دگرگونی دیدگاه مردسالار، دریچهای نوین به سوی حقیقت

14 ژوئن 2012 پنج ش

تا زمانی که دیدگاه ما بطور کلی و ریشهای تغییر نیابد، مسئلهی زن نیز همچون یک معضل انسانی، باقی خواهد ماند. از این جهت نیز باید آواز آزادی زن را سرداد و دیدگاه دموکراتیک و روشنگرانه زن را همچون آلترناتیو ارایه داد.

تارا برفین
جهت ارائه راه حل و تعیین راهکار و روش چارهیابی مسائل، نخست باید در مورد موضوع و مشکلی که با آن روبرو هستیم، از دیدگاهی صحیح برخوردار بود. با در نظر گرفتن این مهم که برداشتهایمان آغشته به منطق سلطهگر است، اگر بخواهیم از حیطهی کنونی خارج شویم و اندکی هم که شده به حقیقت دست یابیم، نخست باید دیدگاهمان را از گرد و غبار ذهنیت حاکم بزداییم. بخصوص اگر بخواهیم گرهی مسئلهی زن را بگشاییم، بطور کلی بایستی به همهی آگاهیها، بینش، علم و تفسیرهایی که تا کنون از سوی جامعهی مردسالار به افکارمان نفوذ کرده، با دیدی منتقد بنگریم. زیرا تار و پود منطق و ذهنیت حاکم با سلیقه و خواستهی مرد سلطه گر و بنا به تبعیض و استعمار این قشر از جامعه، تنیده شده است. بیایید با چشماندازی مختصر به سیر تاریخ تمدن، بیشتر به روند پیشرفت منطق حاکم پی ببریم.  
بنا به دیدگاه اسطوره که ایدئولوژی جوامع بردگی و از سوی تمدن سومر تولید شده، بردگی قدسیت یافته بود. کاهن بر اریکهی خداوند آسمانی نشسته، زندگیای منوتون، بیاراده و فاقد اندیشه بر جامعه تحمیل میکرد. از نظر اسطورههای این دوره، خداوندان، انسان را برای بندگی و فرمانبرداری از خود آفریدند و همه بایستی مطیع آنها میبودند. خداوندان جهان را با نظم و تقسیمبندیهای مکمل آفریده و انسان نیز میبایست طبق این معیار و قوانین برخورد کند. زیرا قدرت و حاکمیت در دست خداوندان (کاهنان) بود. در نهایت، انسان نیز این حق را داشت که طبیعت را به خدمت بگیرد و برای جلب رضایت خداوندان از آن استفاده کند. زن در درجهی پایین حتی بیارزشتر از برده نیز قرار داشت. زیرا او پستتر از برده بود. دیدگاه اصلی سلطهی برتر (فرادست) بر پستتر (فرودست) قانون و معیار اصلی جوامع طبقاتی میباشد و در این دوره با بیرون راندن زن و نیروهای اخلاقی و سیاسی آغاز گشت. زیرا قبل از این دوره جامعه با همکاری و مشارکت مستقیم در زندگی اجتماعی همه، دارای اهمیت و فعال بودند. ولی با جامعهیطبقاتی حق مسلم قدرتمند، تحکم و حکمفرمایی بر (به اصطلاح) ضعیفان و ادارهی آنها شد. و برای عملی کردن نیز راهی تاثیر گذارتر و قانع کنندهتر از اسطورهها یافت نمیشد. یعنی آنها (بردگان و زنان) برای خدمت آفریده شده،ناقص و ناکامل بودند، حتی آنچنان وابستهی صاحب خود بودند که هنگام مرگ ارباب با وی زنده به گور میشدند. بازتاب این سنت تا زمانی نزدیک هنوز در میان طوایف و عشایر هندوستان رواج داشت و وقتی شوهر فوت میکرد، همسرش نیز با وی دفن میشد.
