روشنفكران ایران

10 ژوئن 2012 یکش

روشن‌فكران كنونی بایستی با شناختی صحیح، گام به سوی پیروزی بردارند. بدبینی شناخت، مانع خوش‌بینی اراده نمی‌شود. اراده‌ی بی‌شناخت، مصیبت‌زاست و

برگرفته از مجله ولاتی ئازاد شماره 62
نسل اول روشن‌فكران دوران معاصر به زمان مشروطه برمی‌گردد كه به جامعه‌ی ایرانی ارمغان پیشرفتی از نوع نمونه‌ی اروپایی را داد. ساختن یك دولت مدرن با نهادها و روابط قانونی؛ ایجاد حكومت مركزی و توتالیتر؛ آزاد شدن از استبداد سلطنتی، آشفتگی خان‌خانی و ارتجاع آخوندی (اسلام را متعلق به آخوندها دانستند و اصل اسلام فرهنگی و جایگاهش در مبارزه‌ی آزادی و دموكراسی را نادیده گرفتند)؛ سنت را مانند زنجیری بر دست و پای جامعه و به‌ویژه زنان نگریستن؛ رهانیدن توده‌ها از شرایط زندگی قرون وسطایی؛ پیوستن به كاروان علم و معرفت امروزی را مبانی اصلی مبارزه‌ی خویش می‌خواندند. گفتمان آن نسل با گسست از ابعاد تاریخ، چنان جامعه را از پایه‌هایش تكان داد كه برگشتش بسیار سخت می‌نمود. تلاش این نسل در آخر به پادشاهی محمدرضاشاه كشید.
نسل دوم در زمان رضاشاه وارد عرصه شد. ادامه‌ی همان نسل اول بود البته در مواردی از آن جدا می‌شد. تأكید بیشتر بر ناسیونالیسم ایرانی(فارسی) و اعتقاد بیش از حد به قدرت‌گرایی، اعتقادشان به دموكراسی را زیر سؤال می‌برد. از دیگر مواردی كه كم‌رنگ‌تر از دیگر اصول به آن می‌پرداختند دوری سیاست از گرایش به مذهب بود. اندیشه‌ی آزادی و مترقی در نزد آنان با ناسیونالیسم افراطی و تقلید كوركورانه از غرب ممكن می‌شد. این رویه با وارد شدن رضاشاه به جنگ تضعیف گشت و در میان این نسل و خواسته‌هایشان شكاف بزرگی افتاد. در زمان طرح نوسازندگی از سوی رضاشاه در صحت عقاید خویش تردید یافتند. شكست سیاست فرمانروایی و تنگناهای روزافزون اداره‌ی جامعه از سوییك نفر برایشان مسجل شد. بخشی از همین نسل برضد سیاست رضاشاهی به پا خاست. گروهی دیگر حالتی ارتجاعی و خونخوارانه به خود گرفت و گروهی نیز در پی ثروت و سود به دنیای سرمایه‌داری پیوستند. بهترین نمونه‌شان، ناسیونالیست‌های دموكرات بود كه جامعه را فراموش كرده و دودستی به قدرت چسبیدند. این‌ها نیز همه‌ی تقصیرها را گردن رضاشاه انداختند و با دیدگاهی انتقادی به افكار خویش، گرایش‌شان به قدرت و دور شدن از جامعه ننگریستند. ناسیونالیسم و تجدد به معنای تقلید از غرب عناصر مسلط بر گفتمان آنان بود. همین امر آنان را سر آخر به تسلیمت و هزیمت كشاند.
