبنان امروزی معنی لغوی جهنم؛ مکان "خینوم" یعنی جای بد, ناشایست, زشت و دره لاشه‌ها ـ را به خاطر می‌آورد و شیوه زندگی آنهایی که مازاد محصولات را تصرف می‌کردند به مانند بهشت می‌باشد. به‌جای ذکر شمار زیادی از این نمونه‌ها، تحلیل جامعه‌شناختی آنها از اهمیت بیشتری برخوردار است.

در نظام فکری خاورمیانه, هنوز هم فرق و جدایی میان اسطوره و دین مورد بحث قرار نگرفته است. حتی خود اسطوره هم مورد تفسیر و تحلیل قرار نگرفته است. اسطوره را همچون قصه‌ها شناسانده و توجه زیادی به آن نمی‌کنند. حال‌ آنکه این طرز تفکر هزاران سال وحتی امروزه هم حافظه جوامع را اشغال کرده است. هزاران سال به شکل و قالب اصلی اندیشه تبدیل شد. اسطوره که تبلور شعرگونه و سمبولیک زندگی مادی جوامع می‌باشد, کلیه ادیان و اشکال ادبیات بعد از خود را تحت تأثیر قرارداده است. هیچ دین و ادبیاتی وجود ندارد که اصطلاحات خود را از اسطوره نگرفته باشد. اگر متولوژی را به‌عنوان روایت افسانه‌ها تلقی کرده وآن‌را به کناری نهیم، با دست خود, خودمان را از غنی‌ترین منابع فرهنگی محروم کرده‌ایم. اگر نسبت به متولوژی که تفکر دوران کودکی بشریت می‌باشد ارزش قائل نشویم، نمی‌توانیم تحلیل و شناخت درستی از دین و ادبیات ‌ـ هنر داشته باشیم. باید به‌جای اینکه متولوژی انکار شود, زنده و احیاء گردد.

اینکه متولوژی در کدام ادوار و چه شرایط وتحت چه فرم‌هایی نقش بستری برای دین ایفا کرده، به تنهایی یک موضوع اساسی مورد بحث است. اگر متولوژی عیناً تبدیل به قوانین حتمی اعتقادی شود, تبدیل به دین می‌شود. بنابراین اگر متولوژی تبدیل به دین شود به معنی این است که متولوژی به‌عنوان واقعیتی قطعی مورد قبول واقع شده است. دین‌شدن متولوژی از دو لحاظ دارای اهمیت است. باعث به‌وجود آمدن اصطلاح "اندیشه قطعی" در منطق می‌شود بنابراین اندیشه قانونمندی ظهور می‌کند. قانون الهی به‌تدریج با قانون طبیعی درمی‌آمیزد. از طرفی دیگر, تفکر مبنی بر حرکت دیالکتیکی در جامعه و در طبیعت، هنوز به دنیا نیامده خفه می‌شود. بدین صورت, نظام فکری ایده‌آلیستی بروز می‌کند. تفکر و اندیشه تا حد امکان از پدیده‌ها جدا شده و بدون هیچ کنترلی به راه خود ادامه می‌دهد. اندیشه ایده‌آلیستی که وارد ماجرایی بی‌پایان می‌شود, ذهنیت اجتماعی را یک درجه دیگر از عالم واقعیات دور می‌کند. گسترش و رواج تفکر دینی رفتهرفته در عرصه‌های حقوقی, سیاسی, اقتصادی, اخلاقی، هنری و در بسیاری از عرصه‌های اساسی به شکل دگماهای محض در‌می‌آید. دین ماهیت قانون به دست می‌آورد. در واقع باعث تسهیل مدیریت برای حکمرانان طبقه دولتی در حال رشد می‌گردد. با تبدیل هر یک از مقررات دینی به قانون, مشکل قانونمندی و مشروعیت حل می‌شود. ریشه ارتقاء دین در اعصار اولیه و قرون وسطی تا به این حد، در تسهیلاتی بود که برای حکمرانی فراهم نموده بود.

دین, ایدئولوژی مدیریتی است که در کمال دقت و حساسیت ساخته شده است. طبقه حاکم همیشه به ماهیت انتزاعی دین آگاه است. اما جوامع و طبقات تحتانی بگونه‌ای که گویا حقیقت است به آن ایمان آورده‌اند. این‌ همه سرمایه‌گذاری در دین و نمایندگی‌‌نمودن آن توسط معابد و نیایش‌ها با نیروی حکمرانی دولت رابطه مستقیمی دارد. از این‌رو, برای اینکه وجهه درونی آن برملا نشود, بحث در اینباره را ممنوع ساخته است. اگر مورد بحث قرار گیرد دو نتیجه به‌دست می‌آید: اوجگیری پادشاهی و قانونمندی طبیعی. هر دوی این نتایج بسیار مهم می‌باشند. مشخص خواهد شد که چگونه خداـ شاه و سلطان‌ـ سایه خدا به درجه بلندمرتبگی ارتقاء یافته‌اند؛ بنابراین جامعه از خدایی ترسناک و مجازات کننده رهایی خواهد یافت. همچنین در رابطه با قانون‌مندی طبیعت باعث گشوده‌‌شدن دروازه"علمی‌بودن"می‌گردد. ماهیت مبانی و اصولی که در عالم پدیده‌ها از‌جمله پدیده‌هایی همچون فیزیک کوانتوم و گیتی‌شناسی‌‌ (کوسموس) حکم می‌کنند, آشکار خواهد شد. برتری اروپا در این است که در مرحله عبور از فئودالیسم, تحلیل دقیق و فشرده‌ای از تئولوژی ـ الهیات انجام داده بود. بدون شک نمی‌توان ظهور و پیشرفت فکری را تنها با بحث‌های تئولوژی و تئودیس در ارتباط دانست. اما اگر این مباحث هم صورت نمی‌گرفت زمینه برای پیدایش اندیشه‌ معاصر فراهم نمی‌شد. اگر بحث‌های مذهبی دومینیکن و فرانسیسکن در قرن‌های 13,12و14 صورت نمی‌پذیرفت رنسانس به‌راحتی به‌وقوع نمی‌پیوست.

درهای خاورمیانه در 13,12و14 کاملاً به روی بحث‌های علمی بسته شد. با گناه‌شمردن بحث خارج از دین دگماتیسم را به جامعه تحمیل نمود. این گرایش که مدت زیادی توسط نظام قدرت تغذیه می‌شد, سرانجام باعث شد تا غرب برای اولین بار در تاریخ گوی سبقت را از خاورمیانه برباید. قرن15, قرن بزرگ‌ترین جدایی است. علت جدایی شرق و غرب که به‌تدریج عمیق‌تر می‌شد, برخوردی تئولوژیک بود. تفکر و اندیشه فلسفی در قرن‌های 11,10,9و12 پیشرفت قابل توجهی نموده بود. غرب فقط از طریق ترجمه‌کردن می‌توانست از این پیشرفت فکری بهره برداری نماید. برتری فکری قطعاً از آن خاورمیانه است. مذهب معتزله با حرکت‌کردن بر اساس راسیونالیسم (خرد‌گرایی), به جنگ با دگماتیسم برخاسته بود." ابن رشد" بزرگ‌ترین فیلسوف قرن 12 بود. پیشاهنگان فسلفه تصوف همچون منصورحلاج و سهروردی جان خود را در راه دفاع از افکار خود از دست‌دادند. افزایش فشار و سرکوب در اواخر قرن 12, دیگر رنگ خاورمیانه را که تا امروز ادامه دارد, مشخص خواهد کرد.

دگماتیسم دینی سهم عمده‌ای در ضعیف‌ماندن ادبیات دارد. با اینکه ادبیات می‌توانست با استفاده از متولوژی پیشرفت زیادی حاصل نماید اما آن نیز به عرصه ممنوعه تبدیل شد و خشکید. گنا‌ه‌ها و ممنوعیت‌ها انسان‌ها را از منابع غنی محروم نموده است. اروپا نیز در این فاصله زمانی ادبیات کلاسیک خود را به‌وجود آورد. ادبیات چنان نزول کرده بود که تنها برای ردیف‌کردن و آرایش قصید‌ه‌ها جهت مدح سلاطین و روایت قصه‌های شیرین زندگی‌ آنها بکار می‌آمد. تأسف‌بارتر اینکه امروزه اروپایی‌ها دست به ادبیات‌سازی واقعیت دینی و اسطوره‌ای خاورمیانه زده‌اند. حتی "ادبیات چگونه ایجاد می‌شود" هم به‌صورت مشکلی جدی درآمده است.

 انقلاب ذهنیتی و گشایش‌هایی که اروپا در نتیجه مراحل رنسانس, رفرماسیون و روشنگری تجربه نمود، هنوز هم در جوامع خاورمیانه به موضوع بحث تبدیل نشده است. روایات تکه‌پاره به معنای رنسانس, رفرم و روشنگری نمی‌باشد, حتی می‌توان گفت که سیر قهقرایی دارد. اسلام تندرو نه تنها بیانگر نوشدن نیست بلکه بیانگر احیاء محافظه‌کاری و جزم‌گرایی است. اصطلاح اسلام سیاسی ارزشی به جز ابزار مورد استفاده اقتدار دینی ندارد. بدون تجربه مراحل ذهنیتی غرب و با جهش از روی آنها، ممکن نیست که خاورمیانه بتواند در راه پیشرفت ذهنی قدم بردارد. تحولات ذهنیتی با وابستگی شدید به دین و یا حتی با تکیه بر علم‌گرایی صرف و برخوردهای فلسفی پوزتیویست روی ‌نمی‌دهد. در بنیان عقب‌ماندگی کنونی چین و روسیه برخوردهای مذهبی "رئال سوسیالیسم" بدون در نظرگرفتن مراحل سیر اندیشه غرب نقش تعیین‌کننده دارند.

برای اینکه بتوان نهادهای جامعه ـ‌که به گره کور تبدیل شده‌اندـ را پشت سر گذاشته و بازسازی نمود باید انقلاب ذهنیتی صورت گیرد. البته انقلاب‌ ذهنیتی فقط پذیرفتن و انتقال افکار غرب نیست. کارها و فعالیت‌های این عرصه ناقص بوده و از سطح وصله‌زدن و گرته‌برداری فراتر نرفته است. نمی‌توان با ازبر‌نمودن و کپی‌کردن اندیشه غرب به خلاقیت دست یافت؛ همان‌طوری که هیچ فایده‌ای نداشته از انقلاب‌های فکری احتمالی ممانعت به عمل می‌آورد. در حالی که روشنفکرنماها به تعداد زیادی وجود دارند اما از جامعه‌شناس حقیقی خبری نیست. سفسطه‌های دانشگاهی از سطحی که می‌تـوان آن‌را ملایی معاصر نامید، فراتر نرفته است. حتی سوفیسمی به مراتب عقب‌مانده‌تر از سوفیست‌های عصر کلاسیک وجود دارد. به سختی می‌توان فلیسوفان ـ عالمان،‌ انتلکتوئل واقعی پیدا نمود. به‌هیچ‌وجه به ضرورت چنین چیزی اعتقاد ندارند. ابزار ایدئولوژی غرب به شیوه بسیار نامناسبی انتقال یافته‌اند.همه اشکال ایدئولوژی‌های معاصر اعم از ملی‌گرایی, لیبرالیسم و سوسیالیسم نقش پسرو و منفی در ذهنیت روشنفکران خاورمیانه‌ای بازی کرده‌اند. باید بدانیم که این شیوه‌های تقلیدی نه تنها نمی‌توانند حقایق خاورمیانه را توضیح دهند، بلکه این اقدامات باعث تیرگی هر‌چه بیشتر رنگ‌های تابلوی موجود می‌شوند.

لازم است که انقلاب ذهنیت ضمن آنکه از فرم‌های غربی استفاده می‌کند، محتوای آنها را منطبق بر حقایق ذاتی خود تغییر دهد. تا زمانی‌که بستر فکری ساختارهای موجود اجتماعی توسط بمباران اندیشه سپری نگردد، بستر فکری ساختارهای جدید اجتماعی به‌وجود نخواهد آمد. ساختارهای فاقد معنا نیز، از ارزش و جایگاه اجتماعی برخوردار نخواهند شد. تا زمانی‌که واقعیت اجتماعی خود را در اندیشه و فکر خویش تحلیل ننماید و پدیده‌های ملی‌، اتنیکی و دینی را روشن نسازد، روشنگری در سیاست و نهادهای اجتماعی و اقتصادی مشکل می‌باشد. در تفکر غرب، تحولات مربوط به دین، ملی‌گرایی و نژاد‌پرستی مستلزم تلاش‌هایی عظیم بود‌ه‌اند. پارادایم زندگی نو تنها با این نوع تلاش‌های حائز اهمیت رواج پیدا کرده است.

 سیاستمداران و روشنفکران خاورمیانه‌ای چنان برخورد می‌کنند که گویا هیچ احتیاجی به مبارزه‌ای وسیع ندارند و با تقلید‌گرایی و انتقال جزئی می‌توانند به هدف خود دست یابند. نتیجه این برخورد هم عدم جرأت در برابر انقلاب ذهنیتی، وابستگی ذهنی بیچاره‌ و درماند‌ه‌ماندن در برابر کاپیتالیسم جهانی و به بن‌بست رسیدن می‌باشد. تا زمانی‌که خاورمیانه مراحل رنسانس, رفرماسیون‌‌‌‌‌ (اصلاح دینی) و روشنگری را طی نکند, مرحله کائوس را مطابق منافع خلق‌ها پشت سرنخواهد گذاشت؛ نخواهد توانست از دسپوتیسم هزاران‌ساله با جلای دویست ‌ساله غربی اخیر آن رهایی یابد.

نهادهای دولت و هیرارشی، پدیده‌های اجتماعی هستند که تجزیه و تحلیل آنها دشوارتر از همه پدیده‌های دیگر می‌باشد. برای نفوذ در فرهنگ خاورمیانه باید زبان فرهنگ سیاسی را تحلیل نمود. بافتی که همراه با رشد دولت و هیرارشی در میان طبقاتی‌شدن, دینگرایی, خاندانی, خانواده و روابط عشیره‌ای ایجاد شده است, به نوعی نظام اجتماعی را خارج از شرایط زمانی و مکانی قرار داد. مفاهیم اسطوره‌ای و دینی بر روی مفاهیم طبقاتی و اتنیکی سایه‌ افکنده باعث عدم شفافیت هر بیشتر حقایق این پدیده‌ها شده‌اند.

منطقه‌ای که مرکز مرحله نوسنگی جامعه کمون اولیه بوده است، فرهنگ این مرحله را به‌عنوان ژرف‌ترین حافظه‌ اجتماعی با خود به همراه دارد. ساخت‌های دوره نوسنگی هنوز هم موجودیت مادی خویش را به شکلی گسترده حفظ کرده‌اند.تا دیروز, روستا‌ها تفاوت زیادی با مراکز نوسنگی نداشتند. نظام‌های جامعه برده‌داری و فئودالی هم ارزش‌های ریشه‌دار فرهنگی منطقه هستند. نقش فرهنگ غرب که به روی این مجموعه فرهنگ ضمیمه شده است، غیر از جلا و روپوش، معنای دیگری دربرندارد. بنابراین اگر تنها با توجه به جلا به انجام تحلیلات اجتماعی بپردازیم مرتکب اشتباه بزرگی خواهیم شد.

هیچ روزنه‌ اجتماعی‌ای نمانده است که نام دیگر هیرارشی یعنی پدر‌سالاری بدان نفوذ نکرده باشد. سنت‌های پدرسالاری هزاران سال قبل از پیدایش دولت بر جامعه حکم می‌کرده‌اند. سنت پدرسالاری در هیچ یک از مناطق دنیا به اندازه خاورمیانه محاصرهکننده و حفقانآور نیست. نیروی تأثیرگذار پدرسالاری برروی مواردی همچون شخصیت زن و مرد, فرهنگ‌ اتنیکی و دیدگاه ناموس و خانواده که هنوز هم ارزش‌های دارای اعتبار می‌باشند، بسیار واضح است. شهرها که بایستی مراکز ظهور فرهنگ مخالف باشند تحت تأثیر شدید روستا و بنابراین پدرسالاری قرار دارند. شهرها در دریای تأثیرات فرهنگ روستانشینی بسان یک جزیره هستند.

دولت بر اساس فرهنگ پدرسالاری هزاران ساله بنا شده است. در شکل‌گیری دولت, گروه‌های پدرسالار‌ ـ‌که نیرو گرفته بودندـ بیش از فاکتور‌های طبقاتی سهیم بود‌ه‌اند. در میان این گروه‌ها, برجسته‌ترین فاکتور, پیر داناست. وی به‌عنوان آگاه‌ترین و با تجربه‌ترین فرد مسن در قبیله, قدیمی‌ترین سمبل قدرت و اتوریته می‌باشد. به احتمال زیاد, موقعیت اجتماعی پیر دانا و با تجربه بعد از انقلاب کشاورزی که به دست مادر دانا انجام شد، در قالب مثلث شمن‌ـ شیخ‌ـ پیامبر به درجه بالاتری دست یافته است. همراه با تحولات طبقاتی و با حرکت از پدرسالاری به‌سوی دولت, پیر دانا، همراه با متفقین خود به موقعیت خاندانی و بعد از آن به پادشاهی ارتقاء می‌یابند.

