چگونه باید زیست، چه باید كرد و از كجا باید آغاز نمود؟

22 آوریل 2012 یکش

جوهره‌ی مبارزه در راه حقیقت، جستجوی هویت اجتماعی از تمامی جوانب، تحلیل آن و ارائه‌ی راه‌حل‌های خویش می‌باشد. دفاعیاتم نتایج این جستجو و مبارزه را ـ هرچند بصورت كلی‌ـ ارائه داده است.

برگرفته از کتاب بحران تمدن در خاورمیانه و رهیافت تمدن دموکراتیک اثر عبدالله اوجالان

در فرهنگ خاورمیانه، حقیقت، زندگی و مرگ در راه حقیقت، اصطلاح و [مسائل] مهمی هستند. اصطلاح [حقیقت] كه بعنوان دوگانه‌ی تئوریك‌ـ پراكتیك در فرهنگ اروپا بازتاب یافت، به تدریج از مضمونش تهی گشته، از هم گسسته شده و تمامیت خویش را از دست داد. این امر در مدرنیته‌ی دیرهنگام برجسته‌تر می‌باشد. حقیقت به اكونومیسم محكوم شد.

جستجوی حقیقت بیشتر از هر گاهی، هنگامی كه مسائل اجتماعی سر بر آوردند، به موضوع بحث تبدیل شده است. در این دوران، یقینا یك گفتار و یا كردار سعی می‌نماید خویش را بعنوان حقیقت ارائه نماید. در صورت تحلیل جامعه‌شناختی در باب حقیقت، ارتباط آن را با ناحقی‌ها آشكارا نشان می‌دهد. غصب دسترنج و ارزش اجتماعی بعنوان ناحقی تعریف گشته و تحقیق در باب این امر و برآوردن مقتضیات آن نیز فعالیت حقیقت عنوان گشته و همیشه تعالی داده شده است. یكسان شمردن ناحقی با حق و حق با خدا، پیوند اجتماعی هر دو اصطلاح را نشان می‌دهد. بدین ترتیب باری دیگر بغیر از تجرید متافیزیكی اصطلاح خدا، پیوند آن با وجدان اجتماعی نیز تصدیق می‌شود.

جستجوی حقیقت، حسابخواهی ناحقی را به همراه می‌آورد. هویت اجتماعی كه خویش را بعنوان بلندمرتبه‌ترین موجودیت یعنی خدا ارائه می‌دهد، ناحقی مربوط به خویش را بدین ترتیب جواب داده و بعنوان مجازات خداوندی محكوم نموده است. هرچه از داخل جامعه و طبیعت خارجی تهدیدات و ناحقی‌ها در برابر هویت اجتماعی رو به افزایش نهاد، تأكید بیشتری بر هویت صورت گرفته، نظرات (نگرش‌های خداوندی= تئوری) و اعمال (امور خداوندی) بزرگی در راه آن انجام داده شده است. به همین جهت مهم است درك كنیم كه در سرچشمه‌ی دین و فلسفه، هویت اجتماعی نهفته می‌باشد. [این امر] نشان می‌دهد كه جُستن سرچشمه‌ی دین و فلسفه در جایی دیگر تلاشی بیهوده می‌باشد.

بدنام كردن و سركوب نمودن واقعیات تاریخی‌ـ اجتماعی مربوط به اصطلاح و عمل حقیقت در رأس اهدافی می‌آیند كه تلاش به خرج داده می‌شود در هژمونی‌گرایی ایدئولوژیك مدرنیته‌ی كاپیتالیستی پنهانش نمایند. دین و فلسفه به ملی‌گرایی و الوهیت بخشیدنِ دولت‌ـ ملت متحول شده‌اند. تئوری و پراكتیك وقف تعالی دادن و نامطلوب نمودن اصطلاح و اجرای گرایش دولت‌ـ ملت گشته‌اند. علم به پیروی از فلسفه‌ی پوزیتیویستی به تحلیل مسائل ناشی از سه پایه‌ی مدرنیته و حل آن‌ها كاهش داده شده است. پیكارجویی در راه حقیقت كه به اندازه‌ی تاریخ انسانیت قدمت دارد، در راه تأمین منافع ناچیز قرار داده شده است. تهدیدات معطوف به هویت اجتماعی كه مسئله‌ی اساسی را تشكیل می‌دهند از موضوع حقیقت بیرون آورده شده و تلاش نموده‌اند فردگرایی را جایگزین آن سازند. از این نظر حقوق بشر به موضوع استثمار تبدیل شده است. حتی نگرش‌های مخالف نظام كه خویش را بعنوان ایدئولوژی راستگویانه نشان می‌دهند، به نشان دادن جسارت  گذار از پارادایم مدرنیته نزدیك نمی‌شوند. لیبرالیسم توانسته تا به امروز انحصار خویش را بر روی [گرایش] راست و چپ بعنوان ایدئولوژی رسمی نظام ادامه دهد.

