تعریف اختصارِ اصطلاحات تمدن و قدرت از دیدگاه رهبر خلق کُرد؛ عبدالله اوجالان

30 دسامبر 2012 یکش

قدرت به سبب اینکه خویش را با پدیدهی مدیریت همسان نشان میدهد، غیرقابل چشمپوشی مینماید. هنگامی که قدرت از رهبریت جامعهی طبیعی متمایز گردد، دیده خواهد شد که بعنوان غدهای سرطانی به بدنهی اجتماع نفوذ کرده است

تمدن

اصطلاح تمدن بیشتر جامعهای را تعریف مینماید که در مقطع طبقه، شهر و دولت میباشد. برپایی شهر و تکوین طبقاتی و دولتی کاتاگوریهای اساسی جامعهی متمدن میباشند. این جامعه، جامعهای است که در آن طبقات ایجاد شده، دولت تشکیل شده و برپایی شهرها در آن رواج یافته است. پدیدههای طبقاتیشدن موجود در جامعهی کلان و قبیلهی مساواتگرا با وضعیت توسعهی ملموس و تاریخیاشَ، برپاییِ شهری که بالاتر از جامعهی زراعی ـ روستایی تشکیل شده و تکوین دولتی که در بطن جامعهی هیرارشیک وجود دارد، کاراکتر تمدن را تشکیل میدهند. جامعهی متمدن، علاوه بر مناسبات همزیستی طبیعت ـ جامعه، با توسعهی یکجانبهی رابطهی حکمرانی در طبیعت اجتماعی و رسیدن آن به صورت چالشی ملموس میگردد که به تدریج شدت مییابد. در جامعه پدیدههای ساختاری، معانی، اخلاق و عواطف زیباییشناسانه را توسعه میدهد. بسیار جای بحث است که تمدن از نظر جامعه یک پیشرفت مثبت میباشد و یا منفی؟ به نظر آنانی که تاریخ را از زاویهی قشر فرادست و استعمارگر برمیسازند، تمدن یک پیشرفت بزرگ تاریخی بوده و حتی خود تاریخ میباشد. لیکن از نظر آنانی که خویش را بعنوان اقشاری تعریف میکنند که تحت فشار و استثمار زندگی میکنند، به عنوان فلاکتی بزرگ و از دست رفتن اتوپیای بهشت ارزیابی میگردد. مورد صحیح نیز این است. در جامعهای که عمیقاً دچار این چالش است، به اقتضای طبیعت اجتماعی اندیشه، اخلاق و عواطف زیباییشناسانه متفاوت میگردند. تشکیل جهانهای نهادی و معناییِ از هم گسیخته و چالشدار، اقتضای تمدن میباشد. جنگها بیشتر از هرچیز بیانگر این واقعیت هستند. وجود اعمال اجتماعی نظیر جنگ که در آن نابودی فیزیکی بصورت شدید در جریان است، تنها میتواند بیان جامعهای باشد که عمیقاً دچار تجزیه گردیده است. از هم گسیختگی معنایی نیز بیانگر جنگ ایدئولوژیک میباشد که این نیز جنگ هژمونیکی است که به اندازهی جنگ فیزیکیای مؤثر میباشد که بصورت شدید در جامعهی متمدن جریان دارد. جناحهای چالشدار جامعهی متمدن، تفاوتهایش را از طرفی با جنگهای ایدئولوژیک، فیزیکی و نهادی مطرح نموده و از طرف دیگر از ابراز وجود خویش بعنوان تمامیت ساختار و معناهایی امتناع نمیورزند که فرادست و مستمر میباشند. ادعا دارند که جامعهی واقعی از آنها تشکیل شده و جامعه خویش را بدین صورت هستی میبخشد. عصر تمدن هر چه خویش را در داخل بصورت مقاطع و نهادها و معانی متفاوت نشان دهد، واقعیت اساسیاش اینگونه باقی میماند.