این نیز یک احتمال قوی است که از شمن گرفته تا کاهن, با استفاده از جوانان فعال، نیروهای نظامی تشکیل داده و به درجه‌ای بالاتر رسیده است. در حالی‌که کاهن چارچوب ایدئولوژیک مقام جدید را مشخص می‌نماید، مهره نظامی هم تبدیل به ارتش می‌شود. چنین نوعی از دولت‌شدن و پیدایش دولت در این منطقه، واقع‌بینانه‌تر به نظر می‌رسد. هیچ دلیلی دال بر وجود ارتش از قبل آماده‌شده برده‌ها وجود ندارد. به بردگی کشاندن پس از قدرتمند‌شدن نهاد دولت گسترش پیدا کرده است. قبل از دوره‌های سومر و مصر شاهد قدرت و نفوذ تعیینکننده کاهن‌ها و قبایل هستیم. تبدیل‌کردن انسان‌ها به برده به‌راحتی صورت نگرفته است, بلکه به‌صورت متداخل با مقاومت‌های زیادی به اجرا درآمده است. در فرهنگ خاورمیانه مرحله به بردگی کشاندن جامعه نیازمند بیشترین توجه و تحلیل است. اهمیت متولوژی که همان ایدئولوژی کاهنان سومری و مصری می باشد، ناشی از نقش آن در پیدایش دولت است. همان‌طوری‌که مبارزات کاپیتالیسم در راه ایدئولوژی‌های‌ ملی‌گرایی و لیبرالیسم منجر به تشکیل دولت کاپیتالیستی شد؛ گفتمان اسطوره نیز موجب ظهور فرم برده‌داری عهد عتیق گردید. اگر نیروی مشروعیت‌بخش متولوژی بر جامعه نمی‌بود, خاندان‌های پر از جلال و شکوه خداـ شاه به‌وجود نمی‌آمد. اگر هم به‌وجود می‌آمدند، نمی‌توانستند تا این حد ریشه‌ای و پایدار باشند.

مباحث فرعون و نمرود در فرهنگ خاورمیانه کاملاً بیانگر نظام خدا‌ـ شاهی هستند. فرهنگ خدا‌ـ شاه یک محصول خاورمیانه‌ای است. یعنی فراتر از یک شخص، یک نهاد و یک فرهنگ است. موقعیت کلیه اعضای جامعه نسبت به خدا‌ـ شاه بسان مورچه‌هایی است که برای ذخیره آذوقه در حرکت‌اند. تفاوت میان خدا‌ـ شاه و جامعه که دیگر برای او بیگانه‌ای بیش نیست‌ چنان اغراق‌آمیز و وارونه شده است که منجر به ظهور دو نسل شده است: خدا ‌ـ شاهان جاودان هستند و انسان‌ها, میرا. حیله‌گری و قدرت حاکمیت متولوژیک، دقت و حساسیت بسیاری به خرج داده است که طبقه دولتی و حاکم از نوع انسان محسوب نگردد. به نظر من, زندگی و حکمرانی دائمی حاکمان دولتی در شکل‌گیری این صفت "جاودانگی" نقش تعیینکننده‌ای داشته است. رابطه میان صفت‌"جاودانگی" در اندیشه مربوط به خدا و دائمی‌بودن و استمرار در نهاد دولت، بسیار واضح و آشکار میباشد. برای خدایان دوره قبل از پیدایش دولت نیز, مرگ تصور می‌شد. در نظام خداوندی و یا نهاد‌های نماینده آن در عصر نئولتیک، برای تولد و مرگ خدا روزهای خاصی در سال وجود داشت. با استفاده از اسطوره‌ها و نیایش‌ها مراسم‌های جشن و سوگواری برپا می‌شد. وقتی که نهاد دولت دائمی ـ شخص موقت، دولت دائمی‌ـ شد، خدایان هم جاودانه‌شدند. البته متمایز‌‌نمودن خاندان و تبار خدا‌ـ شاهان از دیگران نقش مهمی دارد. محسوب‌ننمودن آنها به‌عنوان انسان و جاودانگی‌شان باعث ایجاد عظمت و تفاوت فوق‌العاده‌ای بود. با به درجه خدایی‌رسیدن و جاودانه‌شدن طبقات دولتی آنچه که نصیب دیگر انسان‌ها ‌ـ تمامی دیگر انسان‌های جامعه ـ می‌شد، تبدیل‌‌شدن به عبد آنها بود.

 این بندگی با بردگی و وابستگی دوران یونان و روم تفاوت زیادی داشت. تفاوت به اندازه تفاوت میان وابستگی برده به ارباب خود و وابستگی بنده به خدا بود. در وابستگی به خدا, نیروی قوی ایمان وعبادت حاکم است. در نظام کاهنی, چنان وابستگی‌ای به دولت با چنان ذکاوتی ایجاد شده است که ارتش بنده‌ـ بردگان به مانند مورچگان باربر تحقیر‌شده و به خدمت واداشته شده است. در متولوژی سومر آمده است که انسان‌ها از مدفوع خدایان و یا گامی‌‌فراتر از آن از گل (خاک) درست شده‌اند. آفریدن انسان به پست‌ترین شیوه توسط خدایان تا امروز نیز در جریان است. زن موجودی است که حتی تا به درجه‌ای که از طرف خدایان آفریده نشده باشد، به فراموشی سپرده شده است. سهمی که در این میان نصیب زن می‌‌گردد این است که وی از استخوان‌های دنده مرد آفریده شده است. این روایات به‌لحاظ نشان‌دادن نظام بزرگ ایدئولوژیک طبقه دولت در اولین مراحل پیدایش آن می‌باشد. انسان‌ها چنان تقسیم شده‌اند که در طول حیات نسل‌ها، اکثریت غالب جامعه تنها به تأیید خداوندی‌‌بودن طبقه دولت اکتفا نمی‌کند، بلکه اطاعت و عبادت نموده و انجام سخت‌ترین کارها برای آنها را به‌عنوان فرمان خدا قبول میکند. ایدئولوژی تا این اندازه نفوذ کرده است. در واقع نهادی که بر اساس زورگویی و دروغ بنا شده باشد را به متعالی‌ترین معبود متافیزیک و انتزاعی که همه نوع عبادت و کار را به خاطر آن انجام می‌دهند, تبدیل می‌نمایند.

.همه تمدن‌هایی که در خاورمیانه ظهور کرده‌اند, این ویژگی‌های اساسی‌ خود را موج موج به تمام دنیا گسترش می‌دهند. به‌ویژه اثر و یا آفریده متولوژیک با سرکوب‌نمودن ویژگی‌های بسیار غنی و باارزش فرهنگ منطقه یعنی ویژگی‌های نئولتیک از امکان‌ تبدیل‌شدن به زمینه‌ای برای ارتجاعی‌ترین اندیشه‌ها و اعتقادات برخوردار است همچنین با استفاد از همان کانال‌ها به بخش بزرگی از جوامع و در رأس آنها جوامع منطقه انتقال می‌یابد. این تحولات دارای چنان تأثیر و نفوذی است که بزرگ‌ترین فیلسوف ایده‌آلیست‌, "هگل" را به گفتن اینکه "دولت, تبلور جسمی خداست" وامی‌دارد. گفتمان‌های معاصر مبنی بر ابدی‌بودن, بلندمرتبه‌بودن و مقدس‌بودن دولت هم از این قدیمی‌ترین نظام بردگی نشأت می‌گیرند.

در گذار از ایدئولوژی دولت ـ‌که دارای ریشه متولوژیک است‌ـ به ایدئولوژی دین تک‌خدایی تحولی مهم روی می‌دهد. اساسی‌ترین تضاد سمبلیک میان مسیحیت با امپراطوری روم در این بود که امپراطور نمی‌تواند مقام خدایی داشته باشد و حضرت عیسی هم به‌عنوان پسر خدا مورد قبول واقع ‌می‌شود. این گفتمان, در مورد کلیه دین‌های تک‌خدایی صدق می‌کند. از دلایل موجودیت پیامبری رد نظام خدا‌ـ شاهی و پذیرش پیامبران به‌عنوان نمایندگان خدا می‌باشد. گسست و جدایی فاحشی از ایدئولوژی خداـ شاهی صورت می‌گیرد. اگر به جهان‌بینی حاکم بر ذهنیت اجتماعی در اعصار اولیه و میانی توجه کنیم، درمی‌یابیم که انقلاب ذهنیتی‌ای اجتماعی در حال تحقق‌یافتن است. این پدیده و تحول در واقع فرار از نظام و فرهنگ فرعونی و نمرودی است. به عبارتی دیگر، هجرت است. این گرایش را در عملکرد پیامبری به‌ویژه در اقدامات پیامبرانی چون حضرت ابراهیم, موسی, عیسی و محمد مشاهده می‌کنیم. این اقدامات که دارای جوانب اجتماعی و سیاسی قوی‌ای بوده‌اند بایستی به‌عنوان انقلابات جدی مرحله خویش ارزیابی گردند. شعار‌های ایدئولوژیک اصلی آنها بدین شکل است که" انسان‌ها نمی‌توانند خدا باشند اما می‌توانند نماینده وی‌ گردند" اگر عینی‌تر به مسئله نگاه کنیم, پیامبران درصدد انعطاف خدا‌ـ شاه بوده و می‌خواستندکه خداـ شاه با حداقل قشری از جوامع خودشان ازدر مسامحه درآید. هدف این بود که در برابر تصرفات و اختیارات نامحدود یک مستبد ‌ـ‌که هر آنچه آرزو می‌کند انجام می‌دهدـ مرزی قائل شوند.

مستبدی که بر خدا‌ـ شاه‌بودن خود اصرار می‌ورزد, گذشته از مسامحه, حتی راضی به شنیدن صدای بندگان خود هم نیست. روایت حضرت ایوب در این رابطه بسیار جالب و آموزنده است. در مورد داستان حضرت ایوب در کتاب مقدس می‌توان چنین تفسیری نمود که: حضرت ایوب همه چیز خود را از دست داده است و در حالی که بدن زخمی او پر از کرم شده است، ناله و زاری‌کنان، در گوشه‌ای ‌ـ و یا در زندان ـ فغان سر‌می‌دهد. خدا ‌ـ شاهان (یعنی نمرود در اورفا) برای رنج‌کشیدن بندگانش هیچ اهمیتی قائل نیست. در پیشگاه خداـ شاهان بندگان مکلف‌اند بدون سروصدا و بدون احساس هیچ‌گونه درد و رنجی، به آنان خدمت نمایند. حتی احساس درد نیز گناه محسوب می‌شود. بزرگ‌ترین کاری که حضرت ایوب در این شرایط انجام می‌دهد این است که به خداـ شاه‌ـ دولت می‌قبولاند که احساس درد کرده است. یعنی برای اولین بار خداـ شاه درک می‌کند که بنده‌ای درد می‌کشد، این "درک" در حکم یک انقلاب است. در واقع ایوب سمبل درد و رنج خلق ستمدیده است.

به هنگام کندن مزار خداـ شاهان سومری و مصری در بعضی از آنها هزاران انسان مرده دیده می‌شود. اکثر آنها زنان می‌باشند. این یعنی اینکه وقتی خداـ شاه می‌میرد، همه ملازمان او با جنازه‌اش زنده ‌زنده دفن می‌شوند. طبق اعتقادات پادشاهی آن دوره جان ملازمان شاه با جان شاه یکی‌ است. جانی متفاوت نمی‌تواند وجود داشته باشد. همان‌طور که دست و پاهای شاه به همراه شاه می‌میرند، دارایی‌های او نیز بسان دست و پاهای او"مرده" محسوب می‌گردند. عموماً در رژیم‌های مطلق‌گرا و توتالیتر و استبدادی رعایای سلطان به مانند گوشت و ناخن ـ به عبارت صحیح‌تر موهای بدنش‌ـ با بدن او یکی دانسته می‌شوند. حق زندگی‌ای متفاوت، ندارند. هرچند این قانون نرم‌تر هم شده باشد اما "قانونی طلایی" است. تمام دولت‌ها از تبعه و پیروان خود انتظار پایبندی آن را دارند. عقیده خدا ـ بنده بدون اینکه تغییری درآن به‌وجود آید تا امروز نیز جریان دارد. تنها تغییر و تحولی نسبی در تمدن غرب روی داده است.

 انقلاب ایوب بیانگر شرایطی است که انسان‌ها با بیان درد و رنج و اضطراب خود اقدام به قیامی ضعیف می‌کنند. اهمیت و تقدس آن از اینجا ناشی می‌شود. نباید آن‌را کوچک شمرد. شاید هم اولین اعتراض و قیام انسان‌ها در برابر دولت در طول تاریخ می‌باشد. اگر چه درجه انعطاف‌پذیری دولت مشخص نباشد اما سنت پیامبری بهمن‌آسا درحال رشد است و در سال 1000 ق.م توسط حضرت داوود و سلیمان به مرحله دولت می‌رسد. تشکیل دولت توسط داوود بسیار جالب توجه است. چه تشابه عجیبی است که وقتی داوود دولت تشکیل می‌دهد نقش آن همان نقش فلسطینی‌های کنونی است. از طریق مبارزه با بیگ‌های محلی, اقدام به تأسیس بیگ خود می‌نماید. درآن دوره که شباهت زیادی به شرایط کنونی دارد, خدا و شاه از هم جدا شده‌اند. هر دوی آنها موجودات جداگانه‌ای هستند. هر چند به شاه سایه گفته می‌شود اما در واقع، خدا شکلی انتزاعی از شاه در حال رشد است؛ بیان اصطلاحی آن می‌باشد.

باید موضوع ظل‌الله (سایه خدا) در ادیان توحیدی را به‌خوبی درک کنیم. تغییر و تحولی که در قدرت دولت به‌وجود آمده است مهم است. اما باید توجه کرد که در واقع ذات آن عوض نشده است. چون شاهی که به آسمان ارتقاء یافته ممکن است از بالا اقدام به‌دادن فرمان‌های خطرناک کند. به‌عنوان شکلی نامرئی‌تر و با گم‌شدن کامل از انظار بندگان می‌تواند هر آنچه که دلش می‌خواهد به شکلی موذیانه‌تر و فریبکارانه‌تر انجام دهد. سلطان که سایه خداست با گفتن اینکه فقط در برابر خدا مسئولیم, بیش از پیش بی‌مسئولیت می‌شود. نکته‌ای که باید به آن توجه کرد این است که پیوند, میان صعود خدا به آسمان و نهادینه‌شدن انتزاعی دولت وجود دارد. هر اندازه که دولت به نهادی انتزاعی تبدیل شود ـ مستقل از افراد ـ به همان اندازه هم بازتاب ایدئولوژیکی آن یعنینآن يعآن خداشناسی نیز انتزاعی می‌گردد.

این اعتقاد که در دین حضرت ابراهیم و موسی تبدیل به سنت شده بود در دوره حضرت محمد تبدیل به اصلی‌ترین فرضیه تئوریک حاکم بر قرآن شد. بزرگ‌ترین سهم حضرت محمد در تحولات مربوط به مفهوم خدا این بود که او خدا را با 99 صفت از قبیل وحدانیت، نامرئی, قادر به دیدن همه چیز و همه جا, قادر به دست‌یابی به همه جا, رحمان و قهار و بدون شریک مجهز نموده و به کمال می‌رساند. در اینجا با عمق انتزاعی‌شدن نهاد دولت روبرو هستیم. یعنی درجه خدایی‌بودن بستگی به درجه نهادینگی دولت دارد. پیامبران ماقبل حضرت محمد و حضرت عیسی اکثراً درشرایط جامعه برده‌داری به مخالفت پرداخته و این مخالفت را گاه به‌صورت سازماندهی قبیله حتی بعضی اوقات با تأسیس دولت‌های کوچک ابراز می‌داشتند اما دو پیامبر اخیر (محمد و عیسی) زمینه پیدایش دولت فئودالی را فراهم کرده‌اند. به عبارتی بهتر, اگر مبارزات وسیع آنها به تمامی متناسب با اهداف آنها هم نبوده باشد, توانسته‌اند جوانب وسیعی از مسامحه را در بستر دولت فئودالی جاسازی نمایند. ادیان توحیدی منطبق با حقیقت طبقات متوسط جامعه می‌باشند. در حالی که ادیان خداـ شاهی با مراحل پیدایش دولت پدرسالاری هماهنگ می‌باشند, شرایط جوامع قبیله‌ای در دوره نوسنگی و همچنین شرایط طبقات تحتانی با انسان ـ خدا (خداهایی که انسان هستند) و چندخدایی تطابق دارد.