لیبرالیسم بعنوان انحصار ایدئولوژیك مدرنیته،‌ از طرفی «تورم نگرش» را ایجاد نموده، از طرف دیگر همانگونه كه بزرگ‌ترین سرقت را در تورم انجام می‌دهد، از میان تورم نگرش نیز آنی كه بیشتر از همه بكارش می‌آید را بكار بسته و با بمباران اذهان از طریق رسانه‌هایش، سعی بر كسب نتیجه‌ی حداكثری می‌نماید. تحت ضمانت قرار دادن انحصار نگرش، هدف نهایی جنگ ایدئولوژیك می‌باشد. اسلحه‌های اساسی دین‌گرایی، ملی‌گرایی، جنسیت‌گرایی و علم‌گرایی بعنوان دین پوزیتیویستی می‌باشد. بدون وجود هژمونی ایدئولوژیك، ادامه دادن به عمر مدرنیته تنها از طریق فشار سیاسی و نظامی میسر نیست. كاپیتالیسم ابتدا از طریق دین‌گرایی سعی بر تحت كنترل درآوردن وجدان جامعه نموده و از طریق ملی‌گرایی پیرامون شهروندی دولت‌ـ ملت و طبقاتی ایجاد شده در اطراف كاپیتالیسم را كنترل نموده و تحت نظارتش قرار می‌دهد. هدف جنسیت‌گرایی این است كه اجازه‌ی نفس كشیدن را به زنان ندهد. كارایی مؤثر ایدئولوژی جنسیت‌گرا این است كه هم مردان را به بیمار قدرت تبدیل نموده و هم زنان را تحت عواطف تجاوز نگه دارد. از طریق علم‌گرایی پوزیتیویستی، جهان آكادمیك و جوانان را فاقد تأثیر نموده و با نشان دادن اینكه گزینه‌ی دیگری بجز یكی  شدن با نظام را ندارند، در مقابل امتیازات این یكی شدن را تحت ضمانت قرار می‌دهد.

