ما در جهانی بدنیا آمده‌ایم که...

16 دسامبر 2012 یکش

ولی هر چه که بزرگ‌تر شدیم علت گریه‌هایمان عوض شد، خواسته‌هایمان هم همانطور. ولی اشک‌هامان اشک بود. سیلی‌ها و شکنجه‌ها هم نه برای بیدار شدن، برای خاموش شدنمان تاخته شدند.

تارا برفین

 به نظرمن هر نوزاد با اولین سیلیای که قبلا از زنان مسن خورده و حالا از مامان میخورد اولین جیغ و فریادی که سر میدهد اولین عکسالعمل و سخنی است، که بیان میکند. همهی ما انسانهایی که شانس چشم گشودن در این دنیا را یافتیم یعنی اینکه قربان سقط جنین و یا یک مشکل زایمان نشدیم و مهمتر اینکه در تخم دان کوچکمان جای گرفتیم و پس از طی یک گردش 9 ماه و ده روزه از لانه خارج شدیم، با یک زبان همان سخن را میگوییم. ولی بعدها با آنچه یادمان میدهند این زبان و آن احساسات را به فراموشی میسپاریم. کودکان از چه نژاد، طبقه، ملیت، دین، مذهب، جنسیت و رنگی باشند به هم شباهت دارند و یکی هستند. همه با دیدن مادر لبخندی پر از شادی بر لبانشان نقش میبندد، چون غنچه میشکفند. چشمهایشان برق میزند. هنگام درد، گرسنگی و یا کثیف شدن و یا وقتی خوابشان میآید شروع به گریه کردن میکنند. آنقدر گریه میکنند تا خواستههایشان برآورده شود و اینگونه نیز احتیاجات خود را به ما میگویند. ما آموختیم که سیلی بخوریم و با گریه کردن سخن بگوییم. این اولین زبان ما انسانها است.

ولی هر چه که بزرگتر شدیم علت گریههایمان عوض شد، خواستههایمان هم همانطور. ولی اشکهامان اشک بود. سیلیها و شکنجهها هم نه برای بیدار شدن، برای خاموش شدنمان تاخته شدند. شاید از همان بدو تولد علت گریه کردنمان و آنچه خواستیم بگوییم نیز اعتراض به واقعیتی بود که ناخواسته بدان وارد شده بودیم. ولی بعنوان کسی که متاسفانه از این دوران چیزی به یاد ندارم، تنها با اتکا بر احساساتم می توانم این حدس را بزنم. حالا که ناخواسته به این عرصه پا نهادیم بایستی بناچار میشناختیم این جهانی که خود نیز عضوی از آن شدیم. و ما یعنی انسانهایی که در این سده بدنیا آمدهاند با چه منظرهای روبرو شدیم.

ما در جهانی بدنیا آمدیم که کشتن، مرگ، خونریزی برای نیرومندان و زورگویان یک حق مشروع ولی برای مردم ممنوع است. دولتمردان و نیروهای امنیتی آنها، هر گاه بخواهند میتوانند به زندگی یک انسان و یا صدها انسان پایان دهند، و این نیز تحت نام دفاع از وطن، جلوگیری از جرم و یا دفع دشمن انجام میشود. ولی وقتی کسی مدنی قتلی بکند، باید مکافات این کردار خود را با سالها دربندی و یا اعدام بپردازد.

ما در جهانی بدنیا آمده ایم که دزدی و غارت ممنوع میباشد ولی آب و نانی را که با هزاران زحمت و دست رنج تهیه می کنیم، از طرف دولتمردان به یغما برده میشود. با مالیاتی که از همهی اموالمان گرفته میشود، جیب دزدان و راهزنان قانونی پر میشود.

ما در جهانی بدنیا آمدهایم که هرگز حاصل دست رنجمان را نگرفتیم که هر چقدر کار کردیم چه در کارخانهها چه در اداره و یا مزرعهها، زحماتمان اربابان را پولدارتر کرد و خود بیشتر دچار فقر و گرسنگی.

ما در جهانی بدنیا آمدهایم که ندانستیم برای چه به جنگ و سربازی فرستاده میشویم، در این راه جان سپردیم ولی فرمانده و سیاستمدارانی که تصمیم جنگ را صادر کردند، پس از کشته شدن هزاران تن از ما قرارداد صلح را بستند بدون اینکه به ما توضیحی بدهند.

ما در جهانی بدنیا آمدهایم که نژاد، دین، مذهب، رنگ پوست، زبان، عشیره و باورهایمان مدرکی دال بر مجرم بودنمان شمرده شد و به هزاران جرم محکوممان کردند.

ما در جهانی بدنیا آمدهایم که در دبستان، مسجد و کلیسا یادمان دادند که سرود و آیهی برتر بودنمان را حفظ کنیم و هر گاه با دشمن (دیگری) روبرو شدیم، برای مغلوبکردن وی هر عملی را مباح، حتی مقدس بدانیم.

ما در جهانی بدنیا آمدهایم که ضعیفان و اقلیتها هیچ حرفی برای گفتن، برای زیستن ندارند، لذا باید ما نیز برسرشان بکوبیم تا اگر شد جای بیشتری را خالی کنیم. پرچم و شعار نیز ما را در راه کشتن و قتلعام یاری میکنند.

ما در جهانی بدنیا آمدهایم که دروغ و دو رویی خلاقیت محسوب شد و ناروا گفتن یک شایستگی. برای همین هم به سیاستمدارانمان از ته دل آفرین گفتیم و با وجدان راحت انتخابشان کردیم.

ما در جهانی بدنیا آمدهایم که از ناخن پا تا فرق سرمان از سوی دیگران (مدسازان سرمایهدار) شکلدهی شده و چیزی از ما باقی نمانده است. با این همه براحتی به تماشای خود در آینه پرداختیم.

ما در جهانی بدنیا آمدهایم که اندیشه، فلسفه و خدمت به ترقی انسان در میان صفحههای تار تاریخ، گرد گرفت و بیتوجهی و هوسبازی تنها سرگرمیمان شد.

ما در جهانی بدنیا آمدهایم که روان، احساسات و رفتارمان زیر میکروسکوب یک پزشک به بخشهای متنوع تقسیم شد و چیزی به نام کل، باقی نمانده است. بوسیله دکتر و داروها بیمارمان میکنند و به همان وسیله نیز مداوا.

ما در جهانی بدنیا آمدهایم که با بوی گند غیر قابل تحمل، به مرگ همسایه به مرگ همسایه پی میبربم. گربهی توی کوچه بیشتر از کودکی که زیر پل نزدیک خانه گرسنه خوابیده، توجه ما را جلب میکند و ما را به ترحم در میآورد.

ما در جهانی بدنیا آمده ایم که شعر، نوشتن و سراییدن یک ترانه، صدای دلمان نیست، بلکه فراخوانی جهت اندوختن پول و ثروت است.

ما در جهانی بدنیا آمدهایم که فقط مصرف میکنیم و نابود. زندگی پیرامونمان را از سبز و آبی به خاکستر و سیاهی نقاشی میکنیم. تا با اندیشههایمان همخوانی داشته باشد.

ما در جهانی بدنیا آمده ایم که همه روسپی (فاحشه) شدهایم و دل و خیالهایمان را همچون کالایی عرضه کرده و روزانه مورد تجاوز حاکمان قرار میگیریم.

ما در جهانی بدنیا آمدهایم که توانایی شنیدن نالههای همدیگر را نداریم. گلوی حقیقت را بغض میگیرد و گریهها بیزبان میشود. باز هم اشکهامان اشک است ولی ما دیگر همان کودک معصوم و همان انسان طبیعی نیستیم.

ما در جهانی بدنیا آمده ایم که علیرغم همهی پلیدی و تیرهگی ها هنوز کودکان میخندند و خنده بیآلایش و منزه است. در نهانمان هنوز کودکی زنده است و گریهاش از سر اعتراض به این جهان است. این عصیان را هرگز پایان نداده. یعنی امیدی برای فراگرفتن زبان اصلیمان داریم.     

ما باید در جهانی زندگی کنیم که ...