بدون غفلت از اینکه خدایی‌بودن بیانگر هویت اجتماعی و شکل کلکتیو اراده می‌باشد, به‌راحتی می‌توان از طریق الهیات به رابطه میان جامعه و سیاست پی برد. در حالی که دولت خاورمیانه‌ای در قرون وسطی طبقه متوسط را نیز دربر می‌گرفت, اما هیچ‌گونه تحولی در ماهیت دسپوتیک دولت دیده نمی‌شود. لقب جدید شاه یعنی سلطان، به معنای نمایندگی‌نمودن اقتدار به‌وسیله شخص است. سلطان غیر از خدا در برابر هیچ کس و هیچ چیز مسئول نیست. طبقه عالمان که دستورات خدا را تفسیر می‌کند در ردة بندة درگاه است. آنها فقط نمایندگان سلطان هستند. جامعه فرادست دولت، خود را از لحاظ عقیدتی و اخلاقی بر جامعه حاکم گردانیده است. دولت که سلطه خود را بر شهر رواج داده, بر مناطق روستایی نیز حاکم شده است. دولت قرون وسطی هم در دوره اسلامی و هم در دوره مسیحیت نیرومندترین حالت را داشته است. امپراطوری‌های روبه انحطاط بیزانس و ساسانی به‌عنوان شکل اخیر دوره برده‌داری اولیه, در قرنهای 6 و7 میلادی به سوی فئودالیسم متحول می‌شوند. دولت اسلامی در رأس دولت‌هایی قرار می‌گیرد که به رادیکال‌ترین و خشن‌ترین شیوه برای ورود به مرحله فئودالیسم جهش نموده‌اند. می‌توان اسلام را به‌عنوان مرحله جدیدی از فرهنگ خاورمیانه در نظر گرفت. قدرتمند‌ترین نمایندگان دولت عرب‌ ‌‌ـ اسلامی که امویان, عباسیان و ترک‌های سلجوقی بودند نهایتاً در نتیجه حمله مغولان در شرق و صلیبیون در غرب تا حد زیادی قدرت خود را از دست‌دادند. اسلام با فروپاشی خاندان ایوبی در سال‌های 1250 متوقف گردید. اگر امپراطوری عثمانی را نیم بیزانسی و نیم اسلامی در نظر بگیریم واقع‌بینانه خواهد بود. ویژگی فئودالی هر دو دولت (اسلام و بیزانس) در امپراطوری عثمانی نمود یافته است. همراه با اینکه هر دو دولت مذکور که دارای نظامی دسپوتیک شدیدی بودند برای جلوگیری از تجزیه جامعه فئودالی تلاش زیادی به‌خرج‌دادند, اما عثمانی‌ها که نیرویی تازه بودند، آخرین دولت خاورمیانه می‌باشد که توانست با برقراری توافق و سازش‌ها بیشترین زمان را بر طول عمر خود بیافزاید.

در همان مراحل، دولت فئودال در چین, هند و اروپا از دمکراسی بدور است. شعار خلق‌ها در آن دوره این بود که "سعادت بزرگ در این دنیا, دوری جستن از دولت است". بیگانگی دولت ـ جامعه علیرغم تمامی تلاش‌های میانجی‌گرانه دین برای جلوگیری از این امر, ادامه داشته است. اتنیسیته و مذاهب ارتدادی ـ در اصل ضد نظام رسمی بودندـ به‌عنوان آخرین پناهگاه‌های مواضع کمونی و دمکراتیک در کوه‌ها, صحراها, صومعه‌ها و عبادت‌گاه‌ها، علیرغم سختی‌ها و فشارهای بیش از حد به دفاع از موجودیت خویش پرداخته‌اند. عصیان و سرکشی در برابر دولت،‌ بیشتر مختص این جوامع بوده و مقاومت‌طلبی به‌عنوان شیوه زندگی، موجودیت یافته است.

هدف از تحلیل دولت در تمدن خاورمیانه روشن‌ساختن زمان حال است. علیرغم اینکه پیدایش دولت در تمدن غرب ریشه در تمدن خاور‌میانه دارد اما به مرور زمان از هم مجزا شده‌اند. این انشعاب که در دوره دولت آتن و اسپارت شروع می‌گردد, از طریق هلنیسم به روم منتقل می‌شود. ادعای خداـ شاهی به‌صورت بسیار تضعیف شده ادامه دارد. با قبول مسیحیت از طرف کنستانتین این انشعاب کامل می‌گردد. عقیده دولت هزارساله خدا, ادامه یکی از اسطوره‌های محشر درخاورمیانه است. نسبت به نمونه خاورمیانه‌ای آن, دنیوی‌تر است. قداست دولت، تعمیق نیافته است. با به‌زانو ‌در‌آمدن امپراطوری روم توسط ضربات نابود‌گرداننده اقوام مهاجر ضد دولت, اعتبار موجود آن به میزان بیشتری از بین رفته است. ژرمن‌ها که به میزان کمتری با فرهنگ دولت آشنا بودند, نقش مهمی در ظهور چهره دنیوی دولت داشته‌اند. دولتی را که از امپراطوری روم تحویل گرفته بودند، هر چند هم در قرون وسطی تحت نام امپراطوری‌های مقدس روم ‌‌ـ ژرمن به احیای آن پرداخته باشند, دولت ـ شهرهای کوچک و پادشاهی‌های مستبد و مونارشیک از نقاب خدایی‌بودن عاری شده بودند. با شناخت هرچه‌ بیشتر ماهیت دولت, تشکلات و سازماند‌هی‌های سیاسی خلق‌ها و ملت‌ها برخوردار از ماهیت دمکراتیک و ملی وارد میدان شده‌اند. انقلاب‌های انگلیس, فرانسه و آمریکا در رواج دولت لائیک موفقیت بیشتری حاصل نموده‌ بودند. تشکیل قانون اساسی و محدود‌کردن اختیارات شاهان و مستبدان، دولت دسپوتیک را در تاریخ دفن کرده است.

اما در خاورمیانه نه تنها این تغییرات در سنت دولت صورت نپذیرفته بلکه حالت دگماتیک‌تر و محافظه‌کارتری هم به خود گرفته است. تمامی تلاش‌ها و اقدامات دول عثمانی و ایران در راستای دفاع از خود و افزودن طول عمرشان در برابر دول غربی بود. هنگامی‌‌که دولت در خاورمیانه, در حال فروپاشی بود، استعمارگری دولت غربی هنوز فاصله زیادی با تثبیت موقعیت خود داشت. قرن 19 و 20 بیانگر شرایط بحرانی خاورمیانه است. تشکل‌های سیاسی این دوره که می‌توان گفت ماهیتی نیم‌استعمارگری و استعمار‌گری جدید داشتند، دارای جنبه‌های متفاوتی با تشکل‌های دیگر نقاط جهان بودند. توضیح مختصری از تاریخ این تفاوت را نمایان خواهد کرد. به‌دلیل اینکه روابط میان دولت و جامعه در برابر تحولات و تغییرات تا آخرین درجه سرسختی می‌کند امکان هرگونه برون‌رفت از بحران یا راه‌حل کوتاه‌مدت وجود ندارد. زمینه نه برای شناخت و هضم فرم‌های دولت کاپیتالیستی فراهم است و نه برای فروپاشی سریع سنت‌ آن (خاورمیانه). سنت اجتماعی نیز از دینامیک‌های خلاقی برخوردار نیست که بتواند پاسخگوی هر دو موج تحول باشد. به تعبیر دیگر, نیروی سنتی از دوران نوسنگی تاکنون پایه‌های خویش را چنان در بافت جامعه مستحکم کرده است که جامعه به آسانی نمی‌تواند از آن رهایی یابد. طبقه فرادست که مزدوری را پشت‌سر نگذاشته، نمی‌تواند فعالیت و اقدامات خود را ازآن تمامی جامعه نموده و از تبدیل‌نمودن آن به راه‌حل دور است. برای گام‌نهادن در راه پیشرفت به شیوه اروپایی، نمی‌توان به شیوه آمریکایی و یا ژاپنی عمل نمود.

در اینجا تنها قالب‌های اسلامی مانع‌ساز نیستند. بلکه کلیه تمدن و ارزش‌های آن در برابر تحولات مقاومت می‌کنند. از ارزش‌های جامعه نوسنگی گرفته تا ارزش‌های برده‌داری سومر و مصر, از ارزش‌های اسلامی گرفته تا بسیاری دیگر از ارزش‌های غنی اتنیکی،‌ وضعیتی آشفته در جریان است. تمدن خاورمیانه به‌راحتی قلمه (پیوند) بیگانه را برای تحول نمی‌پذیرد؛ درست بسان درختی که دیگر پیر شده و تاب تحمل قلمه را ندارد. برای نوسازی یا باید درخت کهنه را از بیخ برکند یا باید در پی نوعی قلمه باشیم که با آن هماهنگ باشد. هر دو هم امکان‌پذیر نیست. اولین امتحان را درسال 1900 جنبش جوانان ترک (jöntürk) وکمالیستی ترکیه انجام داد. درست همانگونه که سوسیالیسم رئالیستی نتوانست پایدار بماند، قلمه غربی در حالی که به‌خوبی به چاشنی ملی‌گرایی آغشته شده بود، علی‌رغم گذشت 80 سال هنوز هم جا نیفتاده است. به محض اینکه رژیم‌های شاهنشاهی ایران و افغانستان چهره‌ای مدرن به خود گرفتند، سریعاً متلاشی‌شدند. ملی‌گرایی عرب نیز درحال احتضار است. وضعیتی که ملی‌گرایی عرب در عراق دچار آن شده ثابت می‌کندکه حتی بلند‌کردن جنازه آن تا چه اندازه مشکل است. ملی‌گرایی صهیونیستی اسرائیل نیز دچار این وضعیت شده و مشکل اسرائیل‌ـ‌ فلسطین را کاملاً در وضعیتی دهشت‌آور قرار داده است. اسلام رادیکال و روی‌آوری مجدد به قالب اسلام نیز درمقابل بزرگ‌ترین حمله جهانی کاپیتالیسم غیر از گرایشات و جنب‌وجوش‌های انتحار‌واری ناشی از ناامیدی و درماندگی، معنای دیگری دربر ندارد. قدرت ارائه نیرو و راه‌حلی جدید را ندارد.

خلاصه‌ای از تاریخ در چارچوب اصطلاحات اساسی هم نشان می‌دهد که ریشه همه مشکلات خاورمیانه ناشی از دولت است. تمدن غرب برای حل معمای دولت خاورمیانه‌ای مبارزات زیادی انجام داد. رنسانس از طرفی توانست نقاب ایدئولوژیک دولت را متلاشی کند؛ از طریق انقلاب ذهنیت نیز قالب‌های متولوژیک و دینی را پاره‌پاره نمود. حقیقت کاملاً برملا شد. رفرماسیون هم توانست مصونیت و یکپارچگی ایدئولوژی و بروکراسی همان دولتی که از طرف کلیسا تحت عنوان دولت ـ خدا اداره می‌شد را درهم کوبد. سلطنت ترس را که بر جامعه سایه انداخته بود متلاشی نمود. سبب شد هرکس بتواند افکار خود را آزادانه بیان کند. اما در خاورمیانه عکس این روی داد؛ مذاهب معتزله و مفاهیم شبیه به آن به کناری رانده‌شدند. فروپاشی سلطنت دینی باعث تسریع در آزادی فکر و عقیده شد. مرحله روشنگری با جهت‌دهی به تحولات, آنها را در درون توده‌ها رواج داد. به‌طور عینی باید گفت که هر سه مرحله هم باعث پاره‌‌شدن قالب‌ها و نقاب‌های مصونیت دولت شده و راهگشای نیروی دمکراتیک جامعه گشت. انقلاب‌های انگلیس, آمریکا و فرانسه دولت کلاسیک را تجزیه کرده وآن‌را از نظر ایدئولوژیک و بروکراسی بازسازی نمودند. مرزهای دولت با قانون اساسی و حقوق بشر محدود شد و نیروهای اجتماعی ابتکار عمل بیشتری پیدا‌کردند. بدین ترتیب پیشرفت‌های عظیم مدنیت در قرنهای 19 و 20 روی داد.

اما در خاورمیانه, این مراحل به‌طور معکوس جریان یافت. نیروهای جنگ‌طلب و اقتدارگرا که از لزوم وجود دولت مبنی بر امنیت عمومی و منافع همگانی سوءاستفاده کرده و به غصب‌ می‌پرداختند با تلاش و اقداماتی بسیار ترسناک بر تمامی امور جامعه مسلط‌شدند. دولت که چهره کاملاً دسپوتیک به خود گرفته بود مثل کنه‌ای به پشت جامعه چسبید. دوران بعد از قرن 15, روایات تراژیک این تحولات است. غرب با قانون اساسی "ماگناکارتا" به‌سوی ایجاد قانون‌های اساسی‌ مدرن سرعت گرفت ولی خاورمیانه و همه ممالک شرقی انواع دسپوتیسم را توسعه داد. ضرب‌المثل " در دولت عثمانی نقشه (فریبکاری) زیاد است" متعلق به این دوره است. این جمله "بزرگ‌ترین سعادت, دوری جستن از دولت است" نیز بیانگر این واقعیت است. جامعه خاورمیانه بسان شکاری است که در چنگال دولت به سختی گرفتار آمده است. حتی با کوچک‌ترین حرکت پر و بالش را می‌گیرند. دولت نه تنها بواسطه قانون اساسی و راه‌های قانونی محدود نمی‌گردد بلکه تبدیل به دایناسور می‌شود.

دولت خاورمیانه در داخل در مقابل جامعه و در خارج در برابر غرب بیشتر به لاک خود فرو رفت و بدین شکل در قرن 20 با فرورفتن به لاک ملی‌گرایی باعث هرچه عمیق‌تر‌شدن مشکلات شد. در حالی که این دولت توسط ملی‌گرایی و انجام اصلاحات محدود با حمایت اقلیت موجود در دولت، در حال مدرن‌شدن بود، در جامعه باعث تعصب و عقب‌ماندگی و پیدایش ذهنیتی مریض, پسرو و واهی خارج از مکان و زمان شده است. در حالی که سنت تمامی قداست خویش را از دست می‌داد، مدرن و معاصر‌بودن تنها توانست یک طبقه مزدور عینی را در اطراف دولت تشکیل دهد. دولت خاورمیانه‌ای به‌ کلی متلاشی نشد. بلکه همان‌طور که از خصوصیات آنها انتظار می‌رفت، به نهاد جاسوسی جواب مثبتی‌دادند. غرب به اقتضای منافع کوتاه‌مدت خود، از فروپاشی آن جلوگیری کرد. غرب توانست رژیم‌های مونارشیک ایران و عثمانی را که در حال فروپاشی بودند, از طریق سنگرها و توازنات ویژه تا دویست سال دیگر سرپا نگهدارد. "سرمایه‌داری وابسته" (کومپرادور) که از طرف نظام سرمایه‌داری حاکم بر جهان در سطح دنیا به‌وجود آمده بود، زمینه اقتصادی مناسبی برای این جاسوسی بود. اما نه تنها هیچ یک از مشکلات جامعه حل نشد حتی هیچ خواسته‌ای برای دیدن آن مشکلات هم وجود نداشت. گویا نسخه‌ای معاصر از دولت خدا‌ـ شاه در میان بود. تکنولوژی نظامی که از غرب وارد شده بود در حکم وسیله نجاتی برای دولت خاورمیانه‌‌ای بود. چون می‌توانست با آن (تکنولوژی) در برابر جامعه به‌راحتی از خود دفاع کند. به‌ویژه با وجود حمایت اربابان آنها طولانی‌‌نمودن عمر نیروی جنگ‌طلب‌ـ اقتدارگرا کار سختی نبود. وقتی که نظام کاپیتالیسم توسط ابزارهای یدکی خود یعنی مذاهب سوسیالیسم رئال, سوسیال‌دمکراسی و رهایی ملی جلا داده می‌شد, پایه‌های آن تضمین می‌گردید.

این مرحله که به اصطلاح به‌عنوان اصلاحات ارزیابی می‌شد, در برابر بحران ـ کائوس عمومی جهانی‌گرایی سرمایه‌داری ـ امپریالیستی که بواسطه فروپاشی سوسیالیسم رئال که در سال‌های 1990 سرعت بیشتری به خود گرفت, رشته رشته شروع به ریزش نمود. امپراطوری کائوس به رهبری آمریکا نخواهد توانست با این ساختارها بسر برد. این با منطق نظام مذبور مخالف است. در حالی‌که سیستم, سود و امنیت را مبانی کار خویش قرار می‌دهد, دولت خاورمیانه‌ای گویا در وضعیت نوین این دو فاکتور را با خطر انفجار مواجه ساخته است. هنگامیکه از دولت خاورمیانه‌ای بحث می‌شود, بی‌اعتمادی و مصرف‌گرایی آن به ذهن خطور می‌‌کند. گسستن آن از توده‌های خلق بی‌اعتمادی و مصرف‌گرایی را به ابعاد غیرقابل تحملی رسانیده است. دولت دسپوتیک با آن شمایل جلا زده و همچون بقچه وصله‌دارش, دیگر مشکل است که بتواند در سطح بالا به کاپیتالیسم جهانی در سطح پائین نیز در برابر مطالبات خلقی که با مشکلات انباشته شده از دوران نتولتیک تاکنون گلاویز گشته, پاسخگو باشد.

3ـ موضوع خانواده و ذهنیت و رفتارهایی که حول محور زن شکل گرفته‌اند, حداقل به اندازه دولت مهم و پیچیده است. در بالا دولت و در پایین خانواده بمانند دوگانگی بهشت و جهنم کلیتی دیالکتیکی تشکیل می‌دهند. در حالی که دولت میکرو مدل خود را در خانواده تحقق می‌بخشد، با گسترش درخواست‌ها, خانواده هم ماکرو مدل خود را همانند دولت طرحریزی می‌نماید. هر خانواده‌ای راه‌حل ایده‌آل خود را در رسیدن به دولت می‌داند. بازتاب دولت دسپوتیک در خانواده, "مستبد کوچک" یا "رئیس خانواده" یعنی مرد می‌باشد. هر اندازه مستبد بزرگ یعنی دولت, بانفوذ و دارای اختیارات بوده و بخواهد به دلخواه خود به جامعه شکل دهد، رئیس کوچک هم درخانواده با حکمرانی بر چند زن و بچه به تنظیم امورات مطلقه می‌پردازد.

