جامعه‌ی اكولوژیك‌ـ اقتصادی در مقابل صنعت‌گرایی

18 نوامب 2012 یکش

جامعه‌ی آزاد و دموكراتیك، تنها از طریق آگاهی معنایی[یا معناشناختی] بایسته‌ی خویش می‌تواند برقرار باشد. هر واحد اقتصادی، از طریق آگاهی اكولوژیك خویش می‌تواند زیست نماید. واحدها و حیات‌های اقتصادی‌ای كه بر آگاهی اكولوژیك متكی نیستند، عاقبت در درون مدرنیته‌ی كاپیتالیستی ذوب گشته و از زیستن در بطن آن نخواهند رست.

برگرفته از کتاب چهارم عبدالله اوجالان (مانیفست تمدن دموکراتیک)

سلطه‌گری صنعتی مدرنیته‌ی كاپیتالیستی بر روی اقتصاد ـ‌كه معنایی به‌شكل انقلاب صنعتی بدان بخشیده است‌ـ تنها به‌صورت هژمونی‌گرایی اقتصادی برقرار نمی‌گردد؛ بلكه بر روی انحصارگری ایدئولوژیك و انحصارگری در حوزه‌ی قدرت نیز تأثیرات مهمی دارد. به عبارت دیگر، بسنده به اینكه صنعت‌گرایی در معنایی محدود به‌عنوان منطق تكنولوژیك مورد ارزیابی و تحلیل قرار گیرد، منجر به اشتباهاتی اساسی شبیه «تقلیل‌دهی كاپیتالیسم به اقتصاد» می‌گردد. نقش‌ویژه‌ای كه كاپیتالیسم به صنعت‌گرایی بخشیده است، به زانو درآوردنِ عموماً جامعه‌ی اقتصادی و خصوصاً جامعه‌ی زراعی‌ـ روستایی است. صنعت‌گرایی، در این زمینه به‌صورت انحصار ایدئولوژیك و انحصار در حوزه‌ی قدرت عملی می‌گردد. هرچه جامعه‌ی اقتصادی رو به تحلیل می‌رود، قانون بیشینه سود كاپیتالیسم آغاز به كار می‌نماید. این نیز به‌طور مختلط با انحصارگری دولت‌ـ ملت توسعه می‌یابد. تا زمانی كه تحلیل كاپیتالیسم بر روی سه‌پایه‌ی مدرنیته صورت نگیرد، ایجاد اشتباهات و كاستی‌های اساسی به‌نام علوم اجتماعی و در سیاست عملی گریزناپذیر می‌باشد.

به‌واسطه‌ی اقدامات دویست ساله‌ی اخیر، به اندازه‌ی كافی نتایج تحلیل‌رفتن و فروپاشی‌ ناشی از «تحت هژمونی صنعت‌گرایی قرارگرفتنِ» جامعه و اقتصاد انسانی ‌ـ‌كه مطابق قانون بیشینه سود صورت گرفته‌ـ آشكار شده است. یكی از نتایجی كه توسط علم قادر به تشخیص آن شده‌اند این است كه صرفاً تخریب ناشی از گرم شدن گلوبال زمین، هر ساله «قیامت» را نزدیك‌تر می‌نماید. چشمان ذهنیتی كه به سبب شوونیسم صنعت‌گرایانه كور و بی‌بصیرت گشته است، قادر به دیدن ساختار اكولوژیك اغماض‌ناپذیر «جامعه و بافت اقتصادی آن» نیست. نمی‌تواند معنای این ساختار را درك نماید. اجرا و تطبیق‌دهی صنعت‌گرایی بر تمامی بافت‌های اجتماعی(می‌توان آن را عرصه‌ها و نهادهای اجتماعی نیز عنوان نمود) و حیات اقتصادی، كه جهت استمراریابی قانون بیشینه سود صورت می‌گیرد، از خشونت[نظام] قدرت خطرناك‌تر می‌باشد.