پرسش‌های «چگونه باید زیست؟ چه باید كرد و از كجا باید آغاز نمود؟» در برابر حمله‌ی ایدئولوژیك لیبرالیسم ضرورت كسب می‌نماید. پاسخ‌هایی كه مخالفان نظام به این پرسش‌ها داده‌اند، حداقل تا روزگار ما فاقد تأثیر گردانده شده‌اند. پاسخ‌هایی كه مدرنیته به هر سه پرسش مهم داده نیز مؤثر واقع افتاده‌اند. شیوه‌ی حیاتی كه مدرنیته در پانصد سال اخیر ایجاد نموده است، به شكلی عمومی مُهر خویش را بر پرسش «چگونه باید زیست؟» زده است. با نیروی قبولاندنی كه شاید در هیچ عصری از تاریخ نتوانسته‌اند ایجاد نمایند، شیوه‌های حیات هموژنیزه شده‌اند. قالب‌های حیاتی همگان تحت قوانین جهانی بصورت یك تیپ درآورده شده‌اند. تفاوت‌ها در مقابل یك تیپ نمودن‌ها ضعیف هستند. قیام در مقابل شیوه‌ی حیاتی كه حیات مدرن نامیده می‌شود، دیوانگی عنوان گشته و محكوم به رانده شدن بی‌درنگ به خارج از نظام می‌باشد. افراد بسیار اندكی شهامت ادامه‌ی عصیان در برابر این تهدید تبعید را نشان می‌دهند. پرسش «چه باید كرد؟» نیز از مدت‌ها قبل و پانصد سال است كه با پاسخ‌هایی ریز جواب داده شده است: «بصورت فردگرا زندگی خواهی كرد»، «همیشه به خود خواهی اندیشید»، خواهی گفت «تنها راه، راه مدرنیته می‌باشد»، و چیزی را كه بر عهده‌ات قرار می‌گیرد را انجام خواهی داد. راه معلوم و اصول معلوم است: كاری را انجام خواهی داد كه همگان انجام می‌دهند. اگر ارباب باشی سود كسب خواهی كرد. اگر كارگر باشی، در پی دستمزد خواهی گریخت. دویدن از پی «چه باید كرد»هایی دیگر، حماقت است. در صورتی كه اصرار ورزیده شود، نتیجه رانده شدن به خارج از نظام است، بیكاری است، فقدان چاره است و پوسیدگی است. حیات به یك مسابقه‌ی اسب‌سواری وحشتناك تبدیل گردانده شده است. چه باید كرد را به كناری بگذاریم، نظام به پرسش از كجا باید آغاز نمود، جوابی بدین شكل می‌دهد: «از جایی كه خویش را نیك پرورش داده‌ای آغاز كن.» مدارس و دانشگاه‌ها مكان‌های آغاز به كار غیرقابل اغماضی جهت موفق بودن در درون نظام می‌باشند.

آشكار است كه جستجوی حقیقت و رویكرد ایدئولوژیك مدرنیته‌ی دموكراتیك در مقابل نظام، همچنین پاسخ‌هایی كه به سه پرسش اساسی می‌دهد، ارزش نظامی آلترناتیو را دارند. جوهره‌ی مبارزه در راه حقیقت، جستجوی هویت اجتماعی از تمامی جوانب، تحلیل آن و ارائه‌ی راه‌حل‌های خویش می‌باشد. دفاعیاتم نتایج این جستجو و مبارزه را ـ هرچند بصورت كلی‌ـ ارائه داده است. تكرار آن بیجا خواهد بود. رویكرد ایدئولوژیك، بیانگر گذار از هژمونی ایدئولوژیك مدرنیته‌ی حاكم از طریق نقدی وسیع می‌باشد. دفاع از حقایق اجتماعی موجود در دست، رویكرد ایدئولوژیك می‌باشد. نشان دادن محرومیت مدرنیته‌ی كاپیتالیستی از حقیقت(ترجیح دادن فردگرایی بر جامعه، یورش بردن بر هویت اجتماعی)، بازتاب حقیقت و نیروی حقیقت جامعه‌ی اقتصادی، اكولوژیك و دموكراتیك و ملت دموكراتیك در ارتباط با این رویكرد می‌باشد.

اولین پاسخ مشتركی كه به پرسش‌های «چگونه باید زیست؟ چه باید كرد؟ و از كجا باید آغاز نمود؟» داده شود، باید از درون نظام و بر بنیاد مخالفت با نظام آغاز شود. اما مخالفت با نظام از درون آن، نیازمند پیكارجویی در راه حقیقت در سطح فرزانگان قدیمی و به بهای آمادگی هر لحظه‌ای جهت مرگ می‌باشد. باید بصورت مختلط با «چگونه باید زیست و از كجا باید آغاز نمود؟» و به مانند بیرون آوردن تن‌پوش دیوانگی كه مدرنیته همانند زرهی آن را پوشانده است، از این زندگی متنفر گشته و از آن دست برداری و در صورت لزوم هر لحظه استفراغ كرده و معده، ذهن و جسم را از این حیات پاك نمایی. اگر ماهرویی بی‌همتا نیز خویش را به تو عرضه نماید، باید استفراغ كرده و پاسخ بدهی. جهت پرسش «چه باید كرد؟» باید بصورت مختلط با دو پرسش دیگر، با پاسخی حاوی عمل مستمر در برابر نظام، بدان پاسخ دهی. پاسخ «چه باید كرد؟»، عمل آگاهانه و سازماندهی شده می‌باشد.