در تمدن خاورمیانه تا زمانی‌که خانواده به‌عنوان میکرومدل دولت ارزیابی نشود, تحلیلات اجتماعی بسیار ناقص خواهد بود. اگر امروزه در جوامع خاورمیانه مشکل زن به اندازه مشکل دولت پیچیده است بدان دلیل می‌باشد که به درازای تاریخ پیدایش دولت, تاریخ بردگی طولانی و پیچیده زن وجود دارد. اگر مثلث برمودای زن‌ ـ‌ خانواده‌ ـ‌ مرد درنقشه اجتماعی به‌خوبی نشان داده نشود, هر کشتی راه‌حل اجتماعی که از کنار آن بگذرد حتماً غرق خواهد شد. خانواده موجود در خاورمیانه یا همان میکرومدل دولت, نقش مثلث برمودا را در اقیانوس اجتماعی دارد. دولت و هیرارشی در حال اوجگیری اگر شمای خود را در نهاد خانواده منعکس نسازد نمی‌تواند پابرجا مانده و چندان دوام بیاورد. دولت و هیرارشی که نتواند در خانواده انعکاس یابد از شانس حیات برخوردار نخواهد بود. در تمدن خاورمیانه این دوگانگی دیالکتیکی با دقت و حساسیت زیاد و بدون هیچ اهمالی اعمال می‌گردد.

تا وقتی زن را که از لحاظ جنسیت, تبار و طبقه قدیمی‌ترین محبوس می‌باشد مورد تحلیل جامعه‌شناسانه قرار ندهیم نمی‌توانیم خانواده و مرد یا از جهتی جامعه و دولت را به‌خوبی بشناسیم؛‌ بنابراین لازم است چارچوب تاریخ بردگی زن را ترسیم کنیم. چون در قسمت‌های قبلی زن را تعریف و تحلیل کرده بودیم, دیگر نیازی به تکرار نیست. هنگامی که زن با ویژگی‌های بیولوژیک خویش به عرصه زندگی اجتماعی پای می‌نهد او را به‌عنوان جنسی ناقص و ناتمام ارزیابی می‌کنند که باید دانست چنین برخوردی به تمامی ایدئولوژیک بوده ـ طرح‌ریزی نظام مردسالار است ـ و چنین برخوردی را نباید هیچ‌وقت فراموش کرد. برعکس بنا به تحقیقات علمی اثبات‌شده, زن از لحاظ بیولوژیکی و اجتماعی موجودی است که از قابلیت بالایی برخوردار است و چنین حقیقتی را نباید هیچگاه نادیده گرفت.

 مهد پیدایش فرهنگ اهلی ـ مادر, خاورمیانه است. دلایل موجود نشان می‌دهند که این تحولات در سال‌های 15000 ق.م روی داده‌اند. دامنه‌های داخلی رشته کوه زاگرس‌ ـ توروس برای اهلی‌کردن حیوانات و گیاهان بسیار مساعد است. ساخت اقلیمی و خاک این منطقه برای رویش غلات و پرورش حیواناتی چون گوسفند, بز و بسیاری دیگر از حیوانات کوچک مساعد است.

نیازهای زن در به دنیا ‌آوردن و بزرگ‌کردن فرزند فقط در مکان‌های ثابت و یکجانشینی برآورده می‌شود. اقلیم مساعد, پوشش گیاهی و تراکم جانوری موجود, شرایط اساسی برای اهلی‌کردن را فراهم می‌آورد. هنر جمع‌آوری گیاهان و میوه‌ها احتیاجات غذایی را برطرف می‌کند. نیازهای شیر, پشم و گوشت نیز از حیوانات اهلی چون گوسفند و بزکوهی تأمین می‌شود. از راه تجربه به این مهم پی‌ برده‌اند که کاشت درختان و گیاهان در خاک‌های زراعی ثمربخش بوده و بدین شکل بر محصولات خود افزوده‌اند. به‌جای کشتن حیوانات استفاده از محصولات شیری,‌ پشمی و گوشتی آنها به‌ویژه برای بقای حیات در مواقع قحطی و خشکسالی بسیار مفید است. مادر ـ زن با فرزندانی که در اطراف خود پرورش می‌دهد برای پیشبرد نظام اهلی در هر دو مورد تجارب ارزنده‌ای دارد. ممکن است خروج از غار و تولید محصول و پرورش حیوانات در مناطق مسکونی ساده به نظر آید، اما درحقیقت بسان رفتن به کره ماه گام بسیار بزرگ تاریخی است. تبدیل‌شدن کلبه‌های کوچک به روستا مشکل نیست. در کردستان در مناطق بسیاری ـ چون دیاربکر(ارگانی‌ چای اونو) در باتمان (چه‌می خالان)، اورفه (نوالا چولی,‌ گوبکلی تپه)، برادوستیان و حکاری‌ ماغ ـ به آثار دوره تاریخی 11000ق.م که بیانگر این فرهنگ می‌باشد برمی‌خوریم. در هیچ کجای دنیا هیچ فرهنگ یکجانشینی‌ای به قدمت این فرهنگ دیده نمی‌شود. در رأس تمام شواهد و قرائن مجسمه‌های کوچک کشف‌شده وجود دارند که به شکل زنان هستند که این نشانگر تمرکز فرهنگ اهلی ـ مادر می‌باشند. همچنین می‌توان نمونه‌های تأنیث را در ساختار زبانی منطقه مثال زد. حتی امروزه هم، وجود چنین فرهنگی که عرصه مهارت و تخصص زن می‌باشد صحت چنین حقیقتی را تصدیق می‌نماید.

منابع سومری نشان می‌دهد که این فرهنگ تا تأسیس اولین شهر ادامه داشته و هویت خود را کاملاً حفظ کرده است. بافت و ذهنیت اسطوره‌ای که در اطراف الهه اینانا‌ ـ‌ الهه شهر اوروک‌ـ‌ شکل گرفته, بسیار آموزنده است. مقاومت وی در برابر اوجگیری حاکمیت مرد حتی امروزه هم به‌عنوان مبنایی اساسی برای مقاومت مهمترین جنبش‌های فمینیستی به‌شمار می‌آید؛ در برابر انکی ـ‌کسی که سمبول پدرشاهی در فرهنگ سومری بود‌ـ از کلیه تمدن‌ها و فرهنگ‌های متعلق به زن دفاع می‌کند, جریان ربودن 104 "مه"‌ ـ اصطلاحات و آفریده‌های تمدن آن دوره ـ متعلق به اینانا به دست انکی و بازستاندن آنها از انکی را به‌صورت شعر بیان می‌کند. این روایت اسطوره‌ای که در سال 3000ق.م به‌وقوع پیوسته است، به طرز شگفت‌انگیزی نقش زن را در پشت پرده تمدن سومری بیان می‌کند. ریشه اینانا‌ به الهه کوهستان, نین‌خورساگ, برمی‌گردد. معنی لغوی نین‌خورساگ بدین گونه است که نین= الهه, کور = کوه و ساگ= منطقه که در مجموع به معنی الهه منطقه کوهستانی است. با توجه به اینکه مفهوم کوه در مزوپوتامیای سفلی, زاگرس و دنباله آن می‌باشد بنابراین فرهنگ و سنت الهگی از کوه به آنجا انتقال یافته است.

در فاصله سال‌های 2000 ـ 4000 ق.م فرهنگ زن ـ مادر در مرکز تمدن یعنی سومریان تأثیر و نفوذ داشته و دارای قدرت و تأثیری همسان با مرد می‌باشد. در همه اسناد اسطوره‌ای آن دوره این موضوع به‌چشم می‌خورد. معابد الهه‌ها به وفور دیده می‌شود. هنوز فرهنگ عیب‌انگاشتن نسبت به زن شکل نگرفته است. به‌ویژه ویژگی‌ها و رفتارهای جنسی وی یکی از اعمال خدایی محسوب می‌شود. گذشته از عیب‌شمردن, حتی در اروتیک‌ترین
(مستهجن‌ترین) داستان‌ها هم شرح ادبی بی‌نظیری موجود است. همه کارها و رفتارهای جنسی، در حکم ارزش و زیبایی زندگی می‌باشد. ویژگی‌های جنسی زن به‌عنوان منبع احترام و جذابیتی فوق‌العاده ارزش پیدا می‌کند. در فرهنگ و شیوه زندگی‌ای که بعد‌ها همچون یک ضد‌انقلاب ظهور می‌‌کند، هنوز از زن بدگویی و عیب‌جویی نمی‌شود. بدن زن مایه مباهات و ستایش می‌باشد. حتی مراسم ازدواج مقدس هم ـ ‌هرچند هم که تحریف شده و به عمل کریه‌ پلید‌نمودن زن از طرف مرد تبدیل شده است‌ـ متعلق به این دوران است. موضوع و محتویات بسیاری از داستان‌ها از قبیل داستان "مم آلان", "مه‌م ‌و زین‌‌" و "درویش عبدی" که هنوز هم در کردستان روایت می‌گردند جایگاه و موقعیت نیرومند زن را بازتاب می‌دهند. می‌توان گفت که نخستین مایه و مأخذ این داستان‌ها به سال 4000 ق.م برمی‌گردد.

فرهنگ اسطوره‌ای اینانا, هم مرد ـ چوپان و هم مرد ـ کشاورز را به‌عنوان یاری‌دهنده نشان می‌دهد. "دوموزی" چوپان ـ اصطلاح دوموزی اولین نمونه و مبدأ ارتقای مرد است ـ و "انکومدی" کشاورز در ابراز احترام و وابستگی به اینانا با هم به رقابت می‌پردازند. برای اینکه به معاونان درجه یک تبدیل شوند دست به هر کاری می‌زده‌اند. هنوز هم اینانا از جایگاه پیشاهنگی برخوردار است. درقالب چوپان و کشاورز مرد از دست‌یابی به موقعیت حاکمیت بسیار دور است. در داستان بابل‌( انوما الیش) که یکی دیگر از داستان‌های مشهور سومری‌ها می‌باشد, وضعیت به گونه‌ای وارونه روایت می‌شود. ماردوک, خدایی که بسیار نیرومند شده و تیامات, اله‌های که بسیار ضعیف‌شده، دو مورد بسیار آموزنده هستند. فرهنگ بدنام‌کردن و عیب‌انگاشتن در مورد زن‌ ـ مادر و الهه‌ ـ مادر شکل می‌گیرد. قالب‌ها و اندیشه‌های اسطوره‌ای که زن را عاری از فضیلت، بی‌فایده، مضر و حتی خوفناک نشان می‌دهند، به‌وجود می‌آیند. از 2000ق.م به بعد این فرهنگ گسترش می‌یابد. به‌لحاظ موقعیت اجتماعی علیه زن تغییرات بزرگی به‌وقوع می‌پیوندد. حاکمیت جامعه‌ پدرسالار آنچنان قوی شده است که می‌توان از آن داستان سرود. همه چیزهای مربوط به مرد ارج نهاده ‌شده و به شأن قهرمانی رسانده می‌شوند. اما هر چیز مربوط به زن تحقیرشده، عیب شمرده شده و بی‌ارزش انگاشته می‌شود.

چنان سقوط جنسیتی روی داده است که خواهد توانست راه را بر بزرگ‌ترین تغییرات در زندگی اجتماعی در طول تاریخ بگشاید. این نخستین تغییر مربوط به زن در فرهنگ خاورمیانه را می‌توان ضد انقلاب "اولین سقوط بزرگ جنسیتی" نامید. زیرا هیچ کمکی به پیشرفت مثبت جامعه نمی‌کند، بلکه برعکس، نظام پدرسالاری با تسلط بر امور اجتماعی و طرد‌نمودن زن، راه را بر ایجاد فقری عظیم در زندگی می‌گشاید. به‌جای جامعه‌‌ای دو صدایی, جامعه‌ تک‌صدای مرد به‌وجود آمده است. این سقوط در تمدن خاورمیانه شاید هم اولین گام در سیر قهقرایی است. نتایج آن بیش از پیش زیان‌آورتر می‌شود. به فرهنگ اجتماعی‌ای به شدت مردانه و تک‌بعدی پای نهاده می‌شود. ذکای عاطفی زن که تا دیروز شگفتی‌آفرین و تا نهایت انسانی و سرزنده بود بی‌تأثیر شد؛ و از این پس فرهنگ ظالم ذکای تحلیل‌گر نفرین‌ شده و ملعونی را می‌آفریند که تسلیم دگماتیسم شده، جنگ را عالی‌ترین فضیلت دانسته جوی خون به راه انداخته ، با طبیعت بیگانه‌ شده و هرگونه رفتار با زن و مرد برده را برای خود مشروع و روا می‌داند، این ذکاء و یا نوع اندیشه, دارای ساخت معکوسی با ذکای انسانی استوار بر طبیعت زنده، خلاقیت انسان و مساوات‌طلب زن می‌باشد.

 با رواج فرهنگ مردسالاری در جامعه, تنزلی جدی در خلاقیت به چشم می‌خورد. با توجه به اینکه در سال‌های 6000‌ـ4000 ق.م که دوره حاکمیت زن ـ مادر بود, هزاران اکتشاف و اختراع صورت گرفته بود، اما بعد از 2000 ق.م اختراعاتی که حائز اهمیت باشند بسیار کم دیده می‌شود. در کنار این، ساختاری پدید می‌آید که در آن فرهنگ جنگ‌طلب و اقتدارگرا توسعه زیادی یافته، تصرف و فتح به‌عنوان والاترین مسلک ـ شغل شاهان‌ـ محسوب شده و به هدف اصلی دولت‌ها تبدیل شده بود. به‌طور اختصار, طرد‌شدن زن و ارزش‌گذاری به اتوریته جنگ‌طلب‌ـ فاتح متشکل از مردان به‌صورت متداخل با هم صورت پذیرفته‌اند. با ارج‌نهادن به دولت که کاملاً دستاوردی مردانه می‌باشد، گویی اینکه جنگ و غارت به ‌شیوه‌ای از تولید تبدیل شده بودند. نفوذ اجتماعی مرد که استوار بر جنگ و غنایم است، در جای نفوذ اجتماعی زن که استوار بر خلاقیت بود، قرار می‌گیرد. رابطه مستقیمی میان بردگی زن و فرهنگ جامعه جنگ‌طلب وجود دارد. جنگ چیزی تولید نمی‌کند، تصرف می‌کند و چپاول. هر چند بعضی وقت‌ها یعنی در شرایط ضروری‌ـ هموار‌کردن راه آزادی, مقابله با اشغالگری, استیلا و استعمارگری‌‌ـ به‌کاربردن زور و خشونت می‌تواند نقش تعیین‌کننده‌ای در پیشرفت اجتماعی داشته باشد، اما در اکثر مواقع نابودگر و منفی است. فرهنگ خشونت که در جامعه نفوذ کرده‌ از طریق جنگ‌ها تغذیه می‌شود. در میان دولت‌ها "شمشیر جنگ" و در خانواده "دست مرد" نمایانگر حاکمیت است. هم جامعه فرادست و هم جامعه فرودست در محاصره این "شمشیر و دست" قرار دارند. فرهنگ حاکمیت به‌طور دائمی مورد ستایش و مدح قرار می‌گیرد. بزرگ‌ترین شخصیت‌ها ریختن خون انسان‌ها را به ناحق منشاء احساس غرور‌ و ستایش و برترین فضیلت قلمداد می‌کنند. مثلاً پادشاهان بابل و آشوری از کله انسان‌ها قلعه و دیوار و حرم می‌ساختند و این کار را بزرگ‌ترین شأن و شرف می‌دانستند. فرهنگ خشونت اجتماعی و ترور دولتی که امروز هم بسیار رایج است ناشی از این دوران است.

در تاریخ ادیان توحیدی فرهنگ "دومین سقوط بزرگ جنسیتی" در پیرامون زن به‌وجود می‌آید. فرهنگ مربوط به سقوط در دوران متولوژیک, این‌بار به‌عنوان امر خدا به قانون تبدیل می‌شود. اعمال و اقداماتی که علیه زن انجام می‌گیرد به‌عنوان امر مقدس خداوندی توجیه می‌شوند. روابط میان ابراهیم با سارا و هاجر بیانگر تأیید و تصویب برتری مرد نسبت به زن از طرف دین است. پدرسالاری کاملاً مستقرشده است. مؤسسات روسپیگری تشکیل شده‌اند. ازدواج با چندین زن روا دانسته می‌شود. رابطه خشنی که میان حضرت موسی و خواهرش, ماریام, وجود دارد نشان می‌دهد که ارث زن نیز از او گرفته شده است. جامعه حضرت موسی کاملاً جامعه‌ای مردسالار است. هیچ وظیفه‌ای به زنان واگذار نمی‌گردد. علت دعوای موسی با ماریام نیز همین است. ضرب‌المثل " زن با دست‌های خمیرآلودش در کار مرد دخالت نکند" متعلق به این دوره است.

