آموزش کودکان مهم‌ترین وظیفه جامعه است، نه وظیفه قدرت و دولت.

24 سپتامب 2012 دوشنب

به اندازه‌ای كه یك سرمایه‌دار كارگرانش را آموزش می‌دهد، قدرت نیز فرمانبرانش را با همان منطق و به‌منزله‌ی بنده‌‌ـ كارگران خویش آموزش می‌دهد

برگرفته از مانیفست تمدن دمکراتیک، کتاب سوم  ـ آزمونی در باب سوسیولوژی آزادی؛ اثر عبدالله اوجالان

درك معضلات ناشی از قرار گرفتن آموزش و بهداشت در انحصار قدرت و دولت ـ همانند آنچه در مورد علم رخ داده‌ـ حائز اهمیت است. همان‌گونه كه علمِ دولتی‌شده مؤثرترین ابزار هژمونی ایدئولوژیكی است، آموزش و بهداشتی كه با قدرت عجین‌ گشته‌ نیز همان خصیصه را بازتاب می‌دهد.

می‌توان آموزش را بدین گونه تعریف نمود: تلاش جامعه جهت آنكه تجارب و آزمون‌هایش را به‌شكل معارف نظری و عملی، به ملكه‌ی ذهن منسوبان و به‌ویژه جوانانش مبدل سازد. اجتماعی‌شدن كودكان، از طریق فعالیت آموزشی جامعه تحقق می‌یابد. آموزش كودكان مهم‌ترین وظیفه‌ی جامعه است و نه وظیفه‌ی قدرت و دولت. زیرا كودكان و جوانان ازآنِ جامعه می‌باشند. پرورش كودكان و جوانان مطابق سنت‌های خود و ویژگی‌های طبیعت اجتماعی‌اش و نیز آنها را به هیأت خود درآوردن، هم به‌عنوان حق و هم وظیفه موضوعی حیاتی است؛ مسئله‌ی تداوم موجودیت خویشتن در میان است. هیچ هستی اجتماعی‌ای نمی‌تواند حق خود و جهت این امر وظیفه‌ی آموزش جوانانش را با نیرویی دیگر تقسیم كند و یا به نیروی دیگری محوّل نماید. اگر نیروی مذكور حتی دولت و دستگاه‌های گوناگون قدرت باشد نیز، اجازه ندارد این حق و وظیفه را به آنان محول نماید. در غیر این‌صورت، تسلیم‌شدگی در برابر انحصارات حاكم محسوب خواهد شد. قداستِ حق آموزش، از هستی نشأت می‌گیرد. هیچ نیرویی به اندازه‌ی جامعه و در رأس آن پدر و مادر، نه می‌تواند با كودكان و جوانانش قرین گردد و نه به اندازه‌ی آنان ضرورت قرابت را احساس نماید. یكی از بزرگ‌ترین جامعه‌ستیزی‌های تمدن‌‌ها در طول تاریخ، تمایل آن‌ها به محروم‌سازی جامعه از كودكان و جوانان است. این گرایشاتش را از دو راه تحقق می‌بخشد: یا با نابودی بزرگانش، آنان را به بردگی می‌كشاند؛ و یا جهت استفاده از آنها در لایه‌ی قدرت، آنان را به اصطلاح با هدف آموزش [از جامعه] می‌ستاند.

یكی از مهم‌ترین اهداف جنگ‌ها این است كه با توسل به این دو طریق، كودكان، دختران و مردان جوان را به‌مثابه‌ی ارزشمندترین دارایی در درون خویش ذوب نمایند و كانون‌های گردآوری را تشكیل دهند و تشكیل هم می‌دهند. بنیان بروكراسی ابتدایی بدین‌گونه آغاز گشته و تاریخ تمدن نیز از یك نقطه‌نظر گرایشی است در جهت هم تضعیف جامعه و هم تشكیل نیروی دستگاه‌های بروكراتیك با توسل به این روش: تشكیل جامعه در برابر جامعه؛ تشكیل جامعه‌ی قدرت‌مدار و دولتی در برابر جامعه‌ی طبیعی. در این تشكل، به كودكان و جوانانی كه از جامعه‌ی راستین تجرّد یافته‌اند زبان، تاریخ و فرهنگِ كاملاً متفاوتی آموخته می‌شود. هدف اساسی، بیگانه‌نمودن آن از ماهیت خویشتن می‌باشد. زندگی عاری از قدرت برایشان ناممكن گردانیده می‌شود. هم از حیث ایدئولوژیكی و هم مادّی، دولتی‌ترین هویت به آنان اعطا می‌شود. دولت و قدرت، برای آنان به حالت تنها راه معتبر هستی درآورده می‌شود. هم خویش را دولت و قدرت محسوب می‌نمایند و هم بدین‌گونه در تضاد با جامعه‌ی طبیعی قرار داده می‌شوند. گاه جامعه‌ی دولتی را با طبیعت اجتماعی یكسان می‌‌انگارند. این امر، اشتباه‌ و پُرتناقض است. تاریخ تمدن بر روی این تناقض بنا شده است. در بنیان غصب آموزش توسط قدرت‌ها، همین واقعیت تاریخی نهفته است. وگرنه در مقابل جامعه، وظیفه‌ی آموزش هیچ اهمیتی برایشان ندارد و حتی ككشان نیز نمی‌گزد. به اندازه‌ای كه یك سرمایه‌دار كارگرانش را آموزش می‌دهد، قدرت نیز فرمانبرانش را با همان منطق و به‌منزله‌ی بنده‌‌ـ كارگران خویش آموزش می‌دهد. منسوبانش از پایین‌ترین تا بالاترین درجات ـ اگرچه نام آن بروكراسی باشد نیزـ به‌مثابه‌ی بنده و عبد پرورش داده می‌شوند.

به‌ویژه قدرت‌های دولت‌ـ ملت، قبل از هرچیز با توسل به آموزش، انحصارشان را بر روی تمامی كودكان و جوانان جامعه برقرار می‌‌سازند. شخصیت‌هایی كه از رهگذار تاریخ، هنر و ذهنیت دینی و فلسفی‌شان سرشته‌اند، دیگر فرزندان خانواده‌ی پیشین نیستند؛ بلكه كودكان و دارایی‌های شخصی قدرت‌مندان می‌باشند. ازخودبیگانگی بزرگ، این‌گونه نهادینه می‌گردد. بورژوازی طبقه‌ای است كه از نقطه‌نظر آموزشی، شدیدترین انحصار را بر روی كل جامعه‌ی خلقی برقرار نموده است. آموزش ابتدایی و راهنمایی را اجباری نموده؛ هنگامی كه [لزوم برخورداری از] مدرك دانشگاهی به کارجویان یادآوری می‌گردد نیز، بدان معناست كه مرحله‌ی قراردادن جوانان جامعه در قفس و منگنه‌ی ازخودبیگانگی و وابسته‌شدگی حالت اجباری یافته است. زور، نیروی مادّی و آموزش به‌صورت اسلحه‌های مستعمره‌گردانی جامعه درآمده‌اند؛ اسلحه‌هایی كه مقاومت در برابر آنان دشوار است.

بنابراین به راحتی می‌توان گفت كه در طول تاریخ تمدن، جامعه بیشترین صدمه و زیان را از جنگی متحمل گردیده است كه دولت و قدرت از طریق آموزش در برابرش برپا نموده‌اند. حق آموزش جوامع، ازجمله حقوقی است كه تحقق آن دشوارتر از هر حق دیگری است. در برابر دولت‌ـ ملت و نیروهای غول‌آسای انحصارات هژمونیك تحقق هستی جوامع از طریق آموزش، وارد دشوارترین مقطع تاریخی خویش گشته است. هژمونی ایدئولوژیكی با توسل به جنگ رسانه‌ای كه از طریق آخرین انقلاب اطلاعاتی در برابر كل جامعه انجام می‌دهد(به دلیل اینكه مستعمره‌سازی را به اندازه‌ی جنبه‌ی نظامی‌ـ اقتصادی و شاید هم بسیار شدیدتر از آن و به‌گونه‌ای نهانی اجرا می‌كند) یك نو‌ـ استعمارگری فرهنگی موفقیت‌آمیزتر را برقرار می‌نماید. مقاومت جامعه با توسل به مبارزه از طریق اخلاق و سیاست ذاتی‌اش كه بنیادی‌ترین ابزارهای هستی در برابر این استیلای فرهنگی و استعمارگری‌اند، تنها راه آزادی و رهایی می‌باشد. جامعه‌ای كه جوانانش را از دست داده و یا برعكس جوانانی كه جامعه‌شان را از كف داده‌اند، نه‌تنها شكست خورده محسوب می‌گردند بلكه این وضعیت بدان معناست كه حق موجودیت خویش را از دست داده و بدان خیانت نموده‌اند. جز این، آنچه باقی می‌ماند فساد، واپاشی و نابودشدگی است. وظیفه‌ی بنیادین اجتماعی [جامعه]  در برابر رویداد مذكور این است كه نهادهای آموزشی خویش را به‌ مثابه‌ی ابزارهای بنیادین هستی خود، ایجاد نماید. از حیث محتوایی [، به معنای] تفكیك تفاسیر علمی، فلسفی، هنری و زبانی از ساختاربندی علم‌ـ قدرت است. انجام موفقیت‌آمیز انقلاب معنا[شناختی] است. در غیر این‌صورت، موظف‌‌ گردانیدن [کارکردی سازی] بافت‌های اخلاقی و سیاسی موجودیت اجتماعی ممكن نخواهد بود.

بدین‌ترتیب همان‌گونه كه مسئله‌ی آموزش، به‌ لحاظ ماهوی نهاد (بافت)های اخلاق و سیاست جامعه را اجباری می‌گرداند، اساساً وظیفه‌ی اخلاق و سیاست نیز اقدام به آموزش اجتماعی است. جامعه‌ای كه خویش را آموزش ندهد، همان‌گونه كه امكان پیشبرد و پابرجا نگه داشتن نهاد اخلاق و سیاست ذاتی آن از میان برداشته می‌شود، هستی آن نیز پیوسته با خطر مواجه خواهد بود و نمی‌تواند از فاسد‌شدن و واپاشی برهد.