پاسخ سه پرسش [مذكور] از نظر نظام مدرنیته‌ی دموكراتیك، بیانگر رویارویی ایدئولوژیك و عملی با عناصر نظام می‌باشد. نقشی كه قبلا اصطلاح «حزب پیشاهنگ» عنوان می‌شد، بعنوان پیشاهنگی نظری و عملی مدرنیته‌ی دموكراتیك هرچه بیشتر تقویت شده است. نقش اساسی پیشاهنگی جدید، برآوردن نیاز ذهنی و ارادی جامعه‌ی اقتصادی، اكولوژیك و دموكراتیك كه سه پایه‌ی اساسی نظام (مدیریت كنفدرالیست دموكراتیك شهری، بومی، منطقه‌ای، ملی و فراملی) می‌باشد. جهت این كار باید ساختارهای آكادمیك كافی از نظر شمار و كیفیت را ایجاد نمود. می‌توان جهان آكادمیك مدرنیته را تحت عناوین متفاوت، مطابق مضمون واحدهای نوین آكادمیكی بنیانگذاری نمود كه تنها به انتقاد كفایت ننموده و آلترناتیو آن را نیز ایجاد می‌نماید. وظیفه این است كه [آكادمی‌هایی] در مورد هر حوزه‌ی جامعه و مطابق با اهمیت و نیازها و در رأس آن در حوزه‌های اقتصادی‌ـ فناوری، اكولوژیك‌ـ زراعت‌، سیاست دموكراتیك‌، امنیت‌ـ دفاع، زن‌ـ آزادی، فرهنگ‌ـ هویت، تاریخ‌ـ زبان، علم‌ـ فلسفه، دین‌ـ هنر بنیانگذاری نمود. بدون وجود یك كادر قوی آكادمیك، نمی‌توان ملت‌های مدرنیته‌ی دموكراتیك را بنیانگذاری نمود. به اندازه‌ای كه كادر دموكراتیك بدون وجود عناصر مدرنیته‌ی دموكراتیك فاقد معنا باشند، عناصر مدرنیته‌ی دموكراتیك نیز بدون وجود كادرهای آكادمیك فاقد معنا بوده و نمی‌توانند موفقیت‌آمیز باشند. تمامیت مختلط، جهت معنا و موفقیت شرط می‌باشد.

قطعا باید نگرشی كه فكر، ذكر و عملش متفاوت بوده و همانند جامه‌ی منفورِ مدرنیته‌ی كاپیتالیستی بر دوش [انسان] پوشانده شده را ترك كرده و از آن گذار نمود. فكر‌ـ ذكرـ عمل تحت هیچ شرایطی از هم جدا نشده و نشانه‌ی تعالی حقیقتی هستند كه باید همیشه بر دوش بوده، جامه‌ی آن را بر تن كرده و همراه با آن زندگی كرد. آنی كه قادر نیست هر سه را یكجا در «چگونه باید زیست و چه باید كرد و از كجا باید آغاز نمود؟» نمایندگی نماید، نباید دست به پیكار در راه حقیقت بزند. پیكارجویی در راه حقیقت، تحریف مدرنیته‌ی كاپیتالیستی را نپذیرفته و نمی‌تواند با آن زندگی كند. خلاصه اینكه كادر آكادمیك مغز و سازمان بوده و آنی است كه از طریق مویرگ‌ها در بدن (در جامعه) شیوع می‌یابد. تمامیتِ واقعی است. حقیقت، واقعیت تمامیت‌داری است كه بیان می‌گردد. كادر حقیقتی است كه سازماندهی شده و عملی گردانده شده است.

فرهنگ خاورمیانه در روند تجدید نمودن خویش باید این را نیز بداند كه راه این كار از انقلاب حقیقت می‌گذرد. انقلاب حقیقت، یك انقلاب ذهنیتی و شیوه‌ی حیاتی می‌باشد. انقلاب رهایی یافتن از هژمونی ایدئولوژیك و شیوه‌ی حیات مدرنیته‌ی كاپیتالیستی می‌باشد. نباید فریب دین‌گرایان متقلب و نژادپرست‌ـ شوونیست‌هایی را خورد كه سنت‌پیشگی می‌كنند. آن‌ها با مدرنیته‌ی كاپیتالیستی مبارزه نمی‌كنند بلكه جهت رسیدن به مقام سگ پاسبان، در پی لقمه‌ای می‌باشند. هیچگاه نمی‌توان پیكار در راه حقیقت را جهت این‌ها تصور نمود. این در حالیست كه در برابر مدرنیته تنها مغلوب نیستند بلكه در موقعیت تملق نیز می‌باشند. جنبش‌های قدیمی چپ، فمنیست، اكولوژیك، فرهنگی نیز اگر می‌خواهند یك مخالفت منسجم در برابر مدرنیته انجام دهند، ناچارند بتوانند پیكار حقیقت را در درون تمامیت آن و با كاهش دادنش تا سطح شیوه‌های حیاتی خویش انجام دهند.

هرچه كه پیكار در راه حقیقت در تمامی لحظات حیات، در تمامی عرصه‌های اجتماعی، در واحدهای اقتصادی و اكولوژیك كمونالیست، در مكان‌های دموكراتیك شهری، بومی، منطقه‌ای، ملی و فراملی انجام داده شود،‌ معنا و موفقیت كسب می‌نماید. تا زمانی كه قادر به حیاتی همانند فرستادگان و حواریون دوران ظهور ادیان نبوده و در پی حقیقت نگریزیم، نمی‌توان در راه حقیقت پیكار نمود. اگر انجام داده شود نیز نمی‌توان موفقیت كسب نمود. خاورمیانه به الهه‌های فرزانه‌ی زن، موسی، عیسی، محمد، سَنت پُل، مانی، ویس‌القَرَنی[1]، منصور حلاج، سهروردی، یونس امره[2] و [ژُردانو] برونوهایی نیاز دارد كه امروزین گشته باشند. انقلاب حقیقت را بدون داشتن میراث قدیمیان نمی‌توان انجام داد، قدیمیانی كه كهنه نمی‌شوند اما امروزین می‌گردند. انقلاب‌ها و انقلابیون نمی‌میرند، تنها ثابت می‌كنند كه با حفاظت از میراث‌شان می‌توانند در حیات باقی بمانند. فرهنگ خاورمیانه، فرهنگ تمامیت بخشیدن به فكر‌ـ ذكرـ عمل بوده و از این نظر بسیار غنی می‌باشد. مدرنیته‌ی دموكراتیك با علاوه كردن نقد تمدن و مدرنیته‌ی كاپیتالیستی بر این فرهنگ، در آن سهیم گشته و نقش تاریخی خویش را ایفا خواهد نمود.

فرد تمدن دموكراتیك به تناسب زندگی در میان اتحاد مبارزه‌ی فكرـ ذكر‌ـ عمل در برابر سه سواركار محشری (كاپیتالیسم، اندوستریالیسم و گرایش دولت‌ـ ملت) مدرنیته‌ی كاپیتالیستی، تا زمانی كه مبارزه جهت حیات فكرـ ذكر‌ـ عمل مستمر و همراه با سه فرشته‌ی رهایی مدرنیته‌ی دموكراتیك (جامعه‌ی اقتصادی، جامعه‌ی اكولوژیك و جامعه‌ی دموكراتیك) را انجام ندهد، قادر به خودسازی نبوده و نمی‌تواند خویش را در هیئت رهبر حقیقت بسازد. تا زمانی كه به اندازه‌ی واحد آكادمی در واحد كمون اجتماعی اتحاد مبارزه و حیات را ادامه ندهد، نمی‌تواند رهبر (مرشد) تحقق‌ساز جهان عدالت، آزادی و دموكراسی باشد. انتقادات معطوف به كتب مقدس و فرزانگان الهه (اما هنگامی كه در برابر ابزار شدگی‌شان برای تمدن و مدرنیته انجام داده شود) ارزشمند می‌باشد. مابقی میراث حیات فرسوده نشونده‌ی ما و هویت اجتماعی ماست. مبارز حقیقت عصر دموكراتیك، آنی است كه این هویت را بر شخصیت خویش حك نموده و آزادانه با میراث حیاتی خویش زیسته و آن را تداوم می‌بخشد.

 



[1]  Veysel Karani

[2]  Yunus Emre