در پادشاهی عبرانی در قبل و بعد از دوره سال‌های 1000ق.م شاهد ظهور فرهنگ گسترده حرمسرا در زمان داوود و سلیمان هستیم. زنان به‌عنوان تحفه مورد استفاده قرار می‌‌گیرند. زن وارد مرحله‌ای جدید شده که در آن صدا و نفس او قطع شده است. تصرفی که نسبت به زن اعمال می‌شود با تصرفی که بر روی هر کالا و ملک دیگری اعمال می‌شود، متفاوت نیست. این رفتا‌رها و برخورد‌هایی که از طرف دولت دینی جدید اعمال می‌شوند، در درون خانواده هم بازتاب خواهند یافت.در فرهنگ پدر‌سالاری و فرهنگ دولت دینی, زن تحت حاکمیت این دو فرهنگ هیچ نقشی ندارد. بهترین زن, زنی است که سازگاری خوبی با شوهرش و فرهنگ پدرسالاری داشته باشد. دین نیز به ابزاری برای بدنام‌کردن تبدیل شده است. قبل از هر چیزحوا اولین زن گناهکاری محسوب شده که با فریب‌دادن آدم باعث اخراج او از بهشت شد. لیلیت که در برابر خدای آدم ـ رمز پدرسالاری‌ـ سر فرود نیاورده و حرف شیطان ـ انسانی که در برابر آدم سجده نکرد و بندگی او را رد کرد‌ـ را قبول کرده بود مطیع شیطان شده و به دوست او تبدیل می‌شود. بدگویی و بهتان متولوژیک، به بدنام‌کردن دینی متحول شده است. دیدگاه سومری‌ها مبنی بر اینکه زن از استخوان‌های دنده مرد آفریده شده به کتاب مقدس نیز وارد شده است. در میان چندین هزار پیامبر, حتی یک پیامبر زن هم وجود ندارد. جنسیت زن بزرگ‌ترین گناه محسوب شده, مورد تهمت و افترا قرار گرفته، مدام تحقیر شده و این به‌صورت یک اصل, عرف و عادت اجتماعی درآمده است. زن که در جوامع سومر و مصر جایگاهی شکوهمند داشته, از این پس، عامل انحراف است.

در زمان حضرت عیسی, به نمونه مریم برمی‌خوریم که هر چند مادر پسر خدا می‌باشد اما هیچ ربطی به خدایی‌بودن ندارد. عنوان الهگی الهه ـ مادر جای خود را به مادری ساکت و گریان می‌دهد. سقوط زن ادامه دارد. اینکه مریم‌ با دمیدن نفس خدا ـ ‌مرد حاکم بر زن‌ـ حامله‌شده اصطلاحی بسیار متناقض است. تثلیث پدر‌ـ پسر‌ـ روح‌القدس در دین مسیحیت بیانگر سنتز دین چند خدایی ودین تک‌خدایی است. در این دوره میان عقاید گنوستیکی (تصوفی), پاگانیستیک (بت‌پرستی) ـ که در آن دوره رایج بوده و دارای ارتباط تنگاتنگی با مسیحیت بودند ـ و عقاید محض عبرانی درگیری شدیدی وجود دارد. سرانجام عقیده‌ای بر اساس سه خدا (تثلیث) که مخرج مشترک هر سه عقیده است, ـ البته این نشان می‌دهد که شماره خدایان بسیار کاهش یافته است, حتی در زمان محمد هم چنین تثلیثی وجود داشت ـ به شکل یک دین به‌وجود می‌آید. عجیب اینکه مریم که بایستی الهه می‌شد به ابزار دست روح‌القدس تبدیل شده است. این پدیده نشان می‌دهد که خدا‌بودن بیش از حد خصوصیت مردانه به خود گرفته است. در فرهنگ سومری و مصر شمار الهه‌ها و اله تقریباً مساوی بود. در دوران بابلی هنوز هم زن دارای موقعیت ویژه‌ای بوده است.

چیزی که از ماجرای عیسی و مریم نصیب زن می‌شود این است که زن و مادری گریان و ساکن باشد. او هیچ وقت دم از خدا‌بودن نخواهد زد. در خانه به‌ویژه از فرزند ذکور خانواده ـ خدای پسر‌ـ که ارزشمند شد مراقبت و نگهداری خواهد نمود. غیر از زن خانه هیچ نقش و کارکرد اجتماعی دیگری ندارد. عرصه عمومی کاملاً به روی زن بسته است. زندگی عزیزه‌ها ـ‌ زنان باکره‌ـ در دین مسیحیت نشان‌دهنده وضعیت انزوا و گوشه‌گیری زن برای رهایی‌یافتن از گناهان بزرگ است. می‌توان گفت این وضعیت باعث پیشرفت نسبی شده است. عزیزگی حداقل به معنای رهایی از اصطلاحات و عیب‌‌گویی‌های جنسی می‌باشد. ترجیح‌دادن این زندگی بر زندگی در جهنم خانه دلایل و عوامل بسیار نیرومندی دارد. شکی نیست که این دلایل ریشه‌ تاریخی دارند. به نوعی اولین حزب زنان فقیر و ستمدیده است. هرچند بسیار ضعیف و کم‌رنگ هم باشد تبلور زنده‌گردیدن فرهنگ معابد الهه به‌شیوه فرهنگ و سنت صومعه زن می‌باشد. عملکرد عزیزه‌ها در تاریخ اروپا جایگاه خاصی دارد. ازدواج تک‌همسری به میزان زیادی از عملکرد عزیزه‌ها الهام گرفته است. حتی تحت سخت‌ترین شرایط و علیرغم اینکه باکرگی جنسی زن باعث بروز خطر هم گردد, باز هم می‌توان گفت که عزیزگی زن باعث صعود نسبی زن شده است. جنبه منفی آن نیز اینکه در تمدن اروپایی به منظور واکنش در برابر ازدواج کاتولیکی (ازدواجی دائمی) زن را به‌عنوان کالای جنسی بکار برده‌اند. البته این کار در سایه ظهور و پیشرفت سرمایه‌‌داری صورت گرفت.

اگر چه زن با پیدایش اسلام و حضرت محمد جایگاه نسبتاً بهتری نسبت به جامعه و فرهنگ پدرسالاری و قبایل صحرا کسب کرده، اما در اصل فرهنگ عبرانی مبنا قرار می‌گیرد. جایگاه زن در دوره داوود و سلیمان هر چه باشد, در زمان حضرت محمد نیز همان بود. درآن زمان نیز ازدواج‌های سیاسی و زندگی حرمسرایی مشروع بود. اگر ازدواج محدود به ازدواج با چهار زن هم شده باشد در ماهیت خود باز هم تغییری نکرده است. دیدگاه "زن مزرعه شماست, هر طور دل‌تان خواست از آن استفاده کنید" بیانگر تبدیل‌شدن زن به ملک است. فلسفه عشق حضرت محمد هم عجیب است. ازدواج حضرت محمد در سن پنجاه سالگی با عایشه 9ساله نشان‌دهنده فزونی‌گرفتن علاقه وی نسبت به زنان است. ستایش و مدح خدیجه, اولین همسر او, نشان می‌دهد که حضرت محمد ارزش زیادی برای زنان قائل بوده است. در حالت کلی نسبت به زن هوشیار و حساس است. اما حرمسرا و کنیزی به‌عنوان دو نهادی که بر جا می‌مانند, در میان طبقات دولتی بعد از او به طرز ناشایستی سوءاستعمال‌شدند. حضرت عایشه بعد از مرگ حضرت محمد, وارد جنگ قدرت میان خلفا شد و شکست خورد. بعد از اینکه به ضررها و جوانب منفی زن‌بودن خود پی برد می‌گوید: "خدایا کاش به‌جای اینکه مرا به‌عنوان یک زن می‌آفریدی, به‌صورت یک تکه سنگ می‌آفریدی". قبلاً در روابط میان موسی و ماریام ثابت شده بود که زن هیچ سهم و نقشی در اقتدار ندارد. در فرهنگ فئودالی خاورمیانه هیچ‌گونه تحولی مثبت در موقعیت زن به‌وجود نیامده است. قالب‌های تاریخی در جریان هستند. رابطه عشق که میان لیلی و مجنون سمبلیزه شده بود, سرانجام خوبی ندارد. در فئودالیسم از عشق خبری نیست. زن در شرایط خانوادگی حاصل از رقابت دولت و فرهنگ پدرسالاری بی‌شخصیت‌ترین دوره را سپری می‌کند. زن اسیر مطلق آرزوها و امیال صاحبان قدرت است, ابزاری است که به تمامی در خدمت نیرومندی اقتدار قرار دارد. به‌طور کلی زن از جامعه منزوی گردیده است. با وجودی که هنوز هم در شرایط کوچ‌نشینی، اثرات و نشانه‌های بازمانده از نظام اشتراکی اولیه که مایه احترام زن هستند دیده می‌شود, اما در زندگی شهری، زن دچار عمیق‌ترین بردگی شده است.

تحت شرایط نظام حاکمیت و مالکیت, تعیین موقعیت و جایگاه زن به‌تدریج مشکل می‌شود. زن در نتیجه اقدامات هزاران‌ساله تبدیل به یک آوار شده است. حتی تأثیرات اغفال‌گر و منحرف‌کننده نظام سرمایه‌داری به تمامی منعکس نشده‌اند. زن درخاورمیانه عنصر اساسی عقب‌ماندگی و پسروی است‌. مرد خاورمیانه که در هر عرصه‌ای شکست خورده، تمامی تأثیرات این شکست را در زن منعکس می‌نماید. در خارج از خانواده هرچقدر مرد مورد حقارت قرار گیرد, آگاهانه یا ناآگاهانه, به‌طور خودبه‌خودی انتقام خود را از زن می‌گیرد. مرد که به علت ناتوانی خویش در دفاع از جامعه و خروج از بن‌بست و بحران لبریز از خشم و عصبانیت شده است، در خانواده به زن و فرزند خود دیوانه‌وار حمله کرده و عقده خود را خالی می‌کند. پدیده "جنایت‌های ناموسی" در واقع جزء اقدامات مرد در عرصه اجتماعی است که ناموس خود را خرد و پایمال نموده و این‌بار به شکلی وارونه کین و نفرت خویش را همچون اقدامی علیه زن تخلیه می‌نماید. فکر می‌کند با این حرکت سمبولیک بسیار پست و بی‌ارزش, مشکل ناموس را حل کرده است. به نوعی روان‌درمانی (Psychotherapy) به‌کار می‌برد. در بنیان این مشکل یک تاریخ مفقود‌شده و تظلم اجتماعی نهفته است. تا زمانی‌که مرد با این داد‌خواهی اجتماعی و تاریخی روبه‌رو نشود و مسئولیت‌های خود را به‌جای نیاورد، چگونگی فهماندن و یا قبولاندن اینکه این "مرد" به هیچ وجه از پلیدشدن ناموس رهایی نخواهد یافت, مشکلی اساسی است. دست‌یابی به ناموس حقیقی نه از راه باکره‌‌بودن اندام جنسی زن، بلکه از راه حفظ و تضمین باکرگی اجتماعی و تاریخی می‌گذرد و این حقیقتی است که حتماً بایستی آموخت و ضروریات آن را به‌جای آورد.

بر این باورم که این شرح مختصر تاریخی به‌خوبی روشن می‌سازد که مشکلات موجود در خانواده به اندازه مشکلات دولت حائز اهمیت می‌باشند. فشار دوجانبه باعث تشدید هرچه بیشتر‌شدن مشکلات می‌شود. ترکیب فرهنگ و نشانه‌های تاریخی پدرسالاری و جامعه دولتی خاورمیانه با قالب‌ها و اشکال مدرن فرهنگ و تمدن غرب نه تنها سنتز ایجاد نکرده، بلکه باعث ایجاد گره‌کور می‌گردد. بن‌بستی که در دولت به‌وجود آمده, در خانواده هرچه بیشتر گره می‌خورد. قید و بند‌هایی مثل فرزندان و زنان زیاد از نظر اقتصادی خانواده را ورشکست کرده وآنان را از ادامه حیات ناتوان کرده است. با بزرگ‌شدن فرزندان مسئله کار آنها مطرح می‌شود. در صورت پیدانشدن کار نیز خانواده بی‌تأثیر می‌ماند. خانواده که همراه و هماهنگ با دولت و اقتصاد می‌باشد، در بن‌بست دوجانبه‌ای گرفتار شده است که دیگر نمی‌تواند به روابط و شیوه‌های گذشته ادامه دهد. خانواده در شرایطی قرار دارد که نه خانواده‌ای غربی است و نه خانواده‌ای شرقی. در این شرایط خانواده دچار فرسایشی جدی می‌شود. اینکه خانواده نسبت به دیگر قیدهای اجتماعی که به سرعت فروپاشیده‌اند, توانسته‌ خود را سر پا نگه دارد از این امر ناشی می‌شود که خانواده تنها پناهگاه اجتماعی است. به هیچ وجه نباید خانواده را کوچک شمرد. انتقادات به‌عمل‌آمده از خانواده مستلزم ردنمودن خانواده به‌طور ریشه‌ای نمی‌باشد، بلکه ضرورت نوسازی و تجدید ساختار آن‌را بیان می‌کند.

مورد بحث قرار‌دادن مشکل مرد که به‌مراتب پیچید‌ه‌تر از مشکل زن است حائز اهمیت می‌باشد. تحلیل وشناخت مفهوم اقتدار و حاکمیت در مرد حداقل به اندازه بردگی زن مهم است. شاید سخت‌تر هم باشد. آنکه طرفدار تحول نیست نه زن بلکه مرد است. در صورتی که قدرت و حاکمیت را از دست بدهد بسان حکمرانی که دولت خود را از دست داده باشد در خود احساس کمبود می‌کند. بایستی به او نشان داد که در واقع این شکل توخالی اقتدار و حاکمیت است که او را هم از آزادی محروم کرده و به محافظه‌کاری دچار ساخته است.

اگر بگوییم اول باید مسئله دولت حل شود سپس مسئله خانواده, به خطا رفته‌ایم. این دو مورد با هم ارتباطی دیالکتیکی داشته و باید با هم مورد تحلیل قرارگیرند. نتایج ناشی از دیدگاه سوسیالیسم رئالیستی مبنی بر اینکه "اول مسائل دولت را حل کنیم بعد مسائل جامعه را" مشاهده نمودیم. هیچ یک از مشکلات اجتماعی با اولویت‌دادن یکی بر دیگری حل نمی‌شود. اگر نسبت به مشکلات و مسائل دیدی کلی داشته و با هر مشکل مطابق ماهیت و روابط آن با دیگر مسائل برخورد کرده و با این منطق به ارائه راه‌حل نیز بپردازیم، نتایج بهتری حاصل خواهد شد. اگر بدون تحلیل ذهنیت, دولت را, بدون تحلیل دولت, خانواده را و بدون شناخت زن, مرد را تحلیل کنیم، به همان اندازه به خطا رفته‌ایم که با انجام‌ندادن عکس این کار به دنبال راه‌حل باشیم.

در شناخت مشکلات خاورمیانه، پدیده‌های اساسی دیگری هم وجود دارند که لازم به تعریف می‌باشند. پدیده‌هایی از قبیل اتنیسیته, ملت, وطن, خشونت, طبقه, مالکیت, اقتصاد و... هنوز به‌لحاظ اصطلاحی تعریف نشده‌اند. اصطلاح‌سازی، سطوح شناخت و تعریف پدیده‌ها، بدون عاری‌ساختن و منزه‌گشتن آنها از قالب‌های ایدئولوژیک شوونیستی هنوز انجام نگردیده است. هنوز در فرهنگ خاورمیانه ارزش حقیقی این پدیده‌ها به‌طورعلمی مشخص نشده‌اند. یا از زاویه ایدئولوژی دینی به این پدیده‌ها نگریسته شده یا با عینک ‌ملی‌گرایی شوونیستی مورد ارزیابی قرار گرفته‌اند که این نیز باعث نتایج سوء و بن‌بست‌های عمیقی شده است. هنوز پرسش‌هایی از قبیل"ارزش، جایگاه و اهمیت اتنیسیته، ملت، وطن، خشونت, مالکیت و اقتصاد در واقعیت اجتماعی خاورمیانه چیست؟ روابط و مناسبات میان آنان بیانگر چیست؟ "پرسیده نمی‌شوند. حقیقت, قربانی‌ رهنمودهای ایدئولوژیک شده است. سیاست با برخورد و اقدامی به‌مراتب بدتر از این, تهاجمی‌تر و خودمحورانه‌تر برخورد می‌کند. هیچ فرصتی به برخورد‌های عاقلانه, عادلانه و دمکراتیک داده نمی‌شود. چنان جوی حاکم است که انگار روشن‌نمودن پدیده‌ها توسط شیو‌ه‌ای علمی و بدور از راهکارهای سیاسی ـ ایدئولوژیک، همه بازی‌ها و نقشه‌های آنها را برملا خواهد کرد. جلوگیری از روشن‌شدن حقایق در خاورمیانه را به نهادهای آموزش و سیاست واگذار نموده‌اند. یعنی اگر این دو نهاد در کار خود موفقیت حاصل نکنند نظام اقتدار نمی‌تواند خود را سرپا نگهدارد. شفافیت، شرط شکست این طلسم است.

در تحلیلات‌مان به اتنیسیته ‌ـ اجتماعاتی از قبیل کلان, قبیله, عشیره و قوم‌ـ توجه زیادی نمودیم. خواستیم به‌طور غیر‌مستقیم هم که باشد، ظهور, پیشرفت و تحول آن‌را توضیح دهیم. اتنیسیته واقعیتی است که هنوز هم موجودیت خود را, هرچند کمرنگ‌تر از گذشته حفظ کرده است. در مناطق روستایی نیرومندتر است. در شهرها جای آن را طریقت و اجتماعات شبیه به آن پر کرده‌اند. به‌دلیل اینکه دمکراسی و شهروندی به‌طور کامل اعمال نمی‌شوند، هر کس تعلق خود را به یک اتنیسیته و اجتماع حفظ کرده است. دولت‌ها، دیگر اشکال اتنیسیته را هم به اندازه خانواده تحت نظر می‌گیرند. بدون درنظر گرفتن نقش عشیره مشکل است که سیاست بتواند، موفق شود. به‌خاطر اینکه عشیره در مرحله طبقاتی‌شدن و در مرحله ملت‌شدن به تمامی ذوب ‌نشده است موجب ایجاد آشفتگی و هرج و مرج در بافت اجتماعی می شود. اما به‌لحاظ اینکه توانسته در تاریخ از تبار فرهنگی خود دفاع کند اهمیت دارد. ردکردن محض واقع‌بینانه نخواهد بود. ضرورت انجام تحلیلی دقیق و واقع‌بینانه از روابط اتنیکی و قائل‌شدن تمایز میان آن و گرایشات میکرو ملی‌گرایی مبتنی بر استفاده از اتنیسیته که منجر به سیاست‌ورزی محدود می‌شود, از اهمیت بسیار برخوردار است. تحلیل اولی هر اندازه موجب حصول نتایج مفید شود، دومی نیز به همان اندازه نتایج زیان‌بخشی خواهد داشت.