بدین گونه وظیفهی اداره و کنترل بر ضعیفان و ناقصان که شامل بردگان، زنان و طبیعت ـ که بدون شعور و فهم  تلقی میگردیدندـ  بود، به قدرتمند و مالک سپرده شد. پس از آ‌نکه تمدن بردهداری خود را به نیرویی عظیم تبدیل کرد و به تکنیکهای پیشرفتهی نظامی و دفاعی مجهز شد به تحکم و یورش بر اقوام همجوار روی آورده و آیهی همان سورهی الهی که قدرتمند حق حکمفرمایی بر ضعفا را دارد، به مبدا سلطه گران تبدیل ساخت. جوامع طبقاتی طبیعت را به انحصار کشیده، پس از شکست کلان و قبایل خارج از نظام تمدن، که معمولا از تجهیزات دفاعی کمتری  برخوردار بودند، همهی مال و اموال، حتی انسانها را نیز به غنیمت بردند. بدین گونه مغلوبان ضعیف نیز باید به تابعیت از قدرتمند روی آورند. این سنت دیرینه در دورهی فئودالیسم نیز همچنین ادامه یافت. با این تفاوت که این بار تحت نام دین و جهاد، به غارت و یورش اقوام دیگر، جامهی مقدس دین را پوشاندند و با وعده های بهشت علی رغم اینکه دین شان نویددهندهی زندگی زیبا و عادلانه بود، انسانها را مبدل به هیولاساختهو هر جا که پا گذاشتند به جهنم تبدیل کردند. نظام طبقاتی دستخوش تغییرات جانبی گردیده و به جای بردگی، طبقهای که صرف نامیده میشد، جایگزین شد. آنچه تمدن فئودالیسم در سرنوشت زن به ارمغان آورد برعکس بهبود یافتن وضعیتش، وی را بیشتر به زنجیر بست. زیرا دیدگاه مطلق و خشن مردسالار، از زبان خدای آسمانی و همچون وحی بر پیغمبرانش نازل شده بود و ادیان نوین که همچون ناجی و نجاتبخش قلمداد میشدند هر گونه شک و تردید و نارضایتی را بشدت سرکوب میکردند. زنان از زنده به گور شدن نجات یافتند ولی اینبار در میان دیوارهای تنگ و مسکوت خانه و حرمسراها منزوی شدند که در واقع چندان فرقی هم از مرگ نداشت و بدتر نیز مینمایید. صدای زن، سخن و رفتارش آن قدر با حدیث و روایتهایی که از پیامبران نقل میشد، به قوانین و مقررات سخت گره خورد که زندگی مرگبار گشت. زیرا داستان اسطورهی آفرینش زن عوض نشد و بنا به نگرش دین یهودیت و سپس نیز همچون وارث صادق این ایدئولوژی اسلامیت، زن همچون موجودی که از مرد بوجود آ‌مده و تنها بخشی از وی، توصیف گشت. لذا بایستی تمامی حقوق وی نیز نصف مرد باشد، تا عدالت تحقق یابد. زن ناقصالعقل و ضعیفه و مکلف به  نگهداری، زایش و اطاعت از مرد دیده شد. مرد نیز صاحب مطلق وی بوده و هیچ وظیفهای در قبال زن نداشت. حتی زن بیچون و چرا مجبور به اطاعت از مرد بود. بدین گونه قانون حکمرانی قدرتمند بر ضعیف به حکم نظم الهی اجرا گشت.
برای حکم ورزی و استعمار مطلق بر قشر، خلق و یا گروهی، باید نه تنها از لحاظ فیزیکی، همچنین روح، روان، اراده و افکار را نیز به انحصار کشید، تا به وجود آن پایان داد و خود را سرور ساخت. مرد حاکم و سلطه گر نیز زن را از عرصهی اجتماعی طرد کرد، همهی امکانات پیشرفت و ابراز موجودیت را از وی سلب کرده و با تبعیضهای شدید، او را به موجودی که توان ایستادگی، حتی سخن گفتن را نداشته باشد، در آورد. بدین روش دروغ اسطورهی ضعیف بودن زن که متکی به داستان آفرینش حوا و آدم بود و فیزیک وی ناقص و یا ناپاک تلقی میشد، با طرد وی از عرصههای اجتماعی و بیبهره کردنش از هر گونه امکان، اعتماد به نفس و روان زن را تا حد زیادی خدشهدار کرد. علاوه بر قشر زن، جوامع و گروههایی که خارج از تمدن بودند و همچون بدوی، بیابانی، کوهی، وحشی و بربر نامیده میشدند نیز با این سیاست، مورد تهاجم قرار گرفتند و بطور خلاصه میتوان گفت سیاست زنانگی کردن تنها معضل زنان نیست، بلکه راهکاری است که قشر فرادست بر اقشار اجتماعی بخصوص آنهایی که همچون تهدید و خطری جهت موقعیت خود دیده، اعمال میشود.    
