«هستی‌شناسی مدرنیته‌ی كاپیتالیستی، تقابل با طبیعت و متافیزیك»

09 سپتامب 2012 یکش

تضاد ژرفی كه در مدرنیته به چشم می‌خورد این است كه مدرنیته خود با دستان خویش بنیان‌های هستی‌شناسی‌اش را لرزان می‌سازد و حتی فرومی‌پاشاند. زیرا كاراكتر این نوع هستی‌شناسی، تخریب‌گری است.

جستاری كوتاه در «مانیفست جامعه‌ی دموكراتیك» اثر عبدالله اوجالان

در كیهان‌شناسی جوامعی كه هنوز با مقوله‌ی تمدن آشنا نبودند و به شكل جامعه‌ی طبیعی می‌زیستند، برای كیهان نوعی عدالت در نظر گرفته می‌شد كه به‌شكل هم‌آهنگی میان سه‌پایه‌ی اساسی طبیعت،‌ جامعه و انسان تعریف می‌گشت. یعنی از نقطه‌ی اتصال قدرت‌مدارانه‌ای به‌نام هژمونی(مستولیت) خبری نبود. این كیهان‌شناسی(Cosmology) فرم گسترده‌تر چیزی بود كه آن را هستی‌شناسی(بودشناسی =Ontology) می‌خوانیم. هستی‌شناسی در پی آن است تا بدون مشغول‌ماندن به تعینات خاص، تنها به امر هستی چون هستی بپردازد. به‌واقع جوهری متافیزیك دارد. زیرا از تعینات و جنبه‌های چگونگی تحقق فارغ است و تنها «بود‌ن» را مدنظر قرار می‌دهد. به‌ هر حال بشریت در اعصاری كه به شكل جامعه‌ی طبیعی می‌زیست و زبان اسطوره‌شناختی بازنمود آن دوران بود، با چنان نگرشی كه اشاره‌اش رفت به جهان می‌نگریست. طبیعت، جامعه و انسان درهم‌تنیده بودند. سامانه‌‌ی قدرتی موجود نبود تا یكی منقاد دیگری باشد. روابط همزیستانه بودند و به‌دور از سلطه‌جویی. گرایش به طبیعت و ارجمند بودن جامعه كه همچون پاره‌ای از وجود طبیعت بود،‌ نه‌تنها فرد انسانی را تحقیر نمی‌نمود بلكه او را كه جزء متفكر و ویژه‌ی طبیعت است، در مسیر پیشروی قرار می‌داد. جامعه، مأمن انسان بود. تعیین‌كنندگی نقش جامعه در آفرینش فرد و نقش فرد انسانی در برساخت اجتماعی هیچ خللی در كار یكدیگر ایجاد نمی‌نمود.

و اما در این جستار مختصر در پی آنیم كه نگرش هستی‌شناختی مدرنیته به جهان را به نقد بنهیم. اگر بخواهیم خود مدرنیته را به خوبی درك كنیم ناگزیر نقطه‌ی عزیمت‌مان برای بررسی مؤلفه‌های مؤثر آن، نگاهی است به هستی‌شناسی(انتولوژی) مدرنیته. زیرا هستی‌شناسی هر گرایش، مكتب و یا اندیشه‌ای نشان‌گر آن خواهد بود كه جهان را چگونه درمی‌یابد و از این رهگذار محتملاً چه كنشی را نیز در قبال آن، در پی خواهد گرفت.