در جامعه خاورمیانه ملت و ملی‌گرایی بیش از آنکه حلال مشکلات باشند خود تبدیل به مشکل شده‌اند. در دوره مرکانتالیسم ـ سرمایه‌داری تجاری‌ـ که مرحله پیدایش کاپیتالیسم است, درصدد برآمدند مسئله نیاز خود را به یک بازار ملی از طریق اولویت‌دهی مرزهای ملت بر مرزهای قدیمی منطبق بر زبان محلی و نیز ایجاد ملت و پیشبرد ملی‌گرایی برآورده سازند. ملت بیانگر کشانیدن امت ـ پیروان یک دین‌ـ و مفاهیم آنها به مرزهای زبانی مشخص می‌باشد. بیشتر مفهومی سیاسی است تا جامعه‌شناختی. با هدفی سیاسی برخورد می‌کند. نیاز تشکیل دولت را در محدوده مرزهای مستحکم برآورده می‌سازد. برای دولت‌ها، ملت بیشتر از نظر سیاسی مهم است تا از نظر اتنیکی. حتی در جستجوی ملتی یک‌دست هم واقعیات سیاسی تعیین‌کننده‌اند. بازار و سیاست در حکم رحم برای ملت هستند, اما به میزان اتنیسیته از ارزش جامعه‌شناختی برخوردار نیست. اتنیسیته یکی از پدیده‌های نیرومند جامعه‌شناسی می‌باشد. اتنیسیته در حالت قوم, بمانند ملت است. فرق قوم و ملت در این است که هنوز بازار و سیاست مختص به قوم شکل نگرفته است. درخاورمیانه بیش از ملت، ملی‌گرایی رواج دارد. ملی‌گرایی در واقع جایگزین روابط ضعیف‌شده دینی می‌شود. به نوعی دینی دنیوی‌ ـ‌ سکولاری‌ـ است. اساسی‌ترین وسیله مشروعیت‌بخشی به دولت است. بدون استفاده از دین و ملی‌گرایی, اداره دولت مشکل است. دین در اصل "ژن" دولت است. ملی‌گرایی هم شکل مدرن آن است.

ملت و ملی‌گرایی در شرایط امروزی از هیچ ارزشی برای ایجاد راه‌حل اجتماعی برخوردار نمی‌باشند. بالعکس, مشکلات را در زیر پوشش ملت و ملی‌گرایی پنهان ساخته و مانع از برطرف‌شدن آنها می‌شود. این پدیده‌ها را که تاریخ آنها حتی به صد سال هم نمی‌رسد, باید بر اساس واقعیت‌شان ارزیابی و بررسی نمود. دیدگاه‌های سیاسی و ایدئولوژیک متکی بر ملی‌گرایی و ملت صرف, نتایج سوء زیادی بدنبال خواهد داشت. ملی‌گرایانی که سرانجام به شوونیسم گراییدند در جنگ‌های قرن 19 و 20 نقش عمده‌ای داشتند. پر واضح است در خاورمیانه استفاده از تمام ملی‌گرایی‌ها به‌طور عام و ملی‌گرایی عرب‌ـ اسرائیل به‌طور خاص، در سیاست باعث بروز بن‌بست‌, خونریزی و مرارت‌های زیادی شده است. باید از فاکتورهای ملی‌گرایی در فعالیت‌های سیاسی و ایدئولوژیک استفاده نکرده, از پدیده ملت هم به اندازه‌ای که در مسائل اجتماعی مفید باشد استفاده نمود. در غیر اینصورت بمانند اروپا در خاورمیانه هم بنا به وجود قالب‌های ایدئولوژیک قوی، غیر‌از تعمیق بحران و کائوس نتیجه‌ دیگری در برنخواهند داشت.

مفهوم وطن که مکان سکونت است, با اینکه ریشه‌ای دیرینه دارد اما از لحاظ بستر جغرافیایی دولت‌ـ ملت، جدید می‌باشد. بیشتر مرزهای سیاسی را در نظر دارد تا مرزهای اتنیکی. در خاورمیانه به ‌شیوه متفاوت از اروپا، مرزهای ملت را نه زبان بلکه مرزهای دولت تعیین می‌کنند. بنابراین وطن به پدیده‌ای سیاسی تبدیل می‌شود. در معنای معاصر، هر دولت یک وطن می‌باشد. نمی‌توان با دیدگاهی ایدئولوژیک و سیاسی به تحلیل صحیح وطن پرداخت. حتی مرزهای زبانی به تنهایی برای تشکیل وطن کافی نیستند, اگر آن را اصطلاحی فرهنگی در نظر بگیریم به واقعیت نزدیک‌تر خواهد بود. وطن مفهومی است فراتر از ملی‌گرایی سیاسی و به منطقه‌ای جغرافیایی اطلاق می‌گردد که خلق‌های قدیمی را در طول تاریخ در خود جای داده و می‌دهد. همان‌طوری‌که گفته می‌شود هر خلقی یک وطن دارد، خلق‌هایی که با هم زندگی می‌کنند نیز می‌توانند وطن مشترکی داشته باشند.

با نگاهی به خاورمیانه معلوم می‌شود که پیاده‌سازی شیوه مرزبندی اروپا در خاورمیانه مشکلات زیادی را با خود به همراه خواهد آورد. زیرا یکپارچگی و ویژگی‌های آن به‌خوبی جا افتاده‌اند. روابط اجتماعی و اقتصادی مشخص می‌کنند که به کدام جا کدام مملکت گفته می‌شود. تقسیمات اجباری سیاسی به اندازه ارزش‌های تاریخی نیرومند نیستند. تقسیمات و مرزبند‌ی‌های سیاسی بعد از جنگ جهانی اول باعث تحریف وطن یا به تعبیر دیگر باعث بروز مشکلات وطن واقعی شد. واقعیت سیاسی خاورمیانه با نقشه سیاسی کنونی متناقض است. دینامیک سیاسی مستلزم تمامیت و یکپارچگی مناطق جغرافیایی متفاوت‌ می‌باشد. موقعیت فعلی, زمینه‌ را برای درگیری و جنگ‌ بین‌المللی فراهم می‌کند. ملی‌گرایی را تحریک می‌‌کند. به‌عنوان مثال، اسرایئل ‌ـ فلسطین و کردستان عراق. فرهنگ و سنت امپراطوری خاورمیانه تناسب بیشتری با فدرالیسم دارد. از اولین امپراطوری تا آخرین امپراطوری یعنی عثمانی کلیه ساخت‌های اداری, سیاسی و اقتصادی فدراتیو بودند. فدراسیونی که بر اساس مناطق خودگردان وسیع باشد شبیه به فدراسیون امروزی آمریکا می‌باشد. مشکل اصلی خاورمیانه در مورد وطن از مبنا ‌قرارندادن موقعیت فدرالیسم سنتی و تقسیم‌بندی غیر‌واقع‌بینانه در میان بسیاری از دولت‌‌ـ ملت‌های غیرضروری نشأت می‌گیرد. تا زمانی‌که این مشکل برطرف نشود رسیدن به مفهوم فرهنگ وطن و هم‌وطنی واقع‌بینانه‌ای مشکل خواهد بود.

پدیده طبقه در نظام‌های اجتماعی, اهمیت جامعه‌شناختی بسیار کمتری از آنچه که تصور می‌رود، دارد. فاکتورهایی که جامعه را عمیقاً تحت تأثیر قرار می‌دهند از ماهیتی ایدئولوژیک, سیاسی و اتنیکی و گروهی برخوردار می‌باشند. تحرک و فعالیت بر اساس آگاهی طبقاتی در سطح محدودی قرار دارد. درجوامع هیرارشی و دولت‌گرا, طبقه‌بندی اجباری است. تا زمانی‌که پدیده طبقه به‌وجود نیاید دولت و هیرارشی ظهور نمی‌کند. اما هیچ ساختار هیرارشی و دولت هم توسط طبقه اجتماعی‌ای که تکیه‌گاه خویش قرار داده است، نابود نمی‌شود. طبقه و دولت لازم و ملزوم یکدیگرند. ممکن است با هم به شدت درگیر شوند. اما سرانجام ناچار به توافق و مسامحه هستند. طبقه حاکم با طبقه محکوم رابطه دوگانگی دیالکتیکی دارد. دولت هم موضع و موقعیت میان این دوگانگی می‌باشد. اگر یکی از این‌ها نباشد، دولت پابرجا نمی‌ماند. اگر طبقه نباشد دولت هم نخواهد بود. اصرار بر طبقاتی‌بودن, اصرار بر دولت است. تمجید و ستایش طبقه تحت سلطه در نهایت تبدیل به ستایش دولت می‌شود. دولت طبقه کارگر از لحاظ مفهوم اشتباه است. سخن‌گفتن از"دولت طبقه کارگر" به معنای"طبقه بورژوازی‌ام را خودم ایجاد می‌کنم"،می‌باشد. نمونه شوروی مثال بارزی در این رابطه است. صحیح‌ترین شکل مبارزه طبقاتی این است که از لحاظ ایدئولوژیک و عملی طبقه را پشت‌سر گذاشت. این نیز به معنی زندگی همچون فرد آزاد, گروه قومی یا هر نوع اجتماع است. آنچه که از دولت باقی می‌ماند یک کوردیناسیون عمومی تعیین‌شده توسط اراده مشترک جامعه است که بدان "امنیت عمومی و منافع عمومی" می‌گویند.

در تمدن خاورمیانه, طبقاتی خالص در دوره ظهور تمدن‌های سومر و مصر به اورژینال‌ترین شکل خود به‌وجود‌ آمده است. در متولوژی تحت عنوان موجودات خدایی و موجودات گلی از آن یاد شده است. این جدایی و انشعابی ریشه‌ای می‌باشد. این تبعیض در ادیان توحیدی به شکل "اهل بیت" پیامبر و امت روی داده است. حضرت موسی در میان قبایل عبرانی به نزدیکان خود مقام "کاهنی" داده و طبقه‌ای مختص‌به‌خود را به‌وجود آورده است. حضرت عیسی با شورانیدن محرومان و مظلومان در برابر طبقه کاهن به‌ شیوه‌ای متفاوت‌تر عمل کرده است. بعدها, مسیحیت هم بر روی ردپای امپراطوری روم به‌سوی طبقاتی‌شدن گام برداشته است. در حالی‌که بالاترین طبقه کلیسا, دولت دینی را تأسیس کرد، مسیحیت توانست که در طبقات زیرین و در میان خلق طبقاتی‌شدن ویژه را تحت پوشش دینی ایجاد نماید. به‌وجودآمدن طبقه در دین اسلام متفاوت‌تر بوده است. در حالی‌که دولت اسلامی که چنان مبنایی قوی ایدئولوژیک ندارد بر اساس بازمانده‌های امپراطوری‌های بیزانس و ساسانی و از طریق خلفا تأسیس می‌گردد، گروه وسیع مؤمنان یعنی امت هم به‌عنوان بستر و پایگاه این دولت قرار داده می‌شود. امت قشری از جامعه است که کاملاً به دولت اسلامی ایمان آورده و به اطاعت از آن خو داده شده است. پوشش امت، بر طبقاتی‌شدن حقیقی سرپوش گذاشته و به سازش و مسامحه می‌کشاند.

در اینجا هویت سوسیال دمکرات ادیان تک‌خدایی(توحیدی) در برابرمان ظاهر می‌شود: سازشکاری طبقاتی. حضرت عیسی در واقع یک انقلابی رادیکال طبقاتی می‌باشد. در مسیحیت به‌ویژه در مرحله دولتی‌شدن، آریوس‌گرایی نماد مقاومت طبقاتی مستضعفان می‌باشد. همان گرایش در اسلام و هنگام تبدیل‌شدن مذهب سنی به دولت، در پدیده مذهب علوی به‌عنوان نماینده مستضعفان و گروه‌های ستمدیده و مظلوم خلق، جریان می‌یابد. در خاورمیانه طبقات به‌طور واضح مشخص نیستند بلکه لباس‌های اتنیکی، دینی و مذهبی بر تن دارند. طبقه را باید در درون پوشش‌های ایدئولوژیک, اتنیکی, مذهبی جستجو نمود. مبارزات آنها نیز نمایانگر ویژگی‌های آنان است. در مبارزات اتنیکی، دینی، مذهبی و یا هر نوع مبارزه اجتماعات و افکار، ماهیت و گوهر طبقاتی دائماً حضور دارد. در تحلیل پدیده‌ اجتماعی باید همیشه این واقعیت را در نظر گرفت. در خاورمیانه کنونی در حالی‌که طبقات, برسر دولت در حال تضاد می‌باشند ـ به‌عنوان مثال عراق ـ این تضاد به‌شیوه روابط و تناقضات میان اتنیسیته کُرد، اعراب، شیعه علوی، مذاهب سنی و سایر اقلیت‌ها جریان می‌یابد. طبقاتی‌بودن در عمق ساخت‌های ایدئولوژیک, دینی و اتنیکی دولت و تبعه آن یعنی خلق در جریان است. از این‌رو طبقه‌ای که بسان غرب در قالب یک حزب سازماندهی شود وجود ندارد. بدون اینکه طبقاتی‌بودن را از نظر بیندازیم بررسی واقع‌بینانه شیوه تحقق و نمود ویژه آن و انجام تجزیه و تحلیل و اقدام به عمل بدون درافتادن به تفریط و یا مفاهیم طبقه‌گرایی صرف ـ مانند دهقان، کارگر‌ـ نتیجه‌بخش‌تر خواهد بود. در غیر این صورت پدیده طبقات مبدل به وسیله‌ای برای تشدید بن‌بست و بحران خواهد شد.

به‌دلیل اینکه کار‌کرد احزاب کمونیست کلاسیک, احزاب سوسیال دمکرات و آزادیبخش ملی دارای برخوردهای طبقه‌ای مدرن بود، محکوم به شکست‌شدند. همین کار‌کردها و برخوردها بود که موجب شد احزاب کمونیستی, سوسیال دمکرات و ملی‌گرایی افراطی در ایران, عراق, ترکیه, مصر و سوریه نتوانند پیروز شوند و در عوض، علیرغم تلاش‌های بسیار زیاد‌شان جریان‌های شیعه, اخوان‌ المسلمین, حماس, حزب‌الله و ... توانستند با استفاده ماهرانه از پوشش دین در مبارزه قدرت به پیروزی برسند.

پدیده مالکیت هرچند نقش مهمی در پیشرفت طبقه در جامعه داشته، اما در اصل تعلقی اجتماعی بوده و هویت آن با احساساتی عمیق شکل می‌گیرد. می‌توان مالکیت را به دو نوع تقسیم کرد. مالکیت کلکتیو, اراده اعمال تصرف بر روی هر چیز، برخاسته از احساس ضرورتی مشترک جهت ادامه حیات یک تجمع ارگانیک می‌باشد. تمامی افراد این تجمع در این مورد از حق و بهره مساوی ـ اراده بهره‌گیری‌ ـ برخوردارند. از این‌رو به خاطر این ویژگی و ماهیت آن، حتی نمی‌توان به‌تمامی آن را مالکیت هم نامید. کلکتیویسم یعنی انکار مالکیت خصوصی. مالکیت خصوصی هم به معنای افزایش تملک یا اراده استفاده فرد و یا گروه افراد، علیه مالکیت عمومی و کلکتیو می‌باشد. ویژگی تمدن خاورمیانه این است که از کهن‌ترین مراحل و زمان‌ها با طبقاتی‌شدن آشنا شده است و به‌خاطر همین ویژگی, جامعه‌ای است که مالکیت نیز در آن بسیار کهن است. دولت هم با تأسیس مالکیتی در اطراف خود که هم ماهیت کلکتیو و هم ماهیت خصوصی را به‌طور متداخل به همراه داشت، تشکیل شده است. یعنی این طور نبوده است که ابتدا مالکیت خصوصی پدید آمده سپس دولت به تصرف درآمده باشد, بلکه هم‌زمان و به‌طور متداخل با ظهور دولت، نظام مالکیت عمومی ـ خصوصی شکل گرفته است. هراندازه طبقه حاکم در دولت نهادینه شده باشد, به همان اندازه دارای مالکیت خواهد بود. دولت یعنی اینکه مرزهایی را که بر آنها حاکم است، به‌عنوان ملک خویش اعلام نماید. خود دولت بزرگ‌ترین شریک مالکیت است. یک واحد مالکیت خصوصی است. به طبقات پایین‌تر و متوسط اجازه می‌دهد مالکیت خصوصی محدودی داشته باشند. آن‌هم از مصادره‌‌شدن پی‌درپی رهایی نمی‌یابد. بنابراین مالکیت خصوصی زیاد رشد نمی‌کند. مالکیت خصوصی خارج از محدوده دولت چندان قابل اعتماد نیست. این وضعیت حتی عدم پیشرفت مالکیت خصوصی در غرب را هم توجیه می‌کند. شیوه شکل‌گیری دولت اساسی‌ترین عامل در تعیین چگونگی سیر مالکیت می باشد.