صنعت‌گرایی ماهیتاً به معنای اجرای اصول و قواعد نظری‌ـ عملی «فیزیك، شیمی و بیولوژی» بر جامعه و به‌ویژه ساختار اقتصادی آن می‌باشد. این نیز نفی طبیعت اجتماعی‌ كه بسیار متفاوت است را به‌همراه می‌آورد. طبیعت اجتماعی نمی‌تواند نظامی را كه در پی بیشینه سود است، به مدتی طولانی حمل نماید. به‌ویژه كاربست طولانی‌مدت قواعد و مقررات طبیعت ابژكتیو[1]، به معنای خروج از حالت جامعه می‌باشد. فردگرایی كاپیتالیستی این واقعیت را اثبات می‌نماید. قواعد مربوط به سازوكارهای طبیعت اجتماعی مختص به خویش[یا خودویژه] می‌باشند. به‌صورت اخلاقی و سیاسی عمل می‌نمایند. رویكرد صنعت‌گرایانه دیر یا زود ضوابط و سازوكارهای اخلاقی و سیاسی را از بین می‌برد. مسئول بیكاری، بحران و شكاف میان درآمد‌ها در اقتصاد می‌باشد. فاكتورهای اصلی‌ای كه علم اكولوژی را پدید می‌آورند، از همین واقعیت صنعت‌گرایی كه به‌طور خلاصه تعریف گشت، نشأت می‌گیرند. جامعه‌ی عصر صنعتی اگر در كلیه‌ی عرصه‌ها به اكولوژی توجه ننماید، نمی‌تواند حیاتش را ادامه دهد. همان‌گونه كه قوانین اساسی دموكراتیك در راستای محدودسازی لویاتان(هیولای دولت‌‌ـ ملت) هدفمند هستند، چیزی كه هیولای صنعت‌گرایی را محدودیت بخشد نیز اكولوژی می‌باشد. بایستی به‌خوبی دانست كه در دوران پیش از عصر صنعتی، حیات تمامی جانداران و ازجمله نوع انسان نیز، به‌واسطه‌ی شعور و آگاهی غریزی(تیزترین هوش عاطفی) یك حیات اكولوژیك است. جانداری كه اكولوژیك نباشد، نمی‌تواند از نابودی رهایی یابد. بدون شك هر جانداری دارای یك هوش اكولوژیك مختص به خویش می‌باشد. می‌توان صنعت‌گرایی را به‌عنوان عصر عصیان در برابر حیات اكولوژیك نیز ارزیابی نمود. عصیان در برابر اكولوژی نیز به معنای رفتن به سمت «قیامت» می‌باشد. روز قیامتی كه ادیان از دیرباز درباره‌ی آن خبر داده‌اند، اساساً با خروج جوامع از حالت اكولوژیك در ارتباط می‌باشد.

جامعه‌ی خاورمیانه در امر تطبیق‌دهی خویش با حیات اكولوژیك، دارای نقش پیشاهنگی می‌باشد. حكایت‌های آدم‌ـ حوا و نوح خبر از بلایای اكولوژیك می‌دادند. در فرهنگ پیامبری، حیات اكولوژیك نقشی اساسی ایفا می‌نماید. پیامبران، حیاتی خارج‌شده از حالت اكولوژیك را با صفات «محشرآسا، فرعونی، نمرودی و نفرینی» ارزیابی می‌نمایند و این یك قاعده‌ی بنیادین اجتماعی است كه هنوز هم باید مصداق داشته باشد. بدون وجود این قواعد، تداوم‌پذیری جوامع با خطر مواجه می‌گردد. عدم رسیدن فناوری صنعتی موجود در جامعه‌ی خاورمیانه به سطح اندوستریالیسم، علی‌رغم اینكه از هزاران سال بدین‌سو از فناوری صنعتی نیز استفاده می‌نماید، در پیوند با فرهنگ معنوی منطقه و ساختار اخلاقی آن است. عصیان در برابر طبیعت با عصیان در برابر خداوند همسان دانسته شده است. در فرهنگ غرب، عصیان در برابر طبیعت و حكم‌راندن بر آن، از اصول ظهور فلسفه‌ی آنان(فلسفه‌ی دكارت) می‌باشد. اما در جامعه‌ی شرقی همخوانی و سازگاری با طبیعت، از اصول بنیادین است. اقدام علیه طبیعت و دست‌برنداشتن از حكم‌‌رانی بر آن، جوهره‌ی ترقی مدرنیته‌ی كاپیتالیستی می‌باشد. مرحله‌ای كه بدان وارد شده‌ایم، این است كه از هم‌اكنون در تمامی حوزه‌های حیات اجتماعی به مرزهای تداوم‌ناپذیری رسیده‌ایم.

بنابراین سنت اجتماعی خاورمیانه در برابر اكولوژی[یا زیست‌بوم] حساس و هوشیار بوده و با آن همخوانی و سازگاری دارد. وظیفه‌ای كه باید به‌جای آورد این است كه با بازسازی جامعه‌ی اكولوژیك، به تقابل با رویكردهای فتح‌گرایانه، نابودكننده و اشغال‌گر كاپیتالیسم و صنعت‌گرایی پرداخت. سلاح اساسی مدرنیته‌ی دموكراتیك، مبنا قراردادن اقتصاد و جامعه‌ای با ماهیت اكولوژیك است. نقش تاریخی صنعت‌گرایی در خاورمیانه، تحلیل‌بردن و نابودسازی جامعه‌ی زراعی سنتی ده‌ها هزار ساله می‌باشد. جامعه زراعی‌ـ روستایی و اقتصاد مربوط به آن ‌كه تا پنجاه سال قبل نیز بخش اصلی اقتصاد و جامعه را تشكیل می‌داد، در تاریخ متأخر و نزدیك به روزگار ما به سرعت تحلیل داده می‌شود، به سوی ورشكستگی و بیكاری سوق داده می‌شود، در بدهی‌ها غرق می‌گردد و ناچار از مهاجرت می‌گردد. تحلیل‌بردن، فروپاشاندن و پاكسازی، ناشی از خصومتی است كه با این جامعه دارند. بدون ازهم‌فروپاشاندن جامعه‌ی زراعی‌ـ روستایی، قادر به تكرار موفقیت‌های گلوبال كاپیتالیستی كه در سایر مناطق جهان به دست آورده‌اند نیستند، همچنین همانند نمونه‌ای كه اكنون با آن دست‌به‌گریبانند(ترسی كه از جامعه‌ی اسلامی دارند، اسلام‌هراسی[2]) با تهدید رویارو می‌شوند.

در جنگ‌های هژمونی‌گرایانه‌ی امپریالیسم و مدرنیته‌ی كاپیتالیستی در خاورمیانه، صنعت‌گرایی نقشی اساسی ایفا می‌نماید. جنگ‌های صورت‌گرفته بر سر آب و نفت، نمونه‌ای از این جنگ‌ها می‌باشند كه حالت تیپیك یافته‌اند. در آینده، جنگ‌ بر سر آب شدت خواهد یافت. تحول كاپیتالیستی‌محور در امر كار بر روی زمین‌ها و اراضی، یك حوزه‌ی بنیادین دیگر جنگ را تشكیل خواهد داد. جدانمودن روستائیان از زمین را بایستی به‌عنوان یك جنگ درك نمود. هدف فتح دویست ساله‌ی اخیر مدرنیته‌ی كاپیتالیستی، پایان‌دادن به موجودیت فرهنگ زندگی‌ای است كه پانزده‌هزار سال است رودخانه‌ی مادری انسانیت را پدید آورده و بخش اصلی آن را جامعه‌ی زراعی تشكیل داده است. باید گرایش به نسل‌كشی فرهنگی را در همین واقعیت جُست. دفاع از جامعه به معنای آن است كه در برابر نسل‌كشی اِعمالی از سوی مدرنیته، از طریق آزادسازی و دموكراتیزه‌كردن این فرهنگ بزرگ زندگی، از جامعه دفاع شود. هنگامی كه تاریخ تمدن به‌عنوان جنگ‌های انحصارگرایانه ارزیابی گردد، اهیمت حفظ موجودیت جماعت‌های قبیله‌ای و دینی كه فرم‌های اساسی نیروی تمدن دموكراتیك‌اند،‌ بهتر درك خواهد گردید. آشكار است كه وقتی تاریخ تمدن از طریق چنین دیالكتیكی معنا بخشیده شود، به‌گونه‌ای صحیح‌تر می‌توان جنگ‌های كنونی را تحلیل نمود. دیده خواهد شد كه آنچه جنگ‌های عشیره‌ای و مذهبی نامیده می‌شوند، هرچند دچار انحراف گشته باشند، به معنای دفاع جامعه از موجودیت و هویت خویش می‌باشند. نتیجه‌ای كه از این بازگویی پیچیده باید گرفت درك این نكته است: صنعت‌گرایی كه به‌صورت برگزیده‌ترین ابزار رهایی‌بخش ارائه داده می‌شود، یك لویاتان واقعی است.

هنگام بحث از جوامع و تمدن‌های خاورمیانه، دو عنصر اكولوژیك‍[یا زیست‌بومی] اساسی به ذهن متبادر می‌شوند: سیستم سلسله‌كوه‌های توروس‌ـ زاگرس و سیستم‌ رودخانه‌ای نیل‌ـ فرات‌ـ دجله‌ـ پنجاب. جامعه‌ای كه این دو سیستم آن را تغذیه می‌نمایند، هم‌اكنون یكی از تراژیك‌ترین دوران‌های حیات خویش را می‌گذراند. ملی‌گرایی، دین‌گرایی و كمونیسم رئال[3]، همیشه خویش را منجی و رهایی‌بخش نشان دادند. نتیجه‌ای كه به‌وجود آمد این است كه زمان حال، بارها حسرت «بازگشت گذشته» را ایجاد می‌نماید. هنگامی كه تجزیه‌وتحلیل اشتباه‌ باشد، به‌بار آمدن چنین نتیجه‌ای گریزناپذیر می‌باشد. این ایدئولوژی‌های انحصارگر كه به درك مدرنیته‌ی كاپیتالیستی نه به‌عنوان یك «كلیت» و نه «مدت ساختاری» حتی نزدیك هم نمی‌شوند، هنگامی كه نوبت به صنعت‌گرایی می‌رسد، چنان‌كه گویی در نزد خدایی مشترك به همدیگر رسیده باشند، در برابر آن به سجده می‌افتند. چون ایدئولوژی‌های مورد بحث مطمئن هستند كه صنعت‌گرایی(دومین صفت بزرگ خدای سكولار، پس از دولت‌ـ ملت، صنعت‌گرایی می‌باشد) دروازه‌های بهشت را می‌گشاید، به پرستش آن می‌پردازند. بیش از هرچیز با توجه به وضعیت كائوتیك امت این خدای سكولار نوین است كه می‌توان پی برد «حیاتی را كه به‌گونه‌ای اشتباه‌آمیز طرح‌ریزی شده، نمی‌توان صحیح زیست». بدون شك، این خدا بی‌رحم‌تر از خدایان اعصار پیشین است. می‌توان پایان‌یافتن یك فرهنگ حیاتی را كه بیش از پانزده‌هزار سال است برای انسانیت پیشاهنگی می‌نماید، به‌نوعی تعبیر به قیامت نمود. مدرنیته‌ی دموكراتیك به‌عنوان یك آنتی‌تز، هنگام گذار از مدرنیته‌ی كاپیتالیستی ناگزیر است كه در چارچوب این رهنمود تاریخی به مسائل بنگرد؛ برای آنكه خود را به‌عنوان حالت كنونی این تاریخ، به‌گونه‌ای «آزادانه،‌ مساوات‌طلب و دموكراتیك» برسازد و بیافریند، موظف به كسب تمام گفتمان علمی و ساختار سازمانی آن است.