تضاد ژرفی كه در مدرنیته به چشم می‌خورد این است كه مدرنیته خود با دستان خویش بنیان‌های هستی‌شناسی‌اش را لرزان می‌سازد و حتی فرومی‌پاشاند. زیرا كاراكتر این نوع هستی‌شناسی، تخریب‌گری است. یعنی از نظرگاهی به جهان می‌نگرد كه در افق آن فروپاشی روابط متقابل طبیعی انتظارمان را می‌كشد. دلیل چنین مسئله‌ای این است كه در هستی‌شناسی مدرن، انسان بر طبیعت و هر چیز دیگری ارجحیت دارد. حتی انسان را بر متافیزیك ارجح می‌داند. در این نگرش، طبیعت مادر و زاینده‌ به زیر فرمان انسان درمی‌آید. اگر در كیهان‌شناسی قدما، «عدالت» محور هستی را تشكیل می‌داد؛ در مدرنیته اما بیداد حكمفرماست. حتی دگم‌ترین اندیشه‌ی دینی اگرچه با خدمت نمودن به قشر فرادست ـ‌كه به شكل خدایی‌شده بازتاب داده می‌شودـ انسان را در مقابل مدیریت قدرت‌مدار به بردگی درافكنده و كنش‌پذیر ساخته است اما بازهم به‌واسطه‌ی جوهر اخلاقی خود از نابودگری كامل ممانعت می‌‌نماید. یعنی به‌خوبی می‌دانند،‌ اگر انسان و جامعه به‌كلی نابود شوند دیگر نمی‌توان حتی كوچك‌ترین منفعتی را نیز برای آن قشر فرادستِ متعالی‌شده در نظر گرفت. متد جزم‌گرایانه‌ی دینی،‌ طبیعت را مرده می‌انگارد ولی نیك می‌داند كه بایستی دست‌كم امیدی هرچند ضعیف را به‌شكل جهانی دیگر در حوزه‌ی ذهنیت بیافریند. اما مدرنیته، با گسیختن تمام روابط اخلاقی و بازگذاشتن دست انسان ـ‌كه دیگر یكّه شناسای جهان است و قادر به هرگونه اِنگارش‌ـ زمینه‌ی نابودی جامعه و طبیعت را فراهم می‌آورد و هیچ گزینه‌ای را نیز همچون اتوپیا در اختیار انسان قرار نمی‌دهد. روزمرگی مدرن، با اتوپیا ناسازه است. بنابراین هستی خود مدرنیته نیز به ورطه‌ی چالشی عظیم فرومی‌غلتد. از همین روست كه در تمامی عرصه‌های حیات نشانه‌های بیشماری را از تداوم‌ناپذیرشدن مدرنیته شاهدیم. رهبر آپو در تحلیل مسائل گذار از مدرنیته‌‌ی كاپیتالیستی چنین می‌گوید: «مواردی همچون اتمام مرحله‌ی گسترش مركزـ پیرامون، تداوم‌ناپذیر شدن اكولوژی، بیكاری، فساد، كاهش دستمزدها، رسیدن بروكراسی به ابعادی كه قادر است موارد خارج از خویش را ببلعد، فروپاشی جامعه‌ی خدایی، هژمونی‌یافتگی[گردانندگان] سرمایه‌ی مالی جهانی(Finance) به‌مثابه‌ی انگل‌ترین قشری كه دور از تولید سرمایه‌اند، و توسعه‌ی شبكه‌های مقاومت نزد اكثریت قریب به اتفاق جامعه در هر حوزه و در برابر تمامی پدیده‌های فوق، «بحرانی ساختاری» را در نظام مدرنیته‌ی كاپیتالیستی ایجاد نموده است.» یعنی بحرانی كه با ایجاد حاكمیت انسان بر جهان ایجاد می‌شود در خود مدرنیته نیز بازتاب می‌یابد. وقتی در اندیشه‌ای وارونگی عظیمی علیه جهان اعمال شود، آن اندیشه نیز به‌مثابه‌ی بخشی از جهان نمی‌تواند خود را از بحران و باژگونگی برهاند.