شاید دیدگاه و یا بطور کلی برخوردهای ادوار گذشته برایمان امروز نآ‌شنا، حتی متحیر کننده بیایند. اینکه چگونه انسانها به بتپرستیرویآ‌ورده، قشر گستردهای را برده به حساب آ‌ورده و آنها را زنده به گور کردهاند. یا اینکه چگونه صرفها مجبور به اطاعت از صاحبان بودند. ولی این واقعیت از یاد نرود که سیستمهای موجودموجود با پیشرفتهای سدهی کنونی چه از لحاظ تکنیکی و یا علمی و اختراعات و کشفهای گستردهای که با غرور و سربلندی زیر آن را امضا میکند، نباید و نمیتوانند به خود ببالند زیرا با مناسبات اجتماعی، دیدگاه و برخوردهایمان در زندگی روزمره و به طور کلی نظام اجتماعیمان هم خوانی ندارد. وقتی به بافت اجتماعی، دیدگاه حاکم و نظام سلطهگر مینگریم، حاکی از واپسگرایی و جهالیت جامعه بشری است. زیرا جامعهی بشری فرمانبردار آنچنان نابینا است که قادر نیست ببیند هنوز با اسطوره و ایدئولوژی عصر بردهداری اداره و پرورش میشود. چنانکه هنوز در رگ زندگی روزمره خون این دیدگاه جاری است. تنها با چشماندازی به وضعیت زن براحتی میتوان این تز را به اثبات رساند. دیدگاه رایج در مورد زن در جوامع به اصطلاح کشورهای جهان سومی و پیشرفت نیافته و یا در کشورهای در حال توسعه و در نهایت جوامع سرمایهداری که غرور رسیدن به اوج پیشرفت را میزییند، خارج از خط مشی 3 هزار سال ق. م نیست. و علت آ‌ن نیز دیدگاه غلطی است که از حقیقت وجود  دارد. هنگامی که با دیدهی حاکمیت به طبیعت بنگریم، بیداری و پیشرفت دیگران را برای خود همچون خطر بپنداریم، وقتی خود را مرکز و دیگران را حاشیه بدانیم. وقتی حقوق خود را در اولویت قرار دهیم و حق تحکم بر (به اصطلاح) ضعیفان را مشروعیت ببخشیم، نه تنها از حقیقت فاصله گرفته، همچنین جامعهی بشری را نیز به سوی تاریکی سوق میدهیم. زیرا ما همه کاملکننده هم و پیوسته تاثیرگذار و تاثیرپذیر بر همدیگریم. و در این جا اگر زن را همچون ضعیفه و جنس دوم بنامیم، به حقیقت نیز خیانت کردهایم. سلطهگران که نسبت به جامعهی وسیع بشری، قشر بسیار کوچکی را تشکیل میدهند، با حاکمیت ایدئولوژیک، به انحصار کشیدن نیرو و انرژی انسان و طبیعت، عرصههای سیاست، اقتصاد و نیروهای وسیع نظامی و تکنیکی، جامعه را نیز به عیال و ضعیفه تبدیل کردهاند. ملت، اتنیک، عشایر، مذاهب و اقشار مختلف جامعه برای بقای حیات یا باید در این نظام حاکم مستحیل شوند و با رنگ تیرهی نظام بیامیزند، یا اینکه هدف تیر سلطه گران قرار گیرند و چارهای جز مقاومت ندارند. بمباران شدید بیشتر شامل افکار و روان جامعه میشود. و عرصهی آموزش و فنآوری، علم و دانش نیز در این راه از هیچ گونه خدمت به نظام حاکم دریغ نمیورزند. اکتشافات و اختراعات دانشمندان و مبتکران تحتت کنترل سیستم، به ذخیرهی انبوهی از معلمومات بیمصرف میماند که ربطی به بهبود و پیشرفت دیدگاه بشر ندارد، در عوض به ضعیفه شدنشان، یعنی تحت حاکمیت ماندنشان منجر میشود.
همزمان با نظام سرمایهداری دیدگاه فردپرستی و لیبرالیسم همانگونه که جامعه را متلاشی کرده زن را نیز به تنهایی و سردرگمی سوق داده است. از زن همچون نیروی ارزان کار در عرصه اقتصادی استفاده میشود، استعمار بر رنج و وجودش بیش از سدههای قبل گسترش یافت. بدینگونه تحت نام آزادی و ابراز موجودیت، بیگانگی از هویت و وجود خویش، بیشتر  افزایش یافته است.