در مرحله‌ی سیصد ساله‌ و قاطعیت‌یافته‌ی سیستم وستفالی(اولین هسته‌ی توازن دولت‌ـ ملت) كه در سال 1648 به‌عنوان راه‌حلی جهت وضعیت كائوتیكِ پس از جنگ‌های دهشتناك مذهبی تنظیم گشته بود، تأسیس اتحادیه‌ی اروپا در نتیجه‌ی درس‌های آموخته‌شده از جنگ‌ها و تخریباتی كه بیلان آن از تمامی تاریخ انسانیت بیشتر بود، آغاز گردید. همان‌گونه كه نظام وستفالی به‌عنوان آنتی‌تز جنگ مذاهب ایجاد شده است، نظام اتحادیه‌ی اروپا نیز به‌عنوان آنتی‌تز نظام دولت‌ـ ملتِ وستفالی ایجاد می‌گردد و می‌كوشد تا قاطعیت دولت‌ـ ملت را نه از طریق انقلاب بلكه از راه رفرم متحول سازد. اتحادیه‌ی اروپا عنوان این پروسه‌اند: رهایی از فاشیسم دولت‌ـ ملت كه طی جنگ جهانی دوم به اوج رسید و منجر به نسل‌كشی گردید، از طریق عملی اصلاح‌طلبانه؛ و برساخت دوباره‌ی خویش به‌عنوان[نظام] حقوقی حقوق بشر و مجمع دولت‌ـ ملت‌های دموكراتیك. اما چون این اقدام را بر مبنایی غلط آغاز نموده است، قادر به ژرف‌سازی اهداف خویش نگردیده و نتوانسته است حتی یك كنفدراسیون بسیار سست‌پایه را نیز تشكیل دهد. دلیلش این است كه از یك ذهنیت كاملاً صنعت‌گرایانه نظیر «اتحادیه‌ی فولاد و زغال‌سنگ»[4] آغاز به كار كرده است. پیرامون چنین اتحادیه‌ای، نمی‌توان حقوق بشر و جامعه‌ی آزاد و مساوات‌طلبی را در چارچوب اهداف دولت‌ـ ملت دموكراتیك ایجاد نمود. مورد مهم این است كه مدرنیته‌ی كاپیتالیستی، در سرزمین مادری خویش نیاز به رفرم را احساس می‌كند. اتحادیه‌ی اروپا پس از آزمودن اینكه نمی‌توان با ساختار هژمونیك قاطع قدیمی، نظام‌ـ جهان را اداره كرد به مرحله‌ی رفرم وارد گردید؛ ورود آن به مرحله‌ی رفرم نیز رویدادی است كه تأثیری تعیین‌كننده بر نظام خواهد نهاد. غیر از اتحادیه‌ی اروپا، هیچ نیروی مدرنیته‌‌ای نتوانسته نیاز به ایجاد رفرم در خویش و قابلیت آن را به‌طور ماهوی نشان دهد و این ناشی از شاكله‌بندی قاطع هژمونی می‌باشد. چنین به نظر می‌رسد كه سایر نیروهای مدرنیته تا زمانی كه به پایه‌های بنیادین نظام پایبند باقی بمانند، چاره‌ی دیگری جز پیروی از اتحادیه‌ی اروپا ندارند.

بنابراین داشتن انتظار تحولی رفرمیستی از خود مدرنیته‌ی كاپیتالیستی‌ای كه دویست سال است تلاش بر استقرار نظام خویش در خاورمیانه می‌نماید، واقع‌گرایانه دیده نمی‌شود. اما در همكاری با اتحادیه‌ی اروپا می‌تواند یك امكان رفرم را تجربه نماید. در این صورت نیز وضعیت بحران‌زده و كائوتیك منطقه پیوسته تعمیق می‌یابد. واقعیت امروزین این قضاوت را تصدیق می‌نماید. به همین سبب جهت رفرم، گذار از نظام اتحادیه‌ی اروپا یك شرط می‌باشد. نه جریان تاریخی خاورمیانه و نه شرایط امروزین اجتماعی آن، جهت رفرم‌هایی از نوع اتحادیه‌ی اروپا مساعد نمی‌باشند. به سبب همین واقعیت است كه راه‌های نوینی جستجو می‌شوند. بارها تأكید نمودیم كه راه‌هایی همچون اسلام رادیكال، جمهوری اسلامی و جماعت‌ها، نه از نظر تئوریك و نه پراكتیك دغدعه‌ی گذار از مدرنیته‌ی كاپیتالیستی را ندارند. كلان‌برنامه‌ی آن‌ها، یك مدرنیته‌ی كاپیتالیستی با جَلای اسلامی می‌باشد. یعنی دغدغه‌ی آنها تصاحب دولت و جامعه بر مبنای مبدل‌شدن به سَلَفی‌های نوین اسلام و یا پروتستان‌(‌كالوینیست‌)های[5] آن است. می‌خواهند چیزی را كه لائیك‌ها از طریق دین سكولار یعنی ملی‌گرایی در پی انجام آن بودند ولی كاملاً موفق به انجام آن نگردیدند، با نقاب اسلامی كامل نمایند. ماهیت‌شان دقیقاً یك چیز است، و آن مدرنیته‌ی كاپیتالیستی می‌باشد.

سوسیالیسم رئال به‌عنوان جناح چپ لائیسیته، بالذاته مسئله‌ای به‌نام مخالفت با مدرنیته ندارد. تمامی چیزی كه می‌خواهد انجام دهد، جایگزین‌سازی كاپیتالیسم دولتی به‌جای كاپیتالیسم لیبرال می‌باشد. نتیجه‌‌ی این امر، ساختن مدرنیته‌ای بی‌رحم‌تر و مخرب‌تر از كاپیتالیسم لیبرال شد.

بنابراین طرح آنتی‌تز مدرنیته‌ی دموكراتیك خاورمیانه در برابر مدرنیته‌ی كاپیتالیستی، جهت گذار از بحران و وضعیت كائوتیكی كه هر روز بیش از پیش تعمیق می‌یابد، در رأس احتمالات معتبر قرار دارد. شرایط تاریخی و اجتماعی خاورمیانه، شانس تحقق این احتمال را افزایش می‌دهد. شعار بنیادینی كه می‌توان در ارتباط با شرایط ملموسِ در حال جریان تعیین نمود، این است: «یا بحران و كائوس مستمر، یا مدرنیته‌ی دموكراتیك!» درس مهمی كه از آزمون اتحادیه‌ی اروپا می‌توان گرفت این است كه یك حلقه‌ی برون‌رفت رفرمیستی برآمده از جامعه‌ی اقتصادی را به‌دست آورده است. با فاصله‌گیری و پیشرفتی كه از اینجا حاصل آید، می‌توان برساخت‌های اجتماعی و سیاسی دیگری را صورت داد. اگر توجه نماییم كه فولاد و زغال سنگ لوازم بنیادین صنعت‌گرایی هستند، بهتر می‌توانیم تضاد آن با جامعه‌ی اكولوژیك را درك نماییم. دلیل ساختارینی كه مانع از رسیدن اتحادیه‌ی اروپا به جامعه‌ی اكولوژیك می‌گردد نیز همین است. اجتماعاتی كه بر مبنای فولاد و ذغال سنگ ساخته شوند، ضداكولوژیك می‌باشند. پیداست كه ایجاد رفرم در نظام به‌تنهایی كافی نیست. البته اگر هدف، جامعه‌ی اكولوژیك باشد!

هنگامی كه در خاورمیانه یك گام امروزین و مشخصِ مدرنیته‌ی دموكراتیك بر مبنای شرایط تاریخی و اجتماعی منطقه برداشته شود، شانس توسعه‌ و بالندگی آن وجود خواهد داشت. البته كه كپی از روی نسخه‌ی خارجی نمی‌تواند موفقیت‌آمیز باشد. اینكه در دویست سال اخیر كپی‌های مدرنیته دچار زحمت گشته‌ و نتوانسته‌اند استوار بمانند، قضاوت مزبور را تصدیق می‌نماید. محیط اكولوژیكی كه جامعه‌ی نوسنگی و آنتی‌تزش یعنی تمدن در آن رشد نمودند، عرصه‌ی تمدن و مدرنیته‌ی دموكراتیك نیز هست. عرصه‌های تمدن مركزی پنج‌هزار ساله‌ای كه در درّه و وادی‌ رودخانه‌های نیل، دجله، فرات و پنجاب ایجاد شده‌اند، امروزه مراكز بحران منطقه‌ای می‌باشند. دولت‌ـ ملت‌هایی كه در دویست سال اخیر به‌عنوان محافظه‌كارترین پایه‌های مدرنیته‌ی كاپیتالیستی ساخته شده‌اند، عامل اساسی این بحران می‌باشند. به سبب اینكه این دولت‌ها قابلیت رفرم‌هایی با پیروی از اتحادیه‌ی اروپا را ندارند، بحران‌ها و فواصل كائوتیك به‌واسطه‌ی شكست‌های شدید در حال رشد هستند. ایالات متحده‌ی آمریكا‌ـ اتحادیه‌ی اروپا كه هژمونی متحد نظام به‌شمار می‌آیند، علی‌رغم تلاش‌های خود، در زمینه‌ی یافتن راه برون‌رفت دچار دشواری گردیده و قادر به بازسازی دولت‌ـ ملت نیستند. این وضعیت هم بحران گلوبال را ژرفا و استمرار می‌بخشد و هم بالعكس از آن تأثیر پذیرفته و پیچیدگی كائوتیك را بیشتر می‌نماید. بنابراین بحران ساختارینِ نظام بیشتر از همه جا در سرزمین مادری تمدن مركزی ماندگاری كسب می‌نماید. گویی انتقامش را می‌گیرد!

نمی‌توان انكار نمود كه یك جنگ جهانی سوم در حال جریان است كه خصوصیات مختص به خویش را داراست. این جنگ، از نظر گستره و مدت‌زمان، از هر دو نمونه‌ی اول عمیق‌تر و طولانی‌تر می‌باشد. پتانسیل خودنوسازی سیستم در منطقه نه یافت می‌شود و نه تشكیل می‌گردد. چیزی كه روی می‌دهد، پوسیدگی و واپاشی است. تحت این شرایط قوی‌ترین احتمال برون‌رفت این است: مدرنیته‌ی دموكراتیك كه تمامی اندوخته‌های فرهنگی سركوب‌گشته‌ی روزگاران گذشته یعنی‌ از زمان توسعه‌ی تمدن سومر ‌ـ به‌عنوان آنتی‌تز عصر نوسنگی‌ـ تا مدرنیته‌ی كاپیتالیستی روزگار ما را مبنا قرار ‌می‌دهد، ابتدا خویش را به‌صورت تز درآورد و سپس به‌عنوان آنتی‌تز علیه نظام كار كند.

چرخه‌ی تزـ آنتی‌تزـ سنتز ناچار است بار دیگر در بطن جریان مركزی تاریخ، به چرخش درآید. به‌طور مشخص می‌توان گفت، نیاز شدیدی وجود دارد تا در زمینه‌ی فرهنگی كه از درّه‌های دجله‌ـ فرات بهره برده و همیشه به‌گونه‌ای كلیت‌مند زیسته است، یك برون‌رفت و ظهور كلیت‌مند دیگرباره صورت بگیرد. این نكته بحث‌ناپذیر و غیر قابل تردید است: ترسیمات ساختگی‌ای كه امروزه مرزهای جمهوری تركیه،‌ عراق و سوریه نامیده می‌شوند، میراث به‌جامانده از هژمونی غالبانِ جنگ جهانی اول یعنی انگلیس و فرانسه می‌باشند؛ و تجزیه‌ی این‌گونه‌ی فرهنگ تاریخی‌‌ـ اجتماعی یك امر ضروری جهت سیاست ژئواستراتژیكی «تفرقه بیانداز و حكومت كن» است. بدون درك عمیق ساختگی‌بودن این مرزها و تمامی نتایج آن، نمی‌توان در هلال حاصلخیزِ تاریخ، اتحادیه‌های فرهنگی بامعنایی را ساخت. بزرگ‌ترین حماقت این است كه قداست این مرزها(نامقدس‌ترین ترسیماتِ شوم و بدیمنِ حاصل از هژمونی بیگانه) را باور كنی و نتوانی نیت و خرد لازمه جهت یك برون‌رفت و گام فرهنگی كلیت‌مند را نشان دهی. مقصود از كلیت فرهنگی، فرهنگی مادّی و معنوی است كه پیرامون ارزش‌های دموكراتیك، آزادی و برابری پدید آید. چنین فرهنگی باید از طریق ذهنیت مبتنی بر «ناسیونالیته‌ای كه ملی‌گرایانه[یا ناسیونالیستی] نیست، دینی‌بودنی كه دین‌گرایانه نیست، اجتماعی‌بودنی كه جنسیت‌گرایانه نیست و علمی‌بودنی كه پوزیتیویستی نیست»، مورد تفسیر واقع گشته و ساخته شود.

ایجاد «كمون زراعت، آب و انرژی دجله‌ـ فرات» به‌عنوان اولین گام در این زمینه، می‌تواند برای پیشرفت كلیت‌مندِ هم تاریخی و هم اجتماعی آن، پاسخ متناسبی باشد. می‌دانیم وقتی كه این اتحادیه ایجاد گردد، جامعه‌ی تاریخی معجزاتی را خواهد آفرید و[همچون گذشته كه] گهواره‌ی همه‌ی قداست‌ها بوده است[، این بار نیز همان نقش را ایفا خواهد نمود]. آشكار است كه این كمون، مبنایی كافی جهت توسعه‌ی جامعه‌ی اكولوژیك‌ـ اقتصادی ایجاد می‌نماید و پتانسیل نیرومندی را تشكیل خواهد داد. همراه با این مدل كمونال اقتصادی، می‌توان در هر عرصه‌ی جامعه كمون‌های مشابهی را ایجاد نمود. مدل «كیبوتص»[6] كه در اسرائیل اجرا می‌شود، نیرویش را از همین خصوصیت كمون می‌گیرد. در سرتاسر تاریخ، حیات اقتصادی اكثراً به شیوه‌ی كمون بوده است. لیبرالیسم كاپیتالیستی هرچند می‌خواهد تحت نام «خلاقیت و اقدام شخصی» مُهر فردگرایی را بر تولید بزند، اما تولید عمدتاً بر اساس واحدهای كمونال و در رأس آن كارخانه‌ها صورت می‌گیرد. تفاوت، در نظام فردگرا و سودمحور می‌باشد. هنگامی كه از سودگرایی گذار صورت گیرد و یا به سطح حداقل كاهش داده شود، این نظم كمونال است كه باقی می‌ماند. نظام كمونال دارای خصوصیات ساختارین جهانشمولی است كه نه‌تنها در عرصه‌ی اقتصاد بلكه در تمامی عرصه‌های اجتماعی مصداق دارد. مسئله‌ی اساسی كمون‌ها این است كه بتوانند اخلاقی و سیاسی باشند و بتوانند از طریق مدرنیته‌ی دموكراتیك، از حالت ارزش‌زدایی‌شدن ‌كه تمدن و مدرنیته‌ی كاپیتالیستی بر آن اصرار می‌ورزد، گذار صورت دهند.

حوضه‌های دجله‌ـ فرات، «آب، انرژی و زمین» لازمه را جهت محصولات زراعی كه نیازهایی اساسی‌اند، در سطح فراوانی ارائه می‌نماید. بدون تحقق كافی این مواد و ملزومات، اجتماعی‌بودنِ اكولوژیك و اقتصادی خاورمیانه قابل توسعه نیست. اما این مواد ساختاری بدون تشكیل یك اندوخته‌ی معنایی ذهنی كه كفایت نماید، به‌خودی ‌خود نمی‌توانند جامعه‌ی ساختاری را تشكیل دهند. در غیر این‌صورت همانند جوامع سوسیال رئال تنها به مدرنیته‌ی كاپیتالیستی خدمت نموده و در درون آن ذوب خواهند شد. سازماندهی آكادمیكِ اندوخته‌ای كه هم در تاریخ و هم در كفه‌ی دموكراتیك مدرنیته تشكیل شده است، جهت انباشت معنای ذهنی می‌تواند سرآغازی سالم باشد. نباید فراموش نمود كه زیگورات‌های سومری و منزلگاه‌های فرزانگان نیپور، بابل، نصیبین، اورفا و بغداد به‌عنوان اولین آكادمی‌های تاریخ، بیانگر واقعیتی هستند كه تمدن بدون آن‌ها نمی‌تواند به‌سر برد. مدرنیته‌ی دموكراتیك بدون آكادمی نمی‌تواند ایجاد گردد. جهان علمی و معنایی نوینی كه باید به‌عنوان آلترناتیو جهان آكادمیكِ گرفتار در بحران مدرنیته‌ی كاپیتالیستی سازماندهی شود، از موارد اغماض‌ناپذیر جامعه‌ی اكولوژیك و اقتصادی می‌باشد. رهایی علم از حالت «انحصار ایدئولوژیك و كاربست‌یابی به‌شكل ابزار قدرت»، تنها از طریق ساختن جامعه‌ی برابر(ضمن تفاوت‌مندی‌)، آزاد و دموكراتیك و جریان‌‌داشتن مختلط این‌ها میسر می‌باشد. هر اكو‌ـ اجتماع، تنها وقتی می‌تواند بامعنا باشد كه بر پایه‌ی آگاهی و سازمان‌مندی‌ای كه از مدرنیته‌ی كاپیتالیستی گذار نموده باشد، ساخته شود. بدون شكل‌گیری «آگاهی، سازماندهی و اراده‌ی عملی‌»‌ای كه از كاپیتالیسم، صنعت‌گرایی و دولت‌ـ ملت‌گرایی گذار نموده باشد، اكوـ اجتماعات و جامعه‌ی اقتصادی نمی‌تواند تشكیل شود. مجزاانگاری «علم و آگاهی» از جامعه، ازجمله تحریفاتی است كه تمدن ایجاد نموده است. این امر، مرتبط است با به بردگی كشاندن جامعه.

جامعه‌ی آزاد و دموكراتیك، تنها از طریق آگاهی معنایی[یا معناشناختی] بایسته‌ی خویش می‌تواند برقرار باشد. هر واحد اقتصادی، از طریق آگاهی اكولوژیك خویش می‌تواند زیست نماید. واحدها و حیات‌های اقتصادی‌ای كه بر آگاهی اكولوژیك متكی نیستند، عاقبت در درون مدرنیته‌ی كاپیتالیستی ذوب گشته و از زیستن در بطن آن نخواهند رست. واحدهای اكولوژیك‌ـ اقتصادی را نباید همچون واحدهایی ناچیز و محروم از فناوری تصور نمود. در صورت لزوم می‌توان پیچیده‌ترین و پیشرفته‌ترین فناوری‌ها را نیز در واحدها و اتحادیه‌های اكولوژیك‌ـ اقتصادی به‌كار برد. حتی واحدهای اكولوژیك‌ـ اقتصادی، واحدهای ایده‌آل فناوری[یا تكنولوژی] هستند. مفیدترین حوزه‌های كاربست اجتماعی فناوری می‌باشند. در جامعه‌ی خاورمیانه، انقلاب فناوری بیش از همه جهت جامعه‌ی اكولوژیك‌ـ‌ اقتصادی لازم می‌باشد. در این معنا، انقلاب تكنولوژیك، اندوستریالیسم‌ستیز می‌باشد. فناوری‌ای كه در خدمت اندوستریالیسم باشد، باعث ایجاد بردگی و تخریب می‌گردد و فناوری‌ای كه در خدمت جامعه‌ی اقتصادی و اكولوژیك باشد موجب شكل‌گیری حیاتی آزادانه‌تر و دموكراتیك‌تر می‌شود. خلاصه اینكه شرایط مدرنیته‌ی دموكراتیك، بامعناترین توازن را میان فناوری و اكولوژی برقرار می‌سازد. به همین سبب مبارزه‌ی ایدئولوژیك، مقوله‌ای غیرقابل اغماض در جنگ بین مدرنیته‌هاست. بدون انجام موفقیت‌آمیز این مبارزه، ماندگاری و شانس حیات مدرنیته‌ی دموكراتیك در برابر مدرنیته‌ی كاپیتالیستی همیشه به‌صورت امید، اتوپیا و احتمالی ضعیف باقی می‌ماند.

این حیات اكولوژیك و اقتصادی جامعه است كه در جغرافیای خاورمیانه از عصر نوسنگی گرفته تا سرتاسر همه‌ی اعصار تمدن، جامعه و فرهنگ مادّی و معنوی را تغذیه نموده است. مدرنیته‌ی كاپیتالیستی توسط «سه سوار محشرانگیز» خود یعنی سرمایه‌پرستی، صنعت‌گرایی و دولت‌ـ ملت‌گرایی، این فرهنگ اجتماعی را پایمال نموده، بر پیكره‌ی آن خنجر زده و آن را دچار ازهم‌گسیختگی نموده است. وظیفه‌ی اساسی‌ای كه باید در برابر این وضعیت به‌جای آورد، مبارزه جهت ساخت مدرنیته‌ی دموكراتیك بر روی سه‌پایه‌ی دموكراتیك‌ـ سوسیالیستی، اكولوژیك‌ـ اقتصادی و اخلاقی‌ـ سیاسی می‌باشد.

 



[1] Nesnel ابژه‌اي

[2] İslâmofobi ترس از اسلام. Phobia به معناي ترس و رعب است؛ ترسي غيرعادي در مقابل يك مقوله، شيء يا وضعيت

[3] reel-komünizm

[4] اولين پايه‌هاي تشكيل اتحاديه‌ي اروپا با تشكيل «اتحاديه‌ي پولاد و زغال سنگ» آغاز گرديد.

[5] Calvinism : يكي از شاخه‌ها‌ي مذهب پروتستان است. نام ديگرش «مسيحيت اصلاحي» است. رهبر و بنيانگذار اين مذهب ژان كالون(جان كالوين) فرانسوي‌الاصل بوده است؛ وي با مطالبي كه در مورد الهيات مي‌نوشت شناخته مي‌شد. كالوينيسم كه محصول دوران اصلاح‌طلبي است، به فعاليت افزون، محافظه‌كاري، تجارت خارجي و امور دنيوي اهميت داده و با رويكردي كه به اخلاق داشت، يكي از فاكتورهاي مهمي بود كه راهگشاي توسعه‌ي كاپيتاليسم در اروپا گشت. از منظر كالون، آدمي بنيانش بر تباهي و گناهكاري نهاده شده و بدون ‌ياري خدا توان خودرهايي ندارد. امروزه كالوينيست‌ها در اين كشورها پرشمارترند: آمريكا، هند،‌ اسكاتلند، آفريقاي جنوبي، اندونزي، سوئيس، كانادا، استراليا و كره‌ي جنوبي.

[6] Kibbutz : كيبوتص در زبان عبري به معناي تعاون است؛ نوعي دهكده‌ي كمونال است كه همه‌ي اموال، ابزار كار و مسكن در مالكيت اشتراكي اهالي آن است. كيبوتص‌ها كمون‌هاي عمدتاً زراعي اسرائيلي هستند. به اين شيوه‌ي زندگي، سوسياليسم دهقاني اسرائيلي هم مي‌گويند. در كيبوتص هر شخص طبق قاعده‌ي مشهور ماركس به اندازه‌ي توان خويش كار مي‌كند و به اندازه‌ي نياز از درآمد عمومي بهره‌مند مي‌گردد. نخستين كيبوتص‌ها در سال‌هاي 1910 تأسيس شدند. كيبوتص‌ها به كُلخوزها(= مزرعه‌ها‌ي اشتراكي) كه در نظام سوسياليسم رئال در شوروي تأسيس شدند شباهت دارد.