در نگرش مدرنیته به طبیعت، جامعه و انسان تناقضات و پارادوكس‌هایی دیده می‌شود كه خلاصه‌وار آنها را بیان می‌كنیم:

تناقض اول: انسان، خود موجودی است كه متافیزیكی زندگی می‌كند. لذا تقدم انسان بر متافیزیك گزاره‌ای است غلط. متافیزیك، كاراكتر انسان است. انسانِ فاقد متافیزیك دیگر انسان نیست تا بتوان بر متافیزیك رجحانش بخشید. گویی از آنجا كه مدرنیته تنها و تنها منفعت‌پرستی فردگرایانه را اساس می‌گیرد چنین تعریف مغلطه‌اندازی را ارائه داده است. بایستی دانست كه جامعه نیز كاراكتری متافیزیك دارد. رهبر آپو در كتاب خویش چنین می‌آورد:« جامعه‌ی نهادینه‌شده و حتی كل جامعه، برای تعریف متافیزیكی مساعدتر است.» بنابراین مدرنیته برای محكم‌سازی بنیان منفعت‌خواهانه‌ی(Utilitarian) خویش نیاز به آن دیده كه جامعه به مثابه‌ی امری متافیزیك كه فراورده‌ی ذهنیت است و از سوی اراده‌ و اندیشه‌ی آدمی برساخته می‌شود، طرد گردد. اما آیا انسان خارج از جامعه دیگر می‌تواند اندرونه‌ای انسانی داشته باشد تا مدرنیته به‌زعم خود با بخشیدن جایگاه برترین سوژه او را به مقام خداوندگاری جهان برساند؟!

می‌توان چنین انگاشت كه عامل پنهان در پس تقابل مدرنیته با متافیزیك نبرد با دو عامل اجتماعی‌بودن و اخلاق است كه از منفعت‌پرستی و خودمدارانگاری ممانعت می‌نمایند. رهبر آپو این واقعیت را چنین بیان می‌نماید: « بی‌تردید، اخلاق ادراكی متافیزیكی است.» اخلاق آزاد از خودگرایی و سودپرستی ممانعت به‌عمل می‌آورد، همچون ملاطی است كه اجزای جامعه‌ را به هم پیوند می‌دهد و از انهدام بدنه‌ی آن جلوگیری می‌نماید. همین رویكرد اخلاقی است كه در برابر آزمندی تمدن مدرنیته‌ی كاپیتالیستی كه دندان برای دریدن تمامی ارزش‌ها تیز نموده، مانع‌سازی می‌كند. بنابراین بر سرلوحه‌ی بیانیه‌ی مدرنیست‌ها نبرد با متافیزیك حك شده است تا جامعه و مدیریت آن را ـ‌كه همانا اخلاق است‌ـ  از پای‌بست ویران سازد.

با این وجود خود مدرنیته نامطلوب‌ترین نوع متافیزیك است. زیرا ساختار اندیشه‌ی آدمی متافیزیكی است و اندیشه‌ای كه از طریق علم‌گرایی بر مدرن‌بودن اصرار نماید نیز نمی‌توان خود را از ویژگی متافیزیكی وارهاند. اما این متافیزیك دیگر یك متافیزیك سازنده نیست. حتی متافیزیكی كه دنیاهای دیگری می‌آفریند و مجرمان را در آتش دوزخش تا ابد شكنجه می‌نماید نیز چنین نیست. زیرا متافیزیك موجود در علم‌گرایی مدرنیستی عاری از مقولات زیبا و انسانی است. محصول متافیزیك اندیشه‌ی مدرن، دنیایی است مجازی، فانتزی، شبیه‌سازی‌شده و فرسنگ‌ها به‌دور از جهان واقعیت. اینكه هنر مدرن را می‌توانیم ابتذال و نمایش عریانی و وقاحت نام نهیم نیز از همینجا نشأت می‌گیرد. نوعی متافیزیك است كه هیچ نیازی از انسان را برآورده نمی‌سازد و تنها به تخدیر اذهان منجر می‌گردد و بس.

تناقض دوم: انسانی كه از منظر مدرنیته برتری تام و تمام دارد توسط خود مدرنیته نابود می‌شود. جنگ‌ها، قتل‌عام‌های نژادی،‌ فرهنگی و فیزیكال نمونه‌ی آنند.