این نمونهها نشان میدهند که چگونه از آ‌غاز زندگی با دیدگاه حاکم و مردسالار تربیت و اهلی میشویم در کارتون و داستانهایی که به کودکانمان فرمایش مطالعهاش را میدهند و به اصطلاح در راه پیشرفت و فهمشان یاریکننده میدانیم، دیدگاه خودمحوری انسان و نظام هیرارشیک موجود انعکاس برجستهای دارد. زیرا تعریف و نمادهایی که ارائه داده میشوند، نظم موجود را طبیعی و حتی همچون بخشی از نظم جهان نشان میدهد. بعنوان نمونه شیر، شاه و حکم فرمای جنگل است. زیرا شیر قدرتمندترین حیوان به حساب میآید و مطلقا باید فرمانگذار طبیعت باشد. تنها این دیدگاه کافی است که کودکان از همان بدو فراگیری زندگی، قدرتمندی را همچون به حاکمیت گرفتن آنچه که ضعیف میدانند، بنگرند. و در مقابل نیروی قدرتمند نیز سرتعظیم فرود آورند.
در کتابهایدرسی مدارس زن فقط نقش خانهداری و نگهداری از کودکان را ایفا میکند. اینگونه نیز یادمیگیریم که زن نمیتواند و یا حق ندارد پا درازتر از گلیمی که برایش تعیین شده،فراتر نهد.
 در قوانین کشورمان نیز زن همچون ضعیفه و جنس دوم ارزیابیگشته و از تمامی حقوق ابتدائیاش بیبهره است. در  قانون اساسی و قوانین اصلی جمهوری اسلامی، سراپا تبعیض و خشونت بر زن را بیداد میکند. لذا لازم به ذکر تک تک مفاد مربوطه نیست. رشتهی افکار نظام آخوندها با فشار،ستم و بیاراده کردن زن بافته شده که برای زن به طناب اعدام تبدیل شده است.  
در جامعه نیز روزانه شاهد برخوردهای جنسیت گرا و تبعیضآ‌میز بر زن هستیم. آمارها نشان میدهند که بیشتر از مشرق زمین، در غرب که خود را به اصطلاح الگویترقی و دمکراسی میخواند، زن با خشونتهای جنسی و جسمانیبسیاری روبرو است و پوشش وی همچون عامل تحریککننده این نوع برخوردها قلمداد شده و پایمال کردن حقوقش نیز مشروع خوانده میشود. در بسیاری از نقاط جهان هنوز دختران حق تدریس ندارند. ازدواج و یا سرنوشتشان نیز از سوی مالک وییعنی پدر و یا عضو مذکر خانواده، تعیین میشود. تحت نام ناموس، جنایتهایبسیاری بر زنان اعمال میشود و مردان از حق دفاع از ناموس، معمولا سود میگیرند. زنانی که تحت فشار وخشونت مردها قرار دارند، وقتی به ادارههای دولتی مراجعه میکنند، فقط به آنها نصحیت میشود که به خانهی شوهر و یا پدر برگردند و تحمل کنند. یعنی مردان جامعه و دیدگاه مردسالار با هم بستگی و اتحادی بینظیر که در هیچ مورد و موضوع دیگرییافت نمیشود، در مورد زن و تبعیض بر وی متحد، مشترک و هماهنگ هستند. ترانهی مردسالار تنها آواز عاشقانهای است، که برای زن نواخته میشود. گفته میشود که پشت سر هر مرد موفقی، زنیوجود دارد و بلعکس آ‌ن نیز صدق میکند چون همان واقعیت است، پشت سر هر زن ناموفق یک مرد قرار دارد. زیرا همانطور که بیان کردیم مرد به زن همچون ضعیفه مینگرد، در حالیکه با مکیدن و دزدیدن انرژی و روحیهی زن، او را منفعل میکند. 
به طور کلی چه در سیر تاریخ تمدن و چه امروز، دیدگاه رایج نسبت به زن، بیانگوی حقیقت زن نیست. زیرا تاریخ و دستاوردهایی که زن بخصوص در آ‌غاز زندگی اجتماعی و در تمامی ادوار مختلف تاریخ آفرید، نادیده گرفته میشود. در حالیکه احساسات ژرف زن در تعالی بخشیدن، همبستگی، حفظ ارزشهای انسانی و افکار و اندیشههای زن در زیباساختن و دستیابی به حقیقت زندگی، حاکی از نیروی عظیم و بزرگواری زن است. دیدگاه زن نسبت به زندگی و پیرامون خود همچون نور و روحی است که به وجود جامعه دمیده شود و بیبهره ساختن جامعه از نیروی خلاق زن، منجر بهیکنواختی،تکرنگی و تیرهبودن زندگی و دیدگاه بشر میشود.    
خلاصه اینکه تا زمانی که دیدگاه ما بطور کلی و ریشهای تغییر نیابد، مسئلهی زن نیز همچون یک معضل انسانی، باقی خواهد ماند. از این جهت نیز باید آواز آزادی زن را سرداد و دیدگاه دموکراتیک و روشنگرانه زن را همچون آلترناتیو ارایه داد.