بعد از اینکه دولت غرب به اقشار آریستوکرات‌ و بورژوا که از همان آغاز موقعیت مالكیت خصوصی آنان نیرومند بود محدود گردید، زمینه برای تأسیس هرچه نیرومند‌تر نهاد مالکیت خصوصی فراهم شد. عملکرد اروپا نشان می‌دهد که مالکیت خصوصی خلاق‌تر از مالکیت دولتی است.

مالكیت کلکتیو بیشتر در ژرفای جامعه یعنی در خانواده, قبیله, مذهب و... جریان دارد. نباید این مالکیت كلكتیو را با مالکیت كلكتیوـ خصوصی دولت هم‌طراز دانست. عقب‌مانده‌ترین, طفیلی‌ترین و فاقد خلاقیت‌ترین نوع مالکیت, مالکیت دولتی است. یکی از عوامل اصلی در عقب‌ماندگی اقتصاد خاورمیانه زیاده‌روی مالكیت دولتی می‌باشد. دولت و مالکیت دولتی که بسان غده‌ای در جامعه رشد کرده نفس جامعه را گرفته‌اند. در حقیقت، دولت و مالکیت در ذات خود همسان ‌هستند. رابطه تداخلی مِلک‌ـ مَلِک ـ مالکیت این پدیده را ثابت می‌کند. اگر به رده‌بندی کلی بپردازیم نتیجتاً خواهیم دید که خدا = صاحب هر چیز، دولت خداـ شاه = خدا ـ شاه صاحب هر چیز، خدا ـ شاه = نهاد دولت، نهاد دولت = دولت صاحب هر چیز. اگر رابطه میان دولت و مالکیت در سطح اپتیمال آن تحلیل نشود تحول اجتماعی نیز مشکل خواهد بود. دولت مانع‌ساز روابط ریشه‌ای و سالم فرد و جامعه می‌باشد و مالکیتی است که اموال و ذخایر را به تصرف خود در می‌آورد.

اقتصاد مقوله‌ای جهانی است. در عالم تمامی جانداران، اقتصاد را به‌طور کلی می‌توان به‌عنوان نظام تبادل مواد در فرایند متابولیسم تعریف کرد. تولید ماده جاندار از ماده بی‌جان، مصرف ماده‌ جاندار و تبدیل دوباره آن به ماده بی‌جان گوهر فعالیت اقتصادی را تشکیل می‌دهد. بدیهی است که این فعالیت در شکل‌گیری و ادامه موجودیت جامعه نقش مهمی دارد. اما حقیقت دیگری وابسته به این امرآن است که اگر جاندار‌بودن ‌ـ ‌به شکل ذهنیت و روح هم تعبیر می‌شود ـ نباشد، اقتصاد هم نیست. بنابراین اگر تنها به یک فاکتور توجه نموده وآن‌را تحلیل کنیم نتایج سوئی بدنبال خواهد داشت. صحیح‌ترین روش این است که اقتصاد و ذهنیت را ـ‌گروه‌های اجتماعی میانی، دولت و خانواده، درحالت کلی هم پدیده‌های سیاسی و اجتماعی ‌می‌باشندـ با هم تحلیل کنیم. اگر فقط اقتصاد یا ذهنیت را مورد آنالیز قرار دهیم دچار اشتباه خواهیم شد و کار ما مصداق ضرب‌المثل "فیل را با موهایش تعریف‌کردن" خواهد بود. بدیهی است که ذهنیت هر چقدر مولد و خلاق باشد, تأثیر اقتصادی آن نیز پربارتر خواهد بود. شواهد تاریخی نشان می‌دهند که سال‌های 4000‌ـ 6000 ق. م که دوره انقلاب نوسنگی بود ـ مرحله زندگی در دامنه‌های رشته‌کوه زاگرس‌, توروس و آمانوس که آن را هلال حاصلخیز می‌خوانندـ یکی از پربارترین مراحل ذهنیتی انسان می‌باشد. مساعد‌بودن و حاصلخیزی سواحل دریای اژه موجب ظهور تمدن‌هایی از قبیل کرت، یونان و روم شده است. در پیوند با آن انقلاب‌‌های فکری, فلسفی و علمی نیز تحقق یافته‌اند. ذهنیت رنسانس موجب بروز اقتصاد بزرگ اروپایی شده است. تأثیر‌گذاری‌ها متقابل بوده و تغذیه‌کننده همدیگر می‌باشند.

در تمدن خاورمیانه، اعصار اقتصادی که پیشرفت ذهنیت راه را بر آنان گشوده است، مشخص می‌باشد. علیرغم این تحولات‌, دورشدن ذهنیت از عالم پدیده‌ها, فاصله گرفتن از فیزیک و رفتن به‌سوی متافیزیک، تئوری‌ها و برنامه‌ریزی‌های مجهول, غوطه‌ور‌شدن در عالم خیال، اساسی‌ترین عوامل در افت بهر‌ه‌دهی اقتصادی می‌باشند. هر اندازه که متافیزیک خاورمیانه‌ ـ ‌اسطوره‌ای, دینی و فلسفی‌ـ از دنیای پدیده‌ها گسسته شود و به اصطلاحات انتزاعی مشغول گردد به همان اندازه باعث عقب‌ماندگی ژرفی در اقتصاد می‌شود. متمرکز‌شدن بر روی الهیات و به‌ویژه گرایش ضد فلسفی که مانع از تعریف صحیح دنیای طبیعی می‌شود و همچنین عدم اهتمام به رشد تفکر فلسفی وعلمی، در اقتصاد راه را بر بن‌بست، عدم پیشرفت و درجا زدن در میان شیوه‌های مربوط به هزاران سال قبل (نئولتیک)گشوده است. در صورت عدم وقوع مراحل سه‌گانه رنسانس, رفرماسیون و روشنگری ذهنیتی در خاورمیانه توسعه و رشد اقتصادی پایدار و نهادینه شده امکان‌پذیر نخواهد بود. عدم موفقیت سیاست‌‌های توسعه ارائه‌شده از طرف دولت یا افراد, موجب بیکاری و فقر شدید توده‌ها شده است. منطقه که دارای منابع بسیار غنی است, به علت عدم وقوع انقلاب ذهنیتی ریشه‌ای نخواهد توانست که انقلاب اقتصادی را به پیروزی برساند. بنابراین نمی‌توان از عهده مشکلات عظیمی نظیر بیکاری و فقر برآمد. اگر در خاورمیانه اساس راه‌حل اقتصادی برمبنای انقلاب ذهنیتی و دمکراسی استوار نشود جستجوی هر راه‌حلی بی‌نتیجه خواهد بود. تحولاتی هم که در این راستا روی خواهند داد درحکم پانسمانی بیش نخواهند بود. صحیح‌ترین شیوه‌ این است که روابط دیالکتیکی میان اقتصاد وذهنیت و دمکراسی را به‌خوبی مورد توجه قرار داده و براین مبنا به ارائه راه‌حل پایدار پرداخت.

در ادامه تشریح بعضی اصطلاحات, توضیح و تعریف پدیده‌های خاندان و طریقت وابسته به دولت و دین نیز حائز اهمیت است. تا زمانی‌که نقش خاندان و طریقت‌ها درتمدن خاورمیانه روشن نشود، نمی‌توان تعریف و تحلیل کاملی ارائه داد. خاندان پدیده‌ای شگفت‌آور است که از درون خانواده و دولت رشد کرده و حاوی عناصر اتنیکی, اسطوره‌ای و دینی می‌باشد. یک خاندان همیشه در رشد یا فروپاشی دولت‌ها و خانواده‌ها دارای نقش بوده است. به سختی می‌توان دولتی بدون خاندان تصور نمود. حتی امروز هم این اصل در مقیاس وسیعی صادق می‌باشد. می‌توان علت این امر را نیروی ساختار خانواده پدرسالار دانست. پدرسالاری ژن دولت است. بنابراین قوی‌ترین خانواده پدرسالار می‌تواند به دولت خاندانی ارتقاء ‌یابد. خود خاندان تبدیل به دولت می‌شود. خاندان چنان نهادی است که ریشه تاریخی آن به هزاران سال برمی‌گردد. تأثیرات عمیقی بر جامعه و دولت گذاشته است. برآیندی است از طبقه حاکم, گروه اتنیکی و عقیده دینی. یکی دیگر از برتری‌های آن این است که توسط سلاله می‌تواند دوره‌های طولانی را تحت تأثیر قرار دهد. همچنین ازدواج میان خاندان‌ها راهی مناسب برای گسترش مکانی آنها می‌باشد. این فاکتور‌ها همچنین علت تشکیل دولت برای نخستین بار در درون خاندان‌ها را نیز بیان می‌کنند. نباید فراموش کرد که خاندان به میزان نقش آن در تحولات اجتماعی در تحولات مربوط به دولت نیز, کانونی قدرتمند می‌باشد. این امر در‌نظر گرفتن اهمیت نهاد خاندانی را ضروری می‌سازد. تمدن خاورمیانه به نوعی توسط خاندان‌ها اداره شده و به پیش می‌رود. به‌ویژه خاندان‌های دولتی دارای تأثیر بسیاری در تاریخ هستند. در حالی که در غرب خاندان‌های غیردولتی گسترش یافته‌اند، در شرق، خاندان‌های وابسته به دولت می‌درخشند. خاندان درعین حال یک مدرسه است؛ مدلی اجتماعی است. تحولات مهم بعد از آنکه در مدل و مدرسه خاندان روی‌دادند, به جامعه نیز منتقل می‌شوند. حتی گروه‌های اتنیکی و ملت‌ها اکثراً با نام‌های خاندانی شناخته می‌شوند. در بسیاری از موارد نقش اول را بر عهده دارند. قوی‌ترین اتنیسیته‌ها و ملت‌ها به‌وسیله عنوان و یا قدرت خاندان‌هایی که در میان آنها ظهور کرده‌اند شناخته می‌شوند. خاندان‌های امویان, عباسیان, ایوبیان, سلجوقیان, عثمانی‌ها و برمکیان در عین حال ملت‌های عرب, ترک, کرد و فارس می‌باشند.

لازم است به واقعیت "خاندان" که در فضای مادی و معنوی هنوز هم حضور دارد, نه انکارگرا برخورد کرد و نه مبالغه‌آمیز. واقع‌بینانه‌ترین طریقه این است که آن‌را به‌عنوان پدیده‌ای اجتماعی در نظر بگیریم و درصدد کشاندن آن به زمینه‌ای دمکراتیک و اجتماعی باشیم. مهم آن است بدون آنکه در سودای خاندان باشیم، به‌دلیل آنکه واقعیتی اجتماعی می‌‌‌باشد, نسبت به آن برخوردی چاره‌ساز نشان دهیم. در غیر اینصورت موجب بروز مشکلات جدی سیاسی و اجتماعی خواهد شد و تشدید بحران را در پی خواهد داشت. اگر به تراژد‌ی‌های دهشتناکی که بیماری خاندانی صدام در عراق به‌وجود آورد توجه کنیم بیشتر به اهمیت موضوع پی خواهیم برد.

طریقت‌گرایی نیز شبیه به خاندانی بوده و اکثراً در عرصه‌های دینی و مذهبی ظهور می‌کند. طریقت‌ها بر مبنای پیاده‌نمودن مبانی و اصول دینی طبق شرایط ملموس مکانی و زمانی حرکت می‌کنند. ضعف سازماندهی عمومی دین از طریق سازماندهی طریقت برطرف می‌شود. ادیان بیشتر بواسطه طریقت‌‌ها و مذاهب تبدیل به نیروی سازمانی مشخص می‌شوند. طبیعی است که در هر جایی دین وجود داشته باشد, طریقت و مذهب نیز وجود دارد. طریقت, واقعیت فشرده وسازما‌ن‌یافته دین است. در چنین شرایطی، شخصیت رهبران و مؤسسان طریقت نقش مهمی دارد. در هرکجا خلائی باشد در آنجا یک طریقت به‌وجود می‌آید. به‌ویژه توده‌هایی که از طرف دولت تغذیه کامل نشوند به سازمان‌هایی همچون طریقت روی می‌آورند. در شرایطی که خانواده محدود مانده و دولت در دسترس نباشد و سازمان‌های اجتماعی قوی هم در میان نباشد احتمال سازمان‌یابی طریقت بسیار قوی می‌باشد. سازماندهی مذهب, شکل وسیع‌تر و سنتی طریقت است. بسیاری از طریقت‌ها برای در امان‌ماندن از حملات دولت و در عین حال عبور از مرز خانواده ترجیح می‌دهند نیمه‌‌‌‌مخفی باشند. بعضی‌ها وابسته به دولت هستند و بعضی‌ها هم به‌شدت مخالف دولت‌اند. خاورمیانه به نوعی جامعه طریقت‌هاست. در مراحل تاریخی‌ای که اتنیسیته به‌ویژه در شهر‌ها قادر به جوابگویی نبوده, محیط خانواده‌ها محدود و بسته مانده و دولت نیز خود را همه چیز به حساب آورده، طریقت‌ها وارد عمل شده و نقش بسزایی ایفا نموده‌اند. در قرون وسطی, باطنی‌ها که طریقت‌‌های مخفی نام داشتند در واقع نقش احزاب طبقاتی محرومان را ایفا می‌کنند. یکی از مشهورترین آنها طریقت باطنی حسن صباح است که در سال 1250‌ـ1100 در برابر خاندان و مذهب سلجوقیان به مقاومت پرداخت و ضربات سنگینی به آن وارد کرد. خوارج, فاطمیان و علویان نیز از چنین سنتی پیروی می‌کنند. طریقت‌ها و اجتماعات شبیه به آن در واقع نهادهای جامعه مدنی خاورمیانه هستند.

پدیده طریقت به‌دلیل نشأت‌گرفتن آن از بروز خلاء اجتماعی مستلزم تحلیلی عینی می‌باشد. به‌خاطر اینکه دارای ساختاری نیم اجتماعی و نیم سیاسی هستند بنابراین در نظام قدرت و در ابراز مخالفت سهم بسزایی دارند. این نوع سازماندهی‌ها در جاها و دوره‌هایی که پیشرفت علمی و مفهوم دمکراسی در سطح پایین باشد, غیر قابل اجتناب می‌شوند. برای عبور از این سازماندهی‌ها باید علوم اجتماعی و مبارزه دمکراتیک را گسترش داد. برای گذار از طریقت‌هایی که امروزه همچون شرکتی، واسطه کسب سود منفعت‌طلبان شده و تا حد زیادی به فساد گراییده‌اند باید به گسترش علم و دمکراسی در میان خلق اقدام کرد. به همین خاطر باید به اندازه ایمان پیروان یک طریقت، به علم باور کرده، برای آن ارزش قائل شده و در راه برقراری دمکراسی نیز کار و تلاش مداوم و مصمم و با اراده انجام داد. شیوه صحیح گذار از بنیادگرایی این است که بدون انکار گروه‌های طریقتی که ریشه تاریخی آن به صدها سال می‌رسد و با آگاهی بر اینکه آنها نیز در دمکراسی جای دارند برخوردی دمکراتیک از خود نشان داد.

حتی می‌توان چنین برخوردی را درباره احزاب سیاسی و نهادهای جامعه مدنی نیز که به نوعی طریقت‌های مدرن می‌باشند بکار برد. در شرایطی که مناسبات خانوادگی, قبیله‌ای و عقیدتی و مناسبات ایدئولوژیکی درهم تداخل پیدا می‌کنند نگاهی دامنه‌دار به پدیده‌ جامعه مدنی حائز اهمیت زیادی است. شاید ترکیب عناصر کلاسیک جامعه مدنی و عناصر معاصر آن نتایج مفید‌تری به‌بار آورد. اگر نهادهای جامعه مدنی متکی به گذشته و سنت نباشد از مشکل مربوط به ریشه و بنیان رنج خواهند برد. بنابراین خطر به سرعت خشکیدن آن وجود دارد. هر نوع جنبش ایدئولوژیک, سیاسی, اجتماعی و هنری که رابطه‌ای با سنت نداشته باشد شانس موفقیت نخواهد داشت؛ بمانند مد،‌ از موقتی‌بودن رهایی نخواهد یافت. با عبرت‌گرفتن از شکست چپ در اثر کوچک انگاشتن سنت‌ها, ایجاد سازماندهی‌های سیاسی, دمکراتیک و نهادهای جامعه مدنی وسیع چتری که ارتباط محکمی با سنت برقرار کرده در خروج از بحران و دست‌یابی به پیروزی چاره‌ساز خواهد بود.

خشونت ودیکتاتوری در تمدن خاورمیانه: علی‌رغم اینکه توسط دولت بکار برده شده‌اند، اما تحلیل اشکال اقتدار بر اساس خشونت, نیازمند تعریف ژرف‌تر می‌باشد. به‌طور کلی, گوهر و ذات دولت در همه جا یکسان است. دولت نماینده سنتی است که بر اساس مازاد محصول و مازاد دسترنج بنا شده است. به‌لحاظ شکل‌گیری، تغییرات وسیعی از خود نشان‌ داده است. شرایط مکانی و زمانی در این روند تأثیرگذارند. در شرایط و مراحل مختلف, اشکال متفاوت دولت به‌وجود می‌آید. اما در دوگانگی شرق‌ـ غرب باز هم دو گرایش کلی به چشم می‌خورد. در حالی که در غرب اکثراً اشکال جمهوی‌خواه و دمکراتیک دیده می‌شود در شرق شکل دولت، دسپوتیک می‌باشد.