كشتاری كه روزانه علیه انسانیت روا داشته می‌شود نشان می‌دهد كه برتری انسان از منظر مدرنیته، هیچ ضمانتی ندارد. انسانی كه با هیولای مدرنیته‌ی كاپیتالیستی روبروست، حتی نسبت به اعصاری كه در آن‌ها هنوز سلاحی برای دفاع از خود در مقابل هجوم جانوران نداشت، بی‌دفاع‌تر می‌نماید. موجودیت انسان، از همه‌ی ابعاد با هجوم مواجه شده. از بحران هویتی گرفته تا نبود امنیت خلق‌هایی كه تحت ستم‌اند نشانه‌های آشكاری را از این واقعیت ترسناك مشاهده می‌كنیم. موقعیت انسانی كه مدرنیته می‌خواهد بر هرچیز سروری‌اش ببخشد، با تلنگر كوچكی از سوی همین مدرنیته درهم‌می‌شكند. فاصله‌ی عظیم میان تعریف هستی‌شناسانه‌ی مدرنیته از موقعیت انسان در جهان، با واقعیتی كه در آن شاهد مصایبی هستیم كه خود مدرنیته برای انسانیت به ارمغان آورده، نشانگر  پارادوكسی غامض است.

تناقض سوم: از منظر مدرنیته، انسان جایگاه سوژگی را اشغال نموده و جهان پیرامون كه عنصری مادّی و عاری از جان است، تحت امر و مفعول گمان‌ورزی انسان است و تا سطح ابژگی فروكاسته شده. اما همین متمایزسازی، در عمل با تناقض رویارو می‌شود،‌ زیرا می‌بینیم كه انسان از مرتبت سوژگی پایین كشیده می‌شود و زیر تیغ ابژه‌‌سازی نظام قدرت تا سطح هیچ تقلیل داده می‌شود. «ابژه‌ی جنسی‌»بودنِ زن بزرگ‌ترین مدرك است بر همین پارادوكسی كه مدرنیته‌‌ را به چالش می‌كشاند. البته این تنها مشمول زنان نمی‌شود. رهبر آپو این واقعیت را در واكاوی مدرنیته چنین بیان می‌نماید: «در مدرنیته‌ی كاپیتالیستی، علاوه بر تبدیل‌نمودن كامل زن به ضعیفه(پیشرفته‌ترین بردگی) از طرف تمدن طبقاتی شهری، با اخته‌نمودن مرد(در سایه‌ی شهروندی) و ضعیفه‌نمودنش، جامعه را همانند زنی ضعیفه مدیریت می‌نمایند. جامعه، اسبِ سواری و زنِ دولت‌ـ ملت است.‌» پیداست، كه فروكاستن انسان از مقام سوژه‌ی برتر به اسب سواری و زن دولت‌ـ ملت، بنیان هستی‌شناسی مدرنیته را از پایه دچار آسیب می‌سازد.

مسئله را اندكی دیگر شرح دهیم؛

 انسان از منظر دین،‌ گناهكار است و از بهشت‌رانده، اما از منظر مدرنیته معصوم شمرده می‌شود. دین، دگماهای لازم را از یك‌سو برای حفظ منافع مدیریت فرادست و از دیگرسو برای اخلاقی‌‌نگاه‌داشتن انسان، از راه گناهكار اعلان نمودن انسانی كه از بهشت هبوط كرده می‌آفریند. مدرنیته نیز برای به اوج رسانیدن این انسان، تا سطح نامحدود، او را بی‌گناه اعلان می‌كند و اخلاق را مردود می‌‌سازد. مدرنیته با اخلاق‌زدایی از جامعه توانست، چنان سوژه‌ای بیافریند كه هیچ محكمه‌ای نتواند او را به گناهكاری محكوم سازد. اما آیا اینچنین سوژه‌ای می‌تواند خود را از قانون تغییر برهاند و تا ابد مطلق، معصوم و سرور باشد؟

مدرنیته می‌كوشد تا انسان را به سوژه‌ی مطلق مبدل سازد. اما این سوژگی به راحتی به قطب مخالف خود مبدل می‌شود. زیرا امروزه انسان علی‌رغم اینكه به برگزیده‌ترین سوژه مبدل شده(در چارچوب تعاریف شهروند دولت‌ـ ملت) در عین حال به سطحی‌ترین ابژه نیز تنزل یافته است. یعنی انسان از یك سو  به بزرگ‌ترین سوژه‌ در مقابل طبیعت مبدل شد و از دیگر سو خود به ابژه‌ی خویشتن مبدل گشت. این تناقضی است كه هم طبیعت و جامعه‌ را ـ‌كه طبیعت ثانی دانسته می‌شودـ با خطر رویارو نموده است. زیرا فرد در مقام سوژه، با طبیعت در تقابل قرار می‌گیرد و آنگاه انسان در مقام جامعه به ابژه‌ای كم‌مایه برای شبكه‌ی دانش‌ـ قدرت سیستم جهانی مدرنیته مبدل ‌می‌شود. تا جایی‌كه علوم مدرن، به آزمایشگاه‌هایی مبدل شده‌اند كه خوراك آزمایشگاهی آنها جسم، روان، كنش، جنسیت،‌ اندیشه و فرهنگ آدمی است.

اگرچه مدرنیته داعیه‌ی آن دارد كه با طرد دین از ساحت جامعه و فردی‌نمودن آن طی پروژه‌ی سكولاریسم سلطه‌ی ماوراءالطبیعه را بر انسان فرومی‌پاشد، اما با مبدل ساختن انسان به سوژه‌ی حاكم بر تمامی جهان، سلطه‌ی دیگری را می‌آفریند. یعنی انسان را مركز جهان قرار می‌دهد. اما متوجه این نیز باید بودكه چون انسان می‌تواند خویشتن را به ابژه‌ی خود مبدل كند پس قادر است شدیدترین سلطه را بر خود هم ایجاد كند. این امر در سامانه‌ی قدرتی قابل مشاهده است كه تمامی جامعه‌ را دربرگرفته. اگرچه انسان سوژه‌ی برتر شمرده شد، اما هستند انسان‌هایی كه سایرین را در حكم ابژه‌ای كم‌مایه و قابل‌تصرف می‌انگارند. لذا، هرچند مرگ خدا توسط نیچه اعلان شد اما همچنانكه فوكو ابراز می‌دارد، مدرنیته مرگ انسان را نیز با خود به‌همراه داشته است.

در مقابل آخرت‌گرایی دین و جاودانگی‌خواهی ذهنیت درون‌گرایانه‌ی شرق،‌ مدرنیته می‌كوشد انسان را به‌منزله‌ی سوژه‌ی برتر در همین جهان ابدی سازد. خودمدارانگاری(اگوئیسم) شدید موجود در مدرنیته ناشی از همین است. خودمداری مدرن اگرچه می‌خواهد تا سطح گلوبالیزاسیون خود را توسعه بخشد،‌ اما تنهایی دهشت‌آوری را نیز به دنبال دارد. زیرا روابط سطحی می‌شوند و انسان علی‌رغم دستیابی به هرجای این دهكده‌ی كوچك دستش به هیچ جایی نیز بند نیست! اینترنت، تلویزیون و سایر رسانه‌ها و تكنولوژی‌های ارتباطی جهان را كوچك می‌سازند اما انسان در این جهان كوچك هیچ نقطه‌ی تعلقی ندارد تا با خیال راحت بدان تكیه نماید. زمین زیر پای انسان مدرن پوك است و تعلیق و تشتت حاكم می‌گردد. انسان مدرن، با جامعه و طبیعت بدرود می‌گوید تا خویشتن را دریابد اما فرجام این گسست ازخودبیگانگی و مرگ است. در یك كلام می‌توان گفت هستی‌شناسی مدرن، ضدّ اكولوژیك است؛ منظور از اكولوژی هم در معنای طبیعت كلی آن است و هم زیست‌بوم اجتماعی. چنین خصلتی، بنیان بحرانی است كه بشر امروزی در آن دست و پا می‌زند تا مگر مفرّی بیابد. وجود همین فضاست كه پست‌مدرن را مطرح می‌سازد. با این وجود تا زمانی كه نتوان از اندیشه‌ی مدرن گذار كرد، نمی‌توان از این تعلیق و پادرهوایی نیز رهایی یافت. پست‌مدرنیسم به دلیل ناتوانی در گذار عملی از این وضعیت نتوانست از سردرگمی نجات یابد.

می‌توان گفت كه مدرنیته به‌واسطه‌ی لیبرالیسمی كه در درون خود می‌پرورد نمی‌تواند به شناخت صحیحی نیز دست یابد تا بر اساس آن هستی را مورد عمل شناسایی قرار دهد. یعنی نمی‌تواند نقاط متضاد با خویش را به‌مثابه‌ی غنا در خود جذب نماید. با اسلحه‌ی لیبرالیسم، تمامی بذرهای غنی اندیشه و كردارهای معنادار را در درون خود خفه می‌سازد. با وجود اینكه نمی‌تواند از دیالكتیك فراتر رود و قطب مخالف خویش را به تمامی نابود نماید اما از تحلیل‌بردن آن غافل نمی‌ماند. پس عقلانیت مدرنیته قادر نیست شناخت صحیحی داشته باشد، زیرا به رغم دم زدن از پلورالیسم(تكثرگرایی)، با لیبرالیسمش دگراندیشه‌گان را تضعیف می‌سازد. بنابراین نظام دانایی موجود در مدرنیته، نظامی نیست كه از اندیشه‌های سازنده و صحیح فراهم آمده باشد. شناخت مدرنیته از جهان،‌ شناختی ناقص است. رهبر آپو در خصوص عقلانیت(Rationality) چنین اظهار نظر می‌كند: «عقلانیت، به‌تنهایی نمی‌تواند جامعه را به پیش برد. شاید بتواند جوامع را همانند رُبات‌ نماید و به‌‌شكل حیواناتی پیشرفته درآورد، اما نمی‌تواند آن‌ها را به‌صورت انسان باقی نگه دارد». عقلانیت مدرن، قادر نیست جهان، انسان و جامعه را به خوبی بشناسد و تعریف نماید. زیرا این عقلانیت كاراكتری مادّی‌گرایانه و ابزاری دارد؛ جنبه‌های متافیزیك را طرد می‌سازد و بر اساس آن شناخت ناقص می‌خواهد سعادت را برای آدمی به ارمغان آوَرَد. با این حال آشكار است، هیچ بینش ماتریالیستی نمی‌تواند حتی ماهیت خود انسان را به‌خوبی فهم‌ نماید، چه رسد به كلیت جهان.

هر هستی‌شناسی با دریافتی كه از جهان دارد حقیقتی را می‌سازد. اما مدرنیته‌ی كاپیتالیستی نه‌تنها حقیقت‌ساز نیست بلكه خود محصول حقیقت‌گریزی است. زیرا مدرنیته،‌ نقطه‌ی اوج تمدن است. به دلیل همین كاراكتر تمدنی‌ است كه نمی‌تواند حقیقت را برسازد. همان‌طور كه رهبر آپو اشاره نموده: «حقیقت، عشق است و عشق، حیات آزاد!» و در جای دیگری تمدن را چنین تعریف می‌كند «تمدن، چیزی است كه پس از تخلیه‌ی معنای حیات آزاد باقی می‌ماند!» با یك استنتاج می‌توان گفت، جایی كه تمدن حاكم باشد، نمی‌توان از حقیقت دم زد. طبق این گزاره‌ها و بُن‌انگاره‌های صحیح می‌توانیم بگوییم كه تمدن مدرنیته‌ نمی‌تواند یك فرهنگ یا اجتماعی‌بودن باشد زیرا بی‌معنابودن را در بطن خود می‌پروراند؛ ضد فرهنگ، ضد اجتماعی‌بودن و دشمن انسان است.

عینت‌گرایی یكی از ویژگی‌های اساسی مدرنیته است. هستی‌شناسی‌ای كه با دید عینت‌گرا به جهان بنگرد نمی‌تواند جهان را بشناسد. زیرا جهان تنها از امور عینی تشكیل نگشته. مدرنیته با پدیدارانگاری خود تمام هستی را در پدیده‌های تحصلّی،‌ تحقیق‌پذیر و قابل آزمایش محدود می‌كند. بنابراین هستی‌ای كه مدرنیته در پی شناخت آن است فاقد لایه‌های درونی، جوهر و حسّیات است. ناگفته آشكار است كه چنین هستی‌ای نمی‌تواند همین هستی‌ای باشد كه ما نیز بخشی از آنیم. آیا ما به عنوان انسان پدیده‌ای هستیم كه آزمایش‌گر پوزیتیویست مدرنیته می‌تواند همه‌ی درونیاتمان را به آزمایش بگذارد؟ جواب «خیر» كه در پاسخ به این پرسش می‌دهیم، نشان می‌دهد كه مدرنیته نه در جستجوی شناخت بلكه در پی فروكاستن هستی تا سطح مادّه‌ای بی‌ارزش و قابل مانور در بازار عرضه و تقاضاست.

مدرنیته،‌ جهانی را كه به‌گونه‌ای مكانیستی بازتعریف می‌نماید، تنها جهان ممكن می‌نامد. یعنی بر وجود سایر جهان‌ها خط بطلان می‌كشد و این را همچون دلیلی هستی‌شناسانه بیان می‌دارد. بایستی دانست كه چنین بازتعریفی است كه اذهان را برای پذیرش دروغ «پایان تاریخ!» آماده می‌سازد. یعنی جهان اندیشه‌های صحیح را با انگ متافیزیكی‌بودن، مردود می‌خواند اما خود را ابدی و ازلی معرفی می‌كند.

رهبر آپو در تحلیلات خویش چنین می‌نویسد:« نباید نگرشی را كه می‌گوید "هر موجود زنده، جهانی مخصوص به خود دارد" از نظر دور داشت. همچنین تفكر از طریق نگرش مبتنی بر "وجود كیهان‌های موازی" نیز می‌تواند جوانبی برای تبیین برخی مقولات داشته باشد.» همچنین این سؤال مهم را مطرح می‌سازد«هر سلول زنده‌ در یك بافت‌ انسان، هستاری است با چارچوب مختص به خویش. حتی در یاخته‌‌های مغز، اندیشه صورت می‌گیرد. آیا سلول‌هایی با این كیفیت، می‌توانند بگویند كیهان به همان اندازه‌ای است كه می‌اندیشیم؟ از طرفی نیز این یاخته‌‌ها از كیهان موجود در انسان و كیهان‌ عظیم خارج از او بی‌خبر هستند. اما این وضعیت نمی‌تواند موجودیت كیهان انسانی و سایر كیهان‌های ماكرو و میكرو را از میان بردارد. آیا نمی‌توانیم انسان را نیز در درون ماكروـ‌كیهان(Microcosm) تا سطح چنین سلولی كاهش دهیم؟ اگر به راحتی جسارت انجام این كار را نشان دهیم، می‌توانیم از جهات متفاوت، حكم به‌ صحت موجودیت كیهان‌ها بدهیم.» وی هدف از چنین تحلیلاتی را گمانه‌زنی بی‌پایه و اساس نمی‌داند، بلكه می‌كوشد تا گذار از تنگ‌نظری را همچون نیازی اساسی برجسته سازد تا بتوانیم از كژروی شعور و اعتقاد كه ماحصل بیماری‌های متدیك و فشار ناشی از نظام هیرارشیك و دولت است، رهایی بیابیم. دولت‌ـ‌ ملت به‌عنوان یكی از اساسی‌ترین پایه‌های مدرنیته ساختار فكری ما را مختل ساخته و هستی‌شناسی و كسمولوژی خود را با تحریف و فریبكاری بسیار به خورد اذهان می‌دهد. بنابراین با گذار از چنین تنگ‌نظری‌های دیكته‌شده از سوی نظام است كه می‌توان به حقیقت كیهان، انسان و جامعه نزدیك شد.

در پایان، اشاره به بخشی از گفته‌های رهبر آپو در زمینه‌ی شناخت صحیح سه‌ مؤلفه‌ی اساسی استناد می‌كنیم كه می‌توان بر پایه‌ی آن به هستی‌شناسی درستی دست یافت:

«بایستی یقین داشت كه، در كیهان یك اصل عدالت وجود دارد... پدید آمدن انسان نیز رویدادی است كه عادلانه‌ تحقق یافته. می‌توان گفت تمامی ‌نظم‌‌های كیهانی، دنیای بیولوژیك و شالوده‌های اجتماعی، در خدمت تكوین انسان هستند» وی همچنان‌كه تأكید می‌كند جهانی انسان‌محور(Anthropocentrism) را مطرح نمی‌سازد اما خصلت‌های جمع‌شده در وجود آدمی را برمی‌شمارد. این خصلت‌ها عبارتند از:

«1ـ اتم‌ها كه سنگ بناهای مادّه هستند، در انسان ـ هم از نظر شمارش و هم چیدمان‌ـ دارای غنی‌ترین موجودیت و تركیب می‌باشند.

2ـ انسان، برخوردار از‌ مزیت بازنمایی تمامی بافت‌های گیاهی و حیوانی دنیای زیست‌شناختی است.

3ـ پیشرفته‌ترین اَشكال حیات اجتماعی را تحقق بخشیده است.

4ـ نمایانگر جهان ذهنی بسیار منعطف و آزاد است.

5ـ قادر است به‌صورت متافیزیكی زندگی كند.

خصوصیات ذكرشده كه در یك آن، به‌گونه‌ای مختلط و به شكل كلّیت در درون انسان وجود دارند،‌ دلیلی است بر موجودیت منبع شناختی كه بی‌همتاست. درك‌نمودن‌‌ این منبع در درون یك كلّیت، مساوی با درك كیهان موجود است.»

می‌توان با بهره‌گیری از این نظریات چنین نتیجه گرفت كه تنها با گذار از هستی‌شناسی مدرن، و درهم‌شكستن نگرش ضد اكولوژیك آن می‌توان سه‌پایه‌ی طبیعت، جامعه و انسان را دوباره بر ثقل راستین آن قرار داد. زیرا این نظریات، نه انسان را در مقام سوژه‌ی برتر قرار می‌دهد، نه جامعه را تا سطح ابژگی تقلیل می‌دهد و نه عدالت كیهان را از یاد می‌برد. یعنی نقش‌ویژه‌ی هر كدام را در جایگاه بایسته‌ی خویش مدنظر قرار می‌دهد و بر این اساس رویكردی صحیح را در قبالشان اتخاذ می‌نماید. نه نیروی ماوراءالطبیعه‌‌ای را برای به انفعال كشانیدن انسان،‌ خلق می‌كند و نه انسان را به سوی خودمداری سوق می‌دهد. در نظم كیهانی، هر چیز در جایگاه خود نقشی را ایفا می‌كند تا زمانی كه این نظام را با دید یك عدالت عظیم ننگریم و بخواهیم فریبكاری پیشه كنیم، نمی‌توانیم بینش هستی‌شناسانه‌ی صحیحی را از آن داشته باشیم.

ریوار آبدانان