پدیدهی اساسی که در توسعهی جامعهی متمدن مشاهده میشود، این است که جامعهای را که خود در بطن آن رشد نموده در درون ابزارهای خشونت و استثمار به تدریج بلعیده و به تحلیل برده و در پیوند با همین پدیده رابطهی اکولوژیک ـ همزیستانه با طبیعت اول را از میان برداشته و آن را تنها بصورت یک منبع درآورده و به تدریج مصرف مینماید. در این وضعیت پرسش امروزین این است که آیا جامعه به سبب چالشهای درونی فرو خواهد پاشید یا به سبب چالشهای اکولوژیک؟ مورد صحیح نیز این است که اگر تحولی ریشهای و مثبت در تمدن ایجاد نشود، هر دو طبیعت اول و دوم که تحت تأثیر هر دو چالش باقی ماندهاند، نخواهند توانست از دچار شدن به فلاکتهای بزرگ رهایی یابند. ارزیابیهایی از این نوع که جوامع بدون تمدن قادر به حیات نبوده و جوامعی که متمدن زندگی میکنند جوامعی غنی و قوی میباشند، ایدئولوژیک بوده و بیشتر بازتابی از پارادایم قشر ممتاز حاکمیتگرا و انحصارگر استثمارگر میباشند. تمامی محافل مؤثر علمی سطحی که طبقاتیشدن، ایجاد شهرها و تکوین دولتی بدان رسیده را بعنوان سرطان اجتماعی (سرطان بیولوژیک نیز با این واقعیت در ارتباط میباشد) ارزیابی مینمایند. در این مورد نشانههای بیش از حدی وجود دارند. توسعهی تسلیحات هستهای، تخریب محیط زیست، بیکاری ساختاری، جامعهی مصرفی، رشد بیش از حد جمعیت، سرطان بیولوژیک، بیماریهای جنسی و نسلکشیهای رو به افزایش از نمونههای سرآمد این نشانهها میباشند. بنابراین تمدن ـ مدرنیتهی دموکراتیک که تمدن چالشدار و سرطانی موجود را از کاراکتر حاکمیتگرا و استثماریاش خارج کرده و متحول خواهد نمود، به تدریج به عنوان راه برونرفت از این وضعیت بصورت آلترناتیو درمیآید. کار صحیح این است که بجای تلقی فروپاشی تمدن کهن همچون فروپاشی  تمامی انسانیت، آن را بصورت توسعهی تمدن دموکراتیک و درآمدن به حالت سرآمد ارزیابی نمود. در این وضعیت دانستن این مسئله مهم است که فرهنگهای اجتماعی ماندگارتر بوده، فرهنگها دارای توان متحول نمودن تمدنها بوده و قابلیت هم متفاوت نمودن و توسعهی تمدنها و هم متحول نمودن بنیادین آنها را دارند. نهتنها باید فروپاشی تمدن در یک جامعه را بعنوان شکست ریشهای ارزیابی ننمود، بلکه اگر این فروپاشی راهگشای هم توسعهی ساختاری و هم معنایی فرهنگ شده باشد، باید آن را بصورت رویدادی بسیار مثبت تلقی نمود. اگر این رویداد راهگشای تحول در تمدن شده باشد، میتوانیم آن را بعنوان رهایی بنیادین و رسیدن به حیات آزاد تفسیر نمائیم.

ـ قدرت

اصطلاح قدرت، در صدر اصطلاحاتی است که در درک واقعیت اجتماعی بیشترین دشواری را ایجاد نموده و راهگشای مقولات چالشدار و اشتباهآمیز گشته و بعنوان مضمون و شکل، تعریفناپذیر میگردد؛ بر تعریف حاکمیتی که در سرشت آن است نیز بازتاب یافته، در برابر تعریفی واقعگرایانه مقاومت نموده و خویش را آشکار نمینماید. خویش را چنان عمومی کرده و بر خویش صورت مطلق میبخشد که انگار پدیدهای خنثی اما غیرقابل چشمپوشی و الهی میباشد. صحیحترین مورد این است که قدرت اجتماعی را بصورت استثمار اقتصادی و امکان (پتانسیل ) نیرویی تعریف نماییم که تمرکز یافته است. امکان استثمار و نیروی اندوختهشدهای میباشد که در تمامی کانونهای ساختاری و ذهنی جامعهی قدرتی انگار به یک کاراکتر ژنتیک (همانند  (DNA دست یافته و نیروهای اجتماعