در جایی كه هر دست مداخله‌گری در آن است نمی‌توان آشیانه ساخت

14 سپتامب 2012 جمع

به سبب واقع‌گرایی، اولین تحقق‌بخش و راهگشای عشق و محبت می‌باشم. اما در جایی كه شرایط آن وجود ندارد، آن را نمی‌جویم...

برگرفته از كتاب چگونه باید زیست؟

عبدالله اوجالان

وقتی چارچوبی كلی جهت پرسش "چگونه باید زیست؟" را ترسیم می‌كنیم، با برخی مثال‌‌ها می‌توان جواب‌های روشن‌كننده‌تری را توسعه داد. باز هم از خود شروع كنم. شخصی كه حق زندگی در كردستان را دارد چگونه باید زندگی كند؟ من برای این جواب سال‌هاست كه خود را آموزش داده، اندیشیده و تفكر می‌كنم. بزرگ‌ترین تلاش را برای خود انجام می‌دهم. برای درك و فهم علم، فلسفه و دین‌های کهن، با هر چیزی كه چشمم می‌بیند، گوشم می‌شنود و روحم حس می‌كند در تلاشم و در پی تحلیل آن‌ها می‌باشم. در نتیجه‌ شخصیت خود را بر اساس چنان معیارهای روحی، جسمی و عملی ساختم كه با آن بتوانم خود را به تمام افراد جامعه‌مان بقبولانم، مورد خطابشان قرار داده و توجه‌شان را جلب نمایم. ‌توانستم خانواده‌، روستا و رفقای اطرافم را تحت تاثیر قرار دهم. اما این‌ها برای‌ من كافی نیست. جهت ایجاد تأثیر بر خلق و تمامی انسانیت، باید چگونه باشم؟ باید به مرحله‌ای رسیده و نمادی باشم كه هركس خویش را در من ببیند. یعنی این مبنای عمیق انسانی، ملی و در همان حال علمی را اساس قرار داده و به صورت بی‌امانی برای آن تلاش كن و در نتیجه موثر باش!

تلاش برای موثر بودن، تا چه میزان به تعیین منافع انسان‌ها و تعیین سیاست اساسی ملت بستگی دارد؟ دیدن، شنیدن و فهمیدن كافی نیست. این با تلاش بسیار و كار روزانه صورت می‌گیرد. در نتیجه این موارد انسان تا حدودی می‌تواند خویش را بقبولاند. خود را به خلق، طبقات مختلف و زنان می‌قبولانم. نیاز اساسی زن چیست؟ زن تحت فشار است و به خارج از زندگی اجتماعی رانده شده است. از شخصیت واقعی خویش بی‌خبر است. پس چیزی كه باید انجام دهم آن است كه این احتیاج اساسی را برآورده و محیطی برای تامین آزادی وی آماده نمایم. فرد خبره هم به این می‌اندیشد و هم آن را انجام می‌دهد. با نگاهی به گذشته، می‌توان جهشی پروازگونه را دید. جلب‌ زنان آسان نیست. شما زنان ترسویی هستید. در حقیقت قدرتی محسوس هم ندارید. شوهر دادن و بخ زنی گرفتن شما در دست دیگران است. زندگی شما به این چنگك معامله بسته است. نمی‌توانید با اراده آزاد، طلب چندانی داشته باشید. اگر هم خواسته‌ای داشته باشید، نمی‌توانید بدست آورید. كمتر کسانی به اراده آزاد دست یافته‌اند. اما اندیشه‌های من بزرگند. ما فضای سیاست مربوط به زن و یا نیاز اساسی وی را مهیا كرده و شما در آن زندگی می‌كنید. سایر جنبش‌ها نتوانستند حركت زن را به وجود آورند. نتوانستند از نمادهای درون نظام رهایی یابند. اما در میان ما آزادی بیشتری به‌دست می‌آید و گام‌های پیشرفته‌تری برداشته می‌شوند. در این مورد سربلند شده‌اید. آزادی تعیین خواهد كرد كه به كجا خواهید رسید. حركتی این‌چنین دارید. می‌بینید كه آرزوی عمیق انسانی در این مساله با برعهده‌گرفتن نمایندگی آن میسر می‌شود. این دلیل اصلی اعتماد نسبت به رهبری است وگرنه به‌خاطر چشم و ابروی سیاه وی نیست. من به یكی از نیازهای اساسی شما جواب داده‌ام.

جوابگویی به یک نیاز اساسی به معنی ایجاد و برقرار كردن بنیان‌های حركت آزادی زن است. مهم‌تر ازآن قبول آرزو و توانایی انتخاب است. این در كدام شخصیت امكان ابراز وجود میابد؟ در این مورد رقابتی را شروع كرده‌ام. آن كه بیشتر دوست داشته می‌شود چیست و كیست؟ و باید چگونه باشد؟ ما یك تئوری دوست‌داشتن را بنیاد نهادیم. دوست‌‌داشتن مقبول چگونه می‌تواند باشد؟ برای این‌كه برخی قوانین دوست‌‌داشتن پربار باشند و مورد قبول واقع‌ شوند، باید به برخی ارزش‌های اساسی پایبند بود. یعنی به جای "دلدادگی و عشق ورزی"ـ که مطابق قوانین ما دوست‌داشتن نیست بلكه خیانت است ـ باید به قوانین توجه نمود. شما زنان تا آخر با این حركت و رهبری هستید. اما هنوز بین ما فاصله‌ای عظیم وجود دارد. خواسته‌تان "زندگی بی‌بها با یك مرد"است. مرد نیز می‌خواهد "زندگی بی‌بها با یك زن" داشته باشد و یا "وی را به آسانی به دست بیاورد". به نظر من هنوز بسیار دشوار است. شاید علی رغم این دشواری بخواهید مطابق میل خود زندگی کنید و با استفاده از امکانات مادی و قدرت موجود این کار را انجام دهید. این كار قوانین خود را دارد و دشوار است. اگر در تعارض با قوانین آن باشی، آخر کار به عجز و لابه خوای افتاد. عجز و گریه و لابه نیز جای شرم دارد. گریه باید با عظمت باشد. من زندگی را بر بنیادهای علمی بنیان نهادم. خلق به كرات از من در مورد ماهیت زندگی اجتماعی و روابط خانواده و یا چگونگی روابط پدر و مادر و زناشویی پرسش می‌نمایند. معنای فرزند، دوست‌داشتن و عشق را از من می‌پرسند. در برابر تمامی این مباحث جوابی همه‌جانبه دارم.

از قوانین عشق و دوست‌داشتن بحث نمودیم. به دلیل دشواری، موافقت با آن صورت نمی‌گیرد. خصوصیات خرده‌بورژوایی دارید. به جای كارهای بزرگ با زندگی روزمره می‌سازید. اما من آن‌گونه نیستم. به دلیل داشتن خردمندی مخصوص به خود، زندگی آشکاری را ترتیب داده‌ام. در حقیقت عهد و پیمانی دارم. پدر و مادرم معتقد بودند که " كسی به من دختر نخواهد داد". نه من دختری می‌گیرم و نه كسی به من می‌دهد. این برای من به حالت یك پرنسیب درآمد. چرا كسی به من دختر نمی‌دهد و یا چرا من نمی‌خواهم؟ فكر می‌كنم كمی به سبب واقع‌گرا بودنم. دختر دادن به من دیوانگی محسوب می‌شود. زیرا چنان زندگی خویش را تنظیم كرده بودم كه اگر كسی برطبق قوانین جا افتاده به من دختر می‌‌داد، این به خسران وی می‌انجامید. چون تلاش‌ها و مشغولیت‌های من بزرگ می‌باشند. یعنی از نظر شخصیت‌های نظام، من سیستم را در دایره قمار قرار داده بودم. در آزمون من، خانواده طرف مقابل می‌خواستند به دولت وابسته‌مان گردانند. این در واقع یك ماجرای بزرگ سیاسی است. یك رابطه در چارچوب مبارزه با دولت ـ توسط یك آزمون و در پیوند با آن ـ است. شاید هم یك رابطه تاكتیكی باشد. تمام این معانی را در برمی‌گیرد. خانواده وی هم آن زمان تعجب كرده بودند. بسیاری تا به حال هم می‌خواهند كه رابطه آن زمان من را درك نمایند و از آن درحیرتند. این رابطه یك تاكتیك حقیقی، یك شیوه حركت بسیار آنی و غیرقابل انتظار بود. دخترك بینوا هم از درك مطالبات من عاجز بود. من از خواسته خویش آگاه بودم. در پی انقلاب و زنی مطابق انقلاب بودم. اما اصولاً سیاستی در كار وجود داشت. این مساله درك نگردید و من هم آن طور كه باید می‌فهماندم، نفهماندم. آنها اصلا مرا درك نكردند و این تبدیل به مبارزه‌ای بزرگ گردید. بنابراین دختر دادن و دخترگرفتن دیگر منتفی شد.

شاید آن را آسان بپندارید. شیوه شما این است: "زن گرفتم، زن دادیم، قبول كردم، حل شد و یا حل كردم"! اما این معضل بزرگی است. آیا اینطور نیست؟ پس چرا مساله دختر دادن به من به معضل دولت تبدیل شد؟ هم من و هم مادرم حق داشتیم. زیرا انسان عاقل كمی این‌گونه فكر می‌كند. او در پیوند با فئودالیزم و بورژوازی بود و من هم ریشه‌ای پرولتر و توده‌ای داشتم. من اصل و نسب خویش را انكار نكرده و او هم كه به هیچ وجه نمی‌كرد. او مرا به طرف خویش می‌كِشَد و من هم او را. او می‌گوید وی را به دولت وابسته می‌گردانیم، من می‌گویم از دولت استفاده خواهم کرد و حقم را از حلقومش بیرون می‌كشم. این یك جنگ وحشتناك تحت نام رابطه و جنگی به روشپو" بود.

من این‌گونه هستم. شما نیز معلوم نیست با من در تقابل هستید یا سازش. در این مورد حق دارم. زیرا دوستی‌ها تقلبی‌اند, باشكوه نیستند. دوستی‌هایم، همچو داستانی بر سر زبان‌ها است. در این زمینه متكی به دوستی‌ها می‌مانم. بسیار حساسم. حتی یك حركت بی‌جا انجام نمی‌دهم. قدرت تأثیرگذاری عظیمی دارم. با احترام و پایبند به اصول خویشم. از این نظر به من اعتماد می‌كنند. ببینید حال در این كشور (سوریه م.) هستم و چنان كه می‌خواهم زندگی می‌كنم. کسی از رفت و آمد و کارهایم جویا نمی‌شود. حقشان است که هر ساعت مرا نظارت كنند. برخی از دوستانم به من اعتماد دارند و می‌دانند كه از من زیان نخواهند دید. به همین سبب تا به حال آزادم. به این علت به هیچ وجه تسلیم نمی‌شوم. من آزادی را اساس می‌گیرم. موفق به ایجاد یك زندگی شدم كه از شیوه رایج خود خارج گشته است. کاری که کمتر كُردی قادر به انجام آن است.

خواستیم یك رابطه خصوصی برقرار كنیم. نتیجه به یك ماجرای سیاسی عمومی تبدیل شد. طرف مقابل هم از این کار در حیرت بود. مساله به این آسانی نیست که احساسات موجود را ارضا نماییم. داستان مرگ كُرد در این‌جا پنهان است. اگر من هم مانند شما برخورد می‌نمودم، اگر به آسانی وی را پسندیده، فریب می‌دادم و به زندگی راحت مشغول می‌شدم، حال كُردی وجود نمی‌داشت. اما شما به چنین زندگی و سهل‌انگاری از این نوع رضایت می‌دهید, پس بدانید که در همان ابتدا نابود می‌شوید. توانایی اعتراض نداشته و استعداد انتخاب نداشته، تحقیق نکرده و درواقع نمی‌‌دانید چه می‌خواهید!

جنبه ضعیف انسان، غرایز وی هستند. اگر همیشه در پی غرایز بوده، و به فکر تعالی ذهن و روح نباشید، زندگی شما در سطح یك زندگی حیوانی باقی خواهد ماند. مثلا استعدادهای نظامی‌ نخواهید داشت. چیزی كه می‌ماند خانواده و زن و مرد كُرد است. باید زن، مرد، بچه و پدر و مادر كرد را به خوبی تحلیل كرد. من نیزـ اگر چه نه به تمامی‌ـ آن‌گونه بودم. سعی داشتم یك پسر كُرد شوم. وقتی پسر به سن پانزده ـ بیست سالگی می‌رسد هركس نگران شده و فریاد برمی‌آورد "خانه‌خراب شدم" . اسم دیگر ما نیز "دارو دسته بی‌همه‌چیز"[1] بود. بی‌جهت این را به ما نسبت نمی‌دادند. این را نیز جناح چپ برما اطلاق کرد. وقتی هفت ساله بودم هركس می‌گفت: "خدا چنین بچه‌ای را نصیب هیچ خانواده‌ای نكند، خدا نكند بچه كسی مثل بچه عُمر باشد"[2] آوازه نامم در روستا پیچیده بود. ناامیدترین بچه بودم. چنان بودم که هرکس معتقد به لزوم دوری‌گزیدن از من بود. معتقد بودند که دیگر از بین رفته‌ام و کاری از من برنمی‌آید. با مفاهیم روستایی در تضاد بودم. از مادرم برای‌تان گفتم. وقتی بچه‌ای بزرگ می‌شود، مادرش می‌خواهد برای او تشكیل خانواده بدهد. وقتی مادرم می‌دید كه چنین میلی ندارم, می‌گفت: "از راه بهدر شده است، كسی به او دختر نخواهد داد، پسرم خانه‌خراب شد." وقتی وارد سیاست هم شدم, هركس معتقد بود كه خانه‌خراب خواهد شد. همانطور که گفتم اسم " دارودسته خانه‌خراب " بر ما اطلاق شد.

این‌كه كسی دختر می‌دهد یا نمی‌دهد مهم نیست. دختر گرفتن من مهم است. بیشتر از دادن و گرفتن چه باید خواست؟ به نظر من قبل از آن هر كس باید نگرشی متعالی داشته باشد. پیشوا و رهبر در سطح ملی چیست و چگونه است؟ اگر رهبر نادان باشد و امور بزرگی نسازد، فریب‌كار می‌شود. رهبریت او همچون رهبریت بارزانی می‌شود. رهبریت بارزانی چگونه است؟ روستائیان در مقابلش به حالت سجده در دیوان می‌نشینند. زبان زنان بند می‌آید. به راحتی دختران پانزده ساله را به اشخاص هفتاد ساله می‌دهند. در این حالت تنها راه نجات دختر فرار وی است. كسی به هیچ وجه قادر نیست آرزویش را برزبان بیاورد. اما مرا هم می‌بینید، هر چیز در حق من انجام داده و دیگر چیزی نمانده كه بر سرم نیاورده باشید. زیرا شیوه زندگی و اصول مخصوص به خود دارم. شما روزانه با آن بازی كرده و با آن در تعارض هستید. حال از گفتن این سخنان به شما ناراحت خواهید شد. زیرا خود را تا سرحد مرگ پایبند به رهبری می‌دانید. اما خود شاهد هستید که ماهیت آن پایبندی چگونه عیان شد! چنین زنانی بسیارند. ادعا داشتند كه تا سرحد مرگ به تو پایبندیم اما هنوز چند روز نگذشته دخترک ما از صفوف مبارزه می‌گریزد. برای این‌كه زن به ماهیت حقیقی خود برسد باید با قدرت باشد. من متهم نمی‌كنم. با اصول بزرگ رهبری زندگی می‌كنم. او چگونه به قدرت چنین زندگی برسد؟ اما از طرف دیگر ادعا دارد كه عاشق جایگیری در نیروی گریلا بوده و در پی مسائلی بزرگ است. اگر در پی مسائل بزرگ هستی، به مقتضیات بزرگ هم بیندیش. از من با اصرار اسلحه می‌خواهند. من تابحال خود اسلحه در دست نگرفته‌ام. وقتی در مقابل اظهار بی‌صبریشان به آنها اسلحه می‌دهیم, چند روز بعد با سرشکستگی برمی‌گردند. چرا علی رغم قولی که داده اینگونه می‌شود. برای جلوگیری از تاثیر منفی بر روحیه‌شان، چندان فشار نمی‌آورم. بنابراین شخص باید خویش را فریب ندهد, جدی باشد. اگر اسلحه را برای زندگی می‌خواهد, باید زندگی حقیقی را رقم زند. اگر نمی‌تواند پس چرا لاف می‌زند و یا به آسانی می‌میرد؟

 مهم‌ترین مساله، چگونگی رفتار ما با همدیگر است. این برای من هنوز به صورت مشكل باقی مانده است. من چگونه با یك زن رفتار خواهم كرد. زن چگونه با من رفتار خواهد كرد؟ شاید بگویید: "هنوز هم در این مورد كاری انجام ندادی" ویا "آیا یك رهبر این‌گونه است؟" البته که رهبر این‌گونه است, یعنی مدام با آن مشغول می‌شود. شخصیت مردی مقبول چگونه باید باشد؟ زن چگونه باید باشد؟ به چه چیز باید پایبند باشند؟ به این‌ها می‌اندیشم و در این باب بحث می‌كنم. شما در پانزده سالگی تصمیم گرفته‌اید اما من به چهل‌وپنج سالگی رسیده‌ام، ولی هنوز بحث می‌كنم. فکر نکنید که بدبخت شدید و در خانه ماندید. هیچ کس به اندازه من در خانه نمانده است! من بیشتر از هركس در خانه ماندم. اما ادعاهایی دارم. این كار آسانی نیست. زن و شوهری رابطه‌ای پلید است. شوهرشدن بسیار پلید است. كلمات"دخترم" و یا "زنم" گوش ‌خراشند. این نوع بزرگی برایم غیرقابل قبول است. قدرت خطاب به کسی با عناوین "دخترم" ویا "پسرم" را در خود نمی‌بینم. این به سبب بی‌قدرتی من نیست، اما این اصطلاحات به نظر من اصطلاحات بجایی نیستند. من حتی كودكان را "كودك" نمی‌نامم. با كودكان رابطه‌ای نظیر یك دوست صمیمی دارم. با یك دختر جوان هم همچون دوستی صمیمی رفتار می‌کنم. با یک زن هفتاد ساله هم همان برخورد را دارم. احساسات و زندگی را كه او در طول عمرش ندیده و نشنیده به وی می‌فهمانم. این را به یك كودك هم نشان می‌دهم. این‌ها ضروریات انسانیت و احترام به خود است. چشم بسته خواسته‌هایی را مطرح می‌نمایید در حالی كه توان آن را ندارید.

عواطف شما نیز جالب هستند. طالب ازدواج و عشق آزاد هستید, در این شكی نیست. اما آیا به چگونگی انجام آن اندیشیده‌اید؟ من کارهایی را برعهده شما می‌گذارم، اما وظایفی را هم برعهده می‌گیرم. قوانین عشق مختص به شما نیستند. من هم مجبور به رعایت‌شان هستم. شما هم مجبور به رعایت كردن آن می‌باشید. حداقل یك سرزمین برای عشق لازم است. مثلا کسانی که خارج از كشور هستند، اگر روزی منافع آن كشور به خطر افتاد و تورا تحت فشار قرار داده و زن تو را با خود ببرد، چه كاری از دستت برمی‌آید؟ چنین نمونه‌هایی را در تاریخ سراغ داریم. پس عشق در ابتدا باید در پیوند با میهن باشد. سرزمینی آزاد شده لازم است. این بدان معنی نیست كه همه‌چیز باید مسکوت بماند. اما میهن تو تحت اشغال است. در خارج از كشور در وضعیتی هستی كه هر روز ممکن است تحت فشار قرار بگیری. با این شرایط نمی‌توانی یك زندگی معمولی را تشكیل دهی. اگر من این‌جا یك زندگی معمولی تشكیل دهم به معنی خسران من است. شاید كسی بتواند همچو یك پادشاه در این‌جا زندگی كند اما من حتی نمی‌توانم راحت بخوابم. چرا؟ وقتی سهل‌انگاری کنم, حزب نابود شده محسوب می‌گردد. نتیجه شیوه زندگی رفقای‌مان در كردستان جنوبی كه می‌خواستند چند روستا در "هفتانین" و "خاكورك" بسازند، و اگر لازم شد این را به طرف "زله" توسعه دهند"[3] لیبرالیسم و تصفیه گریلا بود . در حالی‌كه آن‌جا منطقه جنگی بود و وضع مناسبی برای این كار نداشتیم. اما راست‌گرایی آگاهانه راه را بر این مورد گشود. آن‌جا شرایط مناسبی برای ساختن روستاها وجود نداشت. حتی اگر به بزهای كوهی آن‌جا می‌نگریستید، می‌توانستید از آن درس بگیرید. بزكوهی قطعا جایی را مداوم به عنوان آخور خویش تلقی نکرده و در آنجا نمی‌ماند. با مشاهده این بزها می‌توانستید تئوری‌های بهتری بسازید. اما رفقای گریلای ما با نابودی روبرو شدند و در برابر خطر نابودی قرار گرفتند.

به سبب واقع‌گرایی، اولین تحقق‌بخش و راهگشای عشق و محبت می‌باشم. اما در جایی كه شرایط آن وجود ندارد، آن را نمی‌جویم. به هیچ وجه این برخوردها در شما وجود ندارند. نگرش ما در مورد دوست داشتن این نیست. من واقع‌گرا هستم. به چهل‌ و پنج سالگی رسیده‌ام. باید برطبق خط رهبری بیندیشید. نمی‌گویم همچون من باشید و این آسان هم نیست. اما برای معنا دادن به برخی از مسایل به این مساله نیاز دارید. در بیست‌سالگی هم این‌گونه بودم. به سبب واقع‌گرا بودنم، نه كسی مرا در این شرایط قبول داشت و نه من كسی را. زنی از خود بیگانه چه فایده‌ای برایم خواهد داشت؟ انسانی همچون من برای او چه فایده‌ای دارد؟ حقیقت هم این‌گونه بود. وقتی خواستیم گرایش به یك رابطه رسمی را ایجاد كنیم، جدایی و مبارزه را مطرح نمودم. درواقع معلوم نیست كه تا كنون در حال تقابل با شما هستم و یا خلاف آن را انجام می‌دهم. زمان، مقوله نیرومند در این باب را نشان خواهد داد. علیرغم آن بازهم واقع‌گرا هستم. مبارزه و محبت همزاد یكدیگرند. در كردستان علاقه‌ها و احساسات با بن‌بست رودررویند. اگر این‌گونه رفتار نمی‌كردم، نمی‌توانستم مساله كرد را تحلیل نمایم.

همه با دقت مشغول نظاره ما هستند. هزاران مرد و زن در درون صفوف مبارزه گرد هم آمده‌اند. با موانع موقت، تحریم روابط ایجاد شده است. ممكن است این از نظر برخی‌ها همچو دیوانگی باشد. مثلا تحریم برای كسی که قبلا نامزد داشته و یا ازدواج كرده است نیز وجود دارد. ممكن است این کار به نظر او همچون دیوانگی باشد. می‌خواهد احساساتی را ابراز نماید. برای این مورد هم تحریم وجود دارد. وقتی بحث ارتش و زندگی ارتشی باشد، این مسائل متوقف می‌شوند. تحریم مزبور کلی نیست, اجازه برخی رفتارها را دارید اما چگونه؟ باید میهن یا قطعه‌ای خاك آزاد شده به دست آورد. حتی یك گنجشك برای ساختن آشیانه، درابتدا یك مکان آزاد میابد. در جایی كه هر دست مداخله‌گری در آن است، نمی‌توان آشیانه ساخت. تو نمی‌توانی در جایی كه دشمن آن را وجب به وجب اشغال‌كرده، آشیانه بسازی. باید به کسانی که خویش را "خانه خراب"تلقی میکنند، گفت مساله خانه‌خرابی نیست بلكه مساله اصلی واقع‌گرایی است.

درصفوف ما برخی قادر به خودداری نیستند, مسایل تراژیک پیش آورده و گاه متحمل مجازات‌هایی می‌شوند. در صورت ایجاد ارتباط بین زن و مرد و مسایل ناشی از آن, معلوم است كه وظایف به كناری می‌مانند. خود در پی ارتباط افتاده و در نتیجه یك حوزه فعالیتی از هم پاشیده و تشكیلات آن را از هم می‌پراكنند. در مثالی دیده شد که برای پنهان‌كردن ارتباط خویش، حتی رفیق خود را به قتل ‌رساندند. پیش آوردن مرگ تحت نام ارتباط. آیا عشق این‌گونه صورت می‌پذیرد؟ آیا این شیوه بهره‌مندی از غریزه جنسی است؟ این بنیانی بسیار پلید و پست‌كننده است. اما علیرغم این موارد، بازهم محبت لازم است. تو برای آن چه می‌كنی؟ این را در حوزه وظیفه با شیوه‌ای مهلك نابود می‌كنی. قبل از هرچیز پایبندی و عشق به میهن لازم است. جهت ایجاد عشق به میهن، به‌دست‌آوردن میهن لازم است. باید برای به‌دست‌آوردن میهن به نیروی گریلا، اسلحه، عملیات و طرز و تاكتیك آن اندیشید. اگر مدعی داشتن عشق هستی، جهت تحقق آن منطقه‌ای را آزاد كن و تشكیلات لازمه آن را ایجاد كن. اگر کسی به مسایل ناشی از آن نیندیشد پس خود‌فریب و دغل‌باز است. وقتی از این انتقاد می‌کنی, از شدت عصبانیت، انتحاروار به دشمن حمله‌ور می‌شود. البته که این صحیح نیست. تو نه برای مرگ بلكه برای رهایی می‌جنگی. می‌بینم آن‌گونه كه می‌خواهد نمی‌تواند زندگی كند. در این وضع به یك شیوه گریلایی دور از قانون و قاعده پناه می‌برد. همه شما بدین‌گونه هستید. عشق و مرگ شما هم بی‌حساب و بی‌قاعده است. این شخصیتی است كه تحلیل نگشته و چنان خویش را از یاد برده که هر کس می‌تواند وی را به بازی بگیرد. من حتی در این سن در یك نظم معمولی نیستم. آیا در انقلاب شخص نظم مخصوص به خود را دارد؟ در انقلاب هرچیز غیرمعمولی و فوق‌العاده است. بزرگی نیز در آفریدن ارزش‌ها است.

 



[1]در متن تركی YANDİM ALLAH ÇETESİ آمده به معنی دار و دسته بی چیز و فقیر. نامی كه گروه‌های "چپ" تركیه به گروه آپوئیست اتلاق می‌كردند. اگرچه "چپی"ها به عنوان تمسخر این نام را بر آن‌ها اتلاق كرده بودند ولی از نظر این‌كه گروهی بودند كه از صفر شروع كرده و خاستگاهی مستمند داشته و امكاناتی در اختیار نداشتند، تا حدودی صحیح بود

[2] نام پدر اوجالان

[3] HEFTANÎN- XWAKURK- ZELÊ نام مناطقی باستانی و كوهستانی در جنوب كردستان كه از ابتدای جنگ گریلایی مورد استفاده گریلاها قرار می‌گیرد و شاهد درگیری‌های بزرگی در جنگ 15 ساله پارتیزانی شده است. از نظر تقسیم‌بندی ایالت‌های جنگی گاه جزو زاگرس و اخیرا همچون ایالت جنوب محسوب می‌گردند. در سال 93 گروهی از گریلا سعی در ایجاد یك مكان زندگی در آنجا نمودند اما به سبب برداشت غلط و نگرش اشتباهی كه داشتند منجر به میانه‌روی و دور شدن از صحنه مبارزه و توسعه موضع تسلیمیت‌خواه شد. پیشاهنگ این تصفیه‌گری عثمان اوجالان (با نام سازمانی فرهاد) عضو كمیته مركزی حزب بود كه علی‌رغم اینكه حزب وی را عفو نمود در سال 2003 بعد از سقوط رژیم صدام در پی اقدام مشابه و وسیع‌تری برآمد و این منجر به جدایی وی از حزب در سال 2004 گردید.