 نسل سوم را همان حالت افراطی‌ نسل دوم تشكیل می‌داد. در این زمان جنگلی از مكتب‌های فكری به‌وجود آمد كه جامعه‌ را سردرگم می‌كرد. این نسل همچنان خصیصه‌ی ناسیونالیسم خویش را حفظ كرده بود اما این‌بار گویا غرب‌ستیز بودند. بازگشت به مذهب در این دوره بالا گرفت و حالتی تند و خشن به خود گرفت. اگرچه قبلا و در دوره‌های گذشته دین و مذهب جهت بهره‌برداری ریاكارانه گروه حاكم چه از سوی حكام و چه از سوی مخالفانش كه در پی قدرت بودند به كار گرفته شد این‌بار گروهی برای ایجاد سلطه‌ای از نوع دینی، آن‌را به‌كار گرفتند. این نسل نیروی انتقام جامعه از برخورد با اعتقادات، غرب‌گرایی، دور افتادن از اصل و اصلاحات وارداتی را كه خودشان مطرح‌كنندگان آن بودند برای خدمت به ناسیونالیسمِ این‌بار مسلح‌شده به دین به كار گرفت. اما این نسل هم خواست‌های خویش را در انقلاب و جمهوری اسلامی ندیدند. اما ولایت فقیه كه دیگر مستقیم زیر نظر امام زمان كار می‌كرد هیچ‌گونه امكانی به مخالفت آنان نمی‌داد. این نسل ارزش‌های خویش را تباه‌شده می‌دید. انقلاب كردند و خون زیادی در این راه دادند، اما با رای خویش، مُهر به بركناری خویش زده بودند. اگر هم می‌خواست دیكتاتوری‌ای كه خودشان پایه‌ریزش بودند اجازه‌ی هیچ عملی به آن‌ها را نمی‌داد و حتی جانشان را می‌ستاند. لذا در سال‌های اول خود را فریب داده و می‌گفتند انقلاب‌مان ثمر داده است. این نسل، امید به ایجاد دموكراسی پس از دولت انقلابی، پس از جنگ و پس‌های دیگری بست كه هیچ‌وقت عملی نشد. آنان با اصرار بر وعده‌‌ووعیدهای واهی حكومتی كه خودشان نیز آن‌را ناممكن می‌دانستند خویش را در كفنی پیچیدند كه خود دوخته بودند. هرگاه ساز مخالفی هم زده شد در گیرودار جنگ بدون اینكه آب از آب تكان بخورد، سركوبش كردند. ولی پس از دیدن عمق فاجعه پیامدهای عملكرد خویش را دیدند. آنان هم مانند دیگر نسل‌ها چوب اصولی را می‌خوردند كه زمانی سینه‌چاكانه در پی رسیدن به آن بودند. اصولی كه انقلاب مردمی را به خدمت جنگ قدرت درآورد. نسلی كه عدم تعهد در برابر جامعه را تا حد خیانت به آن به پیش برد. این‌ها اسلام را نیز قربانی خواسته‌های خویش كردند.
اما نسل‌های بعدی كه جوان‌تر از آن بودند تا دستی در پیش از انقلاب، زمان انقلاب و پس از آن در زمان جنگ داشته باشند نگاه دیگری به جامعه‌ی ایران دارند. جامعه حالتی سترون نداشته و نسل‌ها با خواسته‌های دیگر و این‌بار هوشیارتر از قبل كه زمام امور را به دست بالادستان ندهند وارد میدان شده‌اند. آنان با دستان تواناتر و چشمان بازتر به دنبال رسیدن به جامعه‌ای آزاد هستند. آن‌ها خود می‌دانند كه چگونه با سازماندهی خویش امورشان را به دیگرانی نسپرند كه حال و روزشان را سیاه كرده‌اند. با خوانشی صحیح از گذشته، حال و آینده‌شان خویش را برای پیكار با هرگونه استبداد از هر رنگش آماده نموده‌اند. اهمیت اخلاق در سیاست را دیده‌اند. جامعه، سیاستی اخلاقی را می‌پذیرد. جامعه با سیاست و سیاست با جامعه می‌آید. از این رو می‌توان جامعه‌ی ناسالم را جامعه‌ای گرفتار سیاست ناسالم یا بی‌سیاست خواند. جامعه‌ای سیاسی و اخلاقی، افراد و گروه‌های ناسالم را در ساختار خویش قبول نخواهد كرد. این افراد و گروه‌ها از جامعه خواهند گسیخت. این نسل، دروغ و دروغ‌پردازی‌ای دیگر را برنمی‌تابد چون از دید آنان دروغ خاستگاه و زاینده‌ی دیگر بدی‌ها و شرارت‌ها است. اگر یك عده بخواهند از هر راهی كه شده به قدرت برسند در بهترین حالت حكومت ولایت فقیهی دیگر از آب درخواهد آمد؛ و یا شكست‌خورده از جنگ قدرت به گوشه‌ای رفته و انزوا و انفعال را برمی‌گزینند. دیگر، جامعه‌ تعریفی از سیاست را نمی‌پذیرد كه به دنبال نام و نان برای خویش است. در سیاست، سلامت اخلاقی و درستكاری لازم است زیرا جامعه وجدان دارد و می‌خواهد نیك زندگی كند. پس اجازه نمی‌دهد سیاست كه بخشی از وجودش می‌باشد، آلوده‌ی بی‌اخلاقی و زشتی شود. وجدان، نگه‌دارنده‌ی ارزش‌ها و اصولی است كه اگر نباشند تار و پود جامعه از هم می‌گسلد. وجدانی كه شرم و احساس گناه یا خرسندی از پندار، گفتار و كردار انسان را تعیین می‌كند. جامعه‌ی بی‌وجدان جامعه‌ای است كه چشم خویش را بر نیك و بد می‌بندد و ارزش‌ها را نادیده می‌گیرد. چنین ساختاری را دیگر نمی‌توان جامعه نامید. این درهم‌ریختگی به پوچ‌گرایی‌ای می‌رسد كه می‌توان آن‌را با نیستی جامعه یكی حساب نمود. اگر جامعه‌ای در تمامی عرصه‌ها خویش را سازماندهی نكند، از دروغ پوشیده خواهد شد. چنین جامعه‌ای كه فاقد آگاهی و سازماندهی است یا فریب خواهد خورد و یا خواهد ترسید. جامعه‌ی ناآگاه فریب خورده و ترسو، از سوی دیگران كه هدف‌شان مبدل كردن آن به ابزار قدرت برای خویش است، سازماندهی می‌شود و جامعه‌ی آگاه، خود امر سازماندهی‌اش را به عهده می‌گیرد.
جمهوری اسلامی، پیامدهای ساختن نظام از طریق فریب و ترساندن است. از همان ابتدا تاكنون نیز دم از اعتماد ملی به سلطنت ولایی‌شان می‌زنند. اعتماد، با اخلاق و سیاستی راستین در خدمت به جامعه ایجاد می‌شود. با دروغ، در هر مجلسی مطابق سلیقه‌ی اهل مجلس سخن گفتن، تغییر دادن مواضع با تغییر دادن مجالس و خودشیرینی برای دیگرانی كه قول سهم بردن از قدرت را به آن‌ها می‌دهند، اعتماد مردم جلب نخواهد شد. حزب یا گروه‌ سیاسی باید به دام چنین مواردی نیافتد. زیرا كه آخر و عاقبت چنین دورویی و تزویری، بایكوت‌شدن از سوی مردم است؛ حال چه دولت باشی و چه در پی براندازی دولت باشی و جای دولت ستمگر قبلی را پر كنی. نمونه‌ی این موارد در دولت‌های جمهوری اسلامی و این همه سازمانِ درجازن دهه‌های پس از انقلاب است. حزبی انقلابی بایستی با دیدی انتقادی به خویش بنگرد. جامعه ملاكی برای پی بردن به كوتاهی‌ها و اشتباهات ما خواهد بود. سیاست فرصت‌طلبی و معامله نیست بلكه خیر جامعه است. در انقلاب سال 57 گروهی در جنگ قدرت پیروز شدند و گروهی از مبارزه‌اش دست‌ برداشت و تسلیم نومیدی شد. هر دو نیز خویش را مبارزانی برای آزادی مردم و ایجاد دموكراسی می‌خواندند. ولی هر دو نیز به خواسته‌های خلق جامه‌ی عمل نپوشاندند. اما جامعه نبایستی فراموش كند كه آن‌چه از نیك و بد به او می‌رسد مسئولیتش با خود اوست. كم‌كارییا فعالیت او در سازماندهی و سیاستی برخوردار از اخلاق، نیكی و بدی را رقم می‌زند. جامعه، حساب آن‌چه كرده و آن‌چه نكرده را پس خواهد داد. جامعه‌ی سترون، خویش را به گرداب رهنمون می‌سازد. سیاست مریض، جامعه را به سوییك دیكتاتور، یك شاه و اگر خیلی پیش رفت یك ولی فقیه ناعادل سوق می‌دهد. اما جامعه‌ همیشه در پویشی برای دست‌یابی به حقیقت زندگی است. حقیقت آرزوی نامیرای انسان به حیات آزادی است و با یكی‌دو شكست از بین نخواهد رفت. آرزویی ماندگار و همیشگی می‌باشد كه همیشه مستبدان و حاكمان ظالم را كیفر داده است. روشن‌فكران كنونی بایستی با شناختی صحیح، گام به سوی پیروزی بردارند. بدبینی شناخت، مانع خوش‌بینی اراده نمی‌شود. اراده‌ی بی‌شناخت، مصیبت‌زاست و شناخت بی‌اراده، ناتوانی است.آن‌كس كه فقط از منظر خود مسئله‌ای را می‌بیند، چیز زیادی از آن نمی‌داند. دید و خرد جامعه، دید و خردی وسیع است كه توان و اراده‌مندی عملی‌نمودن فكر و اندیشه‌ی خود را دارد.
آزادی با رهایی از استبداد سیاسی، حكام مستبد، حكومت مستبد و احزاب مستبد شروع نمی‌شود بلكه با رهایی از ذهنیت مستبدپرور آغاز می‌شود. بدون رهایی از چنین ذهنیتی نمی‌توان آزادانه اندیشید. كسی كه از زندگی دولتی و قدرت‌گرایش لذت می‌برد، آزادی را نمی‌شناسد. او نظم دولتی و نهادهای دولتی قدرتمند را می‌طلبد. لذا بایستی آرامش برقرار شود تا هم‌چنان از امتیازاتش بهره برد. آرامشی برای آنکه او بدون دغدغه‌ی خاطر بتواند به گونه‌ای كه می‌خواهد منافعش را تأمین كند. برای او هر منتقد و معترض حكومتی، هر سرپیچی از دستورات دولت مستبد، هر روشنفكر، حزب پیشاهنگ و مردمی و مبارزه‌ی ملی‌ای، عملیاتی خرابكارانه و تروریستی است. او احساس نیاز به آزادی ندارد. از طریق حقوق نامشروعی كه در سایه‌ی حكومت مستبد به دست آورده، خویش را آزاد می‌بیند. آزادی او از راه پایمال نمودن حقوق و آزادی دیگران میسر می‌شود. پس تلاشی برای كسب آزادی راستین انجام نمی‌دهد و هر تلاشی در این راستا را محكوم به تروریسم می‌كنند. حق آزادی برای افراد طبقه‌ی حاكم كه احتیاجی به آزادی ندارند، حق بی‌معنایی است و به معنای اغتشاش‌گری. آن‌ها از جامعه بریده شده و به آغوش قدرت رفته‌اند، پس نیازی به آزادی جامعه ندارند. از منظر آن‌ها جامعه نباید سازماندهی شود و نیرو بگیرد، چون قدرت نامشروعشان كاهش می‌یابد. آن‌ها درد نبود آزادی را نچشیده‌اند و باچنین دردی بیگانه‌اند. از درد افراد جامعه بی‌خبرند یا بهتر است بگوییم خشنودند. با بریدن این قشر از جامعه از سوی قدرت، انسانیت نیز از آنان رخت بربسته است. طبقه‌ی وابسته به قدرت، آزادی و اراده‌ی خویش را با امتیازاتی كه به او می‌دهند به بوته‌ی فراموشی می‌سپارد. عطش جهت جایگیری در نظام قدرت، اشتیاق به آزادی را به كناری زده است. جامعه برای آزادی‌ای می‌جنگد كه ازآن همه باشد. كسانی كه در هنگامه‌ی پایمال كردن آزادی‌های دیگر جوامع، ملت‌ها و افراد، احساس درد مشتركی نداشته باشند و اقدامی جهت ممانعت از آن نكنند، همزمان با گفتن این سخن كه «آزادی من پایمال نشد، ما را به دیگران چكار»، آزادی خویش را نیز از دست می‌دهند. لطمه‌خوردن آزادی در هر جایی كه باشد، آسیب دیدن كلیت آزادی و مفهوم آزادی خواهد بود. مثلاً زمانی‌كه در قبال سلب آزادی زن در جامعه سكوت اختیار كنند، نمی‌توانند دم از آزادی بزنند. با سكوت در مقابل این ناحقی‌ها، جامعه در آتش نبود آزادی‌ای خواهد سوخت كه دامن‌گیر همه می‌شود. دموكراسی، از كثرت ترس ندارد. در دموكراسی تفاهم وجود دارد نه گرویدن به دیگری و خویش را هیچ انگاشتن. ملت فرادست و طبقه‌ی فرادست به پیشاهنگی روشن‌فكرانشان، تهی از انسانیت گشته‌اند. چنین كسانی، به یك نی توخالی می‌مانند كه قدرت در آن‌ها باد می‌كند و آهنگ ستم‌گرانه‌اش را مشرعیت می‌بخشد. میزان سنجش و درك آزادی فرد، سطح آزادی جامعه‌ای است كه در آن می‌زید. سطح آزادی زن در جامعه است. جامعه‌ای كه در آن زن آزاد نباشد ـ كه البته نمی‌توان آن‌را جامعه نامید‌ـ بخشی از وجودش را از دست داده و نیاز به پرستار دارد. چگونه می‌توان از جامعه‌ای كه نیاز به گرداندن آن توسط پرستار هست انتظار تلاش برای آزادی را داشت؟ پس دغدغه‌ی آزادی، بایستی به دغدغه‌ی تمامی افراد جامعه از هر جنس و نژادی و به‌ویژه روشن‌فكران آن مبدل شود. روشن‌فكری كه دم از آزادی بزند و چنین دغدغه‌ای نداشته باشد، فریفته‌ی قدرت است و نمی‌توان او را روشن‌فكر نامید. جامعه تنها با نیروی اندیشه و عمل و برخورداری از سازماندهی‌ای منسجم می‌تواند از نیاز به پرستار رهایییابد و این امر تنها با نیروی ذاتی خویش و نه نیرویی فراتر از جامعه میسر می‌شود.