شکل جمهوری در نظام برده‌داری کلاسیک و در دولت ‌ـ شهرهای قرون وسطی و همچنین در اروپای عصر جدید فراوان‌‌ دیده می‌شود. فرق جمهوری با دسپوتیسم درعرصه‌ حقوقی است. اگر چه در هر دو شکل حکومتی طبقه حاکم برده‌دار نقش داشته باشد اما در جمهوری قوانینی که در نتیجه مبارزه‌ طاقت‌فرسای اجتماعی تعیین‌شده‌اند، پیاده می‌شود. از ساختار اجتماعی دینامیکی برخوردار است. افراد بر حقوق خود واقفند. درصورت لزوم با خشونت از حقوق خود دفاع می‌کنند. جمهوری نماینده جامعه‌ای دینامیک است. در دسپوتیسم عکس‌ آن صادق است. در دسپوتیسم یک نفر می‌تواند نظر و خواسته خود را به یک جامعه تحمیل کند. در اصل هیچ فرقی با مونارشی ندارد. فرق آن با مونارشی در این است که مونارشی وابسته به خاندان مشخص بوده و بر اساس قوانین معین شخص مونارک مشخص‌شده و مفهوم سنتی‌تر پیدا می‌کند. قوانین حکومتی, سنتی است. بعضاً در شرایط کائوتیک اوضاع اضطراری پیش می‌آید. در این حالت یا خاندان جدیدی برسرکار می‌آید یا خاندان سابق با تغییر قوانین به کار خود ادامه می‌دهد. قوانین دسپوتیسم نشأت گرفته از خود آنان صادر می‌شوند. در دسپوتیسم, قوانین, سلیقه‌ای وضع می‌شوند و به سرعت عوض می‌شوند. مونارشیسم خاورمیانه به دسپوتیسم نزدیک‌تر است. دستورنامه در اصل خود، اوامری دسپوتیک می‌باشند. هرچند با آن مثل قانون برخورد شود، اما با حقوقی که محصول مبارزه‌ اجتماعی است هیچ رابطه‌ای ندارد.

دیکتاتوری شکلی متفاوت‌تر است؛ پیش‌شرط یا شکل اولیه امپراطورهاست. دیکتاتوری که ازطرف الیت سیاسی دارای اختیارات فوق‌العاده گردیده از طرف یک یا چند نفر پیاده می‌شود. فرق آن با مستبد (دسپوت) در این است که نیروی نظارتی پیرامون آن نفوذ بیشتری دارد. جناحی که دیکتاتور به آن حساب پس دهد، همیشه وجود داشته است. امپراطوری رژیمی دائمی است اما دیکتاتوری موقت می‌باشد. دیکتاتوری شیو‌ه‌ای از حکومت است که در شرایط اضطراری به کار گرفته می‌شود. با اینکه ساختار دولت خاورمیانه بسیار نزدیک به دسپوتیسم است اما به امپراطوری و مونارشیسم نیز بسیار نزدیک می‌باشد. می‌توان گفت که در خاورمیانه, مونارشیسم و دسپوتیسم و امپراطوری, در شخص رئیس دولت جمع شده‌اند. این واقعیت نشان می‌دهد که رئیس دولت که خود را همسان با دولت می‌بیند، تا چه اندازه بانفوذ است. می‌توان گفت که قوی‌ترین ومؤثرترین اراده در خاورمیانه، اراده ریاست دولت است, این وضع با جوهر دولت هم‌ همخوانی دارد. سنت‌های نیرومند پدرسالاری, شیخی, امارت و اربابی در ریاست دولت جمع‌شده و به‌صورت قدرتی عظیم دوباره شکل می‌گیرد. بنابراین جستجوی اشکال جمهوی‌خواه و دمکراتیک‌ در دولت خاورمیانه‌ای حتی به شکلی استثنا هم کار دشواری است.. گویی دولت همراه با ذات خود حرکت می‌کند. شکل خود را ثابت و تک نگه داشته و درصدد اثبات نیروی خود برمی‌آید. علاوه بر آن چهره غیرقابل تغییر و شکل پایدار دولت را به‌عنوان حاکمیت سیاسی و فضیلت به حساب ‌می‌آورد.

البته دیدگاه خدا ـ شاه و دولت که صدها سال است در حافظه جامعه حک شده درعدم شکل‌گیری جمهوریت در خاورمیانه مؤثر بوده است. دخالت انسان‌ ـ بنده‌ها در کار خدا ـ دولت مغایر با سنت است. دخالت در کار خدا‌ـ دولت‌ بزرگ‌ترین گناه محسوب می‌شود. گفته‌های کتاب‌ها‌ی مقدس مبنی بر "در کارخدا دخالت نکنید, از خدا نمی‌توان حساب خواست، خود را شریک خدا نکنید" در واقع شکل دینی جملات "در کار رئیس دولت دخالت نکنید, از او حساب نخواهید, با اختیارات او شریک نشوید" می‌باشد. چنان ادعا می‌گردد که کتاب‌ مقدس در گوهر خود به منظور ایجاد یک حکمرانی در میان قبیله عبرانی به‌وجود آمده است. این نظری است که تا حدودی صحت دارد. حتی می‌گویند که حضرت موسی از شاهزادگان مصری بوده است؛ پروژه حکمرانی خود را توسط تورات آشکار نموده است. همچنین می‌گویند که حضرت عیسی هم در حین تلاش برای به‌دست‌گیری حکمرانی قدس که خود آن‌را "دختر صهیون" می‌نامید دستگیر و زندانی می‌شود. توضیح و روایت واضح‌تر در قرآن آمده است. آیه‌ها و سنت‌هایی که حضرت محمد در معنای "به خدا شرک نورزید, درکارخدا دخالت نکنید, خدا از همه ما حساب خواهد خواست اما به کسی حساب نمی‌دهد" بر زبان رانده, آگاهانه یا ناآگاهانه, موجب گشودن راه به روی ریاست دولت‌های سلطنتی, پادشاهی و امارتی قرون وسطی شده است. قرآن از این منظر یک بیانیه (مانیفست) دولت است. با پیش‌بینی‌ای فوق‌العاده گویی که بر سده‌های آینده هم حکومت خواهدکرد یک پروژه حکومتی را آماده و اعلان می‌کند. تحلیل قرآن بر اساس تئوری سیاست آن، نتایج آموزنده‌ای ببارخواهد آورد. البته جایگاه و موقعیت امت در میان وابستگی به الله و وابستگی به دولت بسیار واضح و آموزنده است. همه بیانه‌های دینی قرون وسطی اعم از اسلام, مسیحیت و ادیان شرق دور مانند چین و هند درحکم پیش‌‌زمینه‌ای برای پیدایش دولت جدید می‌باشد. حکایت تولد و رشد دولت قرون وسطی است که از طرف خدا مژده آن داده شده است.

در خاورمیانه امروزی, موفقیت در عاری ساختن دولت از ماهیت دسپوتیک آن وظیفه‌ای بسیار سخت است. اگر چه بعضی از دولت‌ها دارای عنوان جمهوری هستند, اما مشکل است بتوان گفت که این دولت‌ها از دسپوتیسم عبور کرده‌اند. جمهوی‌خواهی مستلزم سازش و توافق میان طبقات است. در تاریخ در هیچکدام از کشورهای خاورمیانه دولت یا جمهوری‌ای مبتنی بر قانون اساسی که بر اساس توافق و مسامحه اجتماعی تأسیس شده باشد وجود ندارد. بدون اینکه به ماهیت پیشرو یا پسروی آنها بنگریم, می‌توان گفت که رژیم‌هایی که تحت اراده یک نفر اداره می‌شوند با جمهوریت همخوانی ندارند. جمهوری ازآن یک شخص نیست بلکه در جمهوری هماهنگی و سازش اراده بسیاری از افراد دارای قدرت یکسان مبنا قرار داده می‌شود. در اینجا عواملی همچون ضعف طبقات اجتماعی, عدم شکل‌گیری اراده سیاسی, بندگی سنتی دولت و نبود فرهنگ جمهوری تأثیرگذارند. تحت هر اسم و عنوانی که باشد، در تمامی دولت‌های خاورمیانه، اگرچه تفاوت‌هایی میان‌شان وجود داشته باشد، ماهیت دسپوتیک دولت سپری نشده که آگاهی بر این حقیقت به‌لحاظ مبارزه جمهوی‌خواهی و سیاست دمکراتیک حائز اهمیت زیادی است.

تحلیل فرهنگ خشونت در تمدن خاورمیانه از اهمیت بیشتری برخوردار است. می‌توان گفت که در خاورمیانه هیچ روزنه و نهادی وجود ندارد که خشونت د‌‌ر آن نفوذ نکرده و نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا نکند. همچون دیدگاهی ادعا می‌شود که خشونت در ساخت‌های سیاسی, اجتماعی و حتی اقتصادی هم نقش تعیین‌کننده‌ای دارد. می‌گویند که خشونت و اقتدار دوقلوی هم هستند. اما در هیچ جایی به اندازه خاورمیانه, چه در طبقه فرادست و چه در طبقات زیرین نقش برجسته‌ای ندارد. به سختی می‌توان نهاد یا سازمانی را یافت که تحت تأثیر خشونت شکل نگرفته باشد.

 در توضیح و تعریف خشونت, متوسل‌شدن به تزهای بیولوژیک و تزهای مربوط به طبیعت را فاقد معنا می‌دانم. واضح است که خشونت، ریشه‌ای اجتماعی دارد. رابطه آن با دولت و طبقه‌ای که برمبنای مازاد محصول و مازاد دسترنج بنا شده, نیز آشکار است. می‌توان تا حدودی در این موارد که مورد قبول علم اجتماعی می‌باشند، موافق بود.

یکی از موارد مهمی که راجع به خشونت باید گفت این است که درباره خشونت تفسیرات و تحلیلات کمی‌ ‌وجود دارد. جوامعی که با اقتدار آشنایی دارند و خشونت درآنها نقشی تعیین‌کننده دارد، به‌گونه‌ای برخورد می‌کنند که گویی خشونت پدیده‌ای بی‌ارزش و استثنایی است. متراکم‌ترین شکل خشونت یعنی جنگ‌ها را همچون وحشتی که در هیچ یک از اجتماعات حیوانی وجود ندارند، نشان نمی‌دهند. همیشه توجیهات و دلایلی برای لزوم و ضرورت آن تراشیده می‌شود. تنها سبب جنگ می‌تواند دفاع از خود و دفاع از موجودیت و به‌دست‌آوردن آزادی باشد. درغیر این‌صورت جنگ یعنی تصرف ارزش‌های اندوخته اجتماعی، غارت، حاکم‌شدن و حکمرانی مداوم بر جامعه توسط اقتدار دولتی و شکل‌دهی به آن, مطابق منافع خود است. با این که مسئله تا این حد شفاف و آشکار است اما باز هم هزاران دلیل و بهانه برای سرپوش‌گذاشتن بر این مورد و پنهان‌‌ساختن تعاریف ناقص و اشتباه در مورد جنگ وجود دارد. هیچ پدیده‌ای به اندازه پدیده اقتدار و خشونت و منابع آنها نادرست نشان داده نشده و مخفی نگردیده است. پدیده‌ای که توسط متولوژی, دین و فلسفه و در این اواخر توسط به اصطلاح علوم اجتماعی تحریف شده خشونت است که عملی غیرانسانی و در عین حال وحشی‌ترین عملیات سلطه‌گران و استعمارگران و طفیل‌های اجتماعی می‌باشد.

این تعریف که تقریباً در مورد عموم صادق است در مورد واقعیت اجتماعی خاورمیانه بیشتر صدق می‌کند. تعبیرهایی از قبیل "کتک از بهشت‌‌ یعنی ـ جزیره حاکمان‌ ـ آمده است و "خشونت از عسل شیرین‌تر است" به‌خوبی مأخذ خود را ایضاح می‌کنند. نقش خشونت در انحراف و بی‌رمق‌ماندن جامعه تعیین‌کننده است. موقعیت همه نظام‌های جوامع دولت‌مدار و هرمی با تکیه بر خشونت تحکیم شده و نهادها با زره محافظت شده‌اند. هیچ نهادی که خشونت آنها را در آغوش نکشیده باشد، شانس زندگی نخواهد داشت.

واضح است که در این شرایط, جامعه آزاد یا مدنیت به‌وجود نخواهد آمد. اندیشه‌ها هم فقط در صورتی‌که از غربال خشونت عبور کنند مورد قبول واقع می‌شوند. در چنین محیطی اندیشه خلاق شکل نمی‌گیرد. با سخنان و اندیشه‌های قالب و دگما کارها به پیش می‌روند. رؤسا و در رأس آنها رؤسای دولت و خانواده به‌خوبی می‌دانند که قدرت آنها بستگی به اقتدار و خشونت دارد. ابزار مورد نظر در تعبیر "به جهان نظم بخشیم", زور و خشونت است. خشونتی که در همه زوایای اجتماعی نفوذ کرده برای فهم و درک هیچ ارزشی قائل نیست. بنابراین نهادهای اجتماعی شکلی می‌باشند. بدیهی است به‌خاطر اینکه اجازه به اندیشیدن و خلاقیت فکری داده نمی‌شود، نمی‌توان از جامعه‌ غیرخلاق و متشکل از نهاد‌هایی که تنها با تحریک خارجی به حرکت در‌می‌آیند انتظار داشت که به‌طور آزادانه رشد کند.

سنت تغذیه جامعه توسط خشونت در کوچک‌ترین واحد جامعه یعنی خانواده در چنان سطحی قرار دارد که اجازه نفس‌کشیدن نمی‌دهد. به‌ویژه علیه زن به حالت جنگ پنهانی اعمال می‌شود.هیچ سلول از زن وجود ندارد که از شدت خشونت به لرزه در نیامده‌ باشد. کودکان نیز در این وضعیت بسر می‌برند. شیوه اصلی آموزش, خشونت است. از کودکانی که با خشونت تربیت شده‌اند پس از بزرگ‌شدن تنها انتظار ادامه این سنت می‌رود. نسبت به حاکمیتی که مبتنی بر خشونت باشد احساس غرور و لذت می‌شود. در حالی‌که احساس نیرومندی متکی بر خشونت و اقتدار است، لازم است به‌عنوان خطرناک‌ترین مرض اجتماعی قلمداد گردد، اما از آن به‌عنوان ارجمند‌ترین و لذ‌ت‌بخش‌ترین احساس نامبرده می‌شود. یعنی پدیده‌ای که باید مورد لعنت قرارگیرد به‌صورت یک فضیلت ارزشمند ارائه می‌گردد.

امروزه نیز, بدون استثناء تمامی نهادهای جامعه خاورمیانه را نمی‌توان بدون خشونت تصور نمود. خشونت در دولت و خانواده, سازمان‌های انقلابی, فاشیستی, دین‌سالار و ملی‌گرا به‌عنوان وسیله‌ای اصلی برای حل مشکلات بکار برده می‌شود. از دیالوگ وگفتگو تعبیر به لاف‌ و گزافه‌گویی می‌شود. ارزش چندانی برای نیروی سخن گفتن قائل نمی‌شوند. در حالی‌که برتری تمدن غرب ناشی از عکس این مورد می‌باشد. در تمدن غرب, سخن گفتن و دیالوگ در درجه اول اولویت قرار دارد اما اگر هیچ فرصت و مجالی برای گفتگو نماند ناگزیرند خشونت وارد عمل می‌شود, برای همین نیز شانس موفقیت بیشتری دارند. غرب نسبت به شرق توانسته است مشکل خشونت خود را حل کند و از آن درس بگیرد. اتحادیه اروپا در این رابطه, بسیار دقیق و خودانتقادانه عمل می‌کند. آمریکا در موقع کاربرد خشونت, بسیار چاره‌سازانه عمل می‌کند. بی‌جا از خشونت استفاده نمی‌کند. آمریکا به‌خوبی بر این نکته واقف است که موفقیت آن وامدار نیروی تحلیل صحیح و عدم موفقیت آن هم ناشی از عدم تحلیل صحیح می‌باشد. درس خود را به‌خوبی گرفته است.

عاری‌سازی جامعه خاورمیانه از خشونت مشکلی است بسیار وسیع و مرتبط با آموزش. لازمه موفقیت این است که به نیروی سخن گفتن و درک اعتماد کرده و خشونت را تنها زمانی بکار برد که ضروری و نتیجه‌بخش باشد. خشونت تنها عبارت از جنگ, انقلاب و ضد انقلاب‌ها نیست بلکه ارزیابی صحیح گستره خشونت در رابطه با هر عرصه‌ای، به‌کاربردن خشونت علیه خشونت به‌شیوه‌ صحیح و نتیجه‌بخش مهارت بزرگی می‌طلبد. به منظور احیای جامعه‌ایی که هزاران سال است به علت سنت خشونت رنجور شده نمی‌توان غیر از مواقع ضروری نقش مامایی را به خشونت داد و به آن اعتماد کرد؛ باید از نیروی دیالوگ، درک و سازماندهی به‌عنوان راهکاری نتیجه‌بخش و چاره‌ساز برای خروج از کائوس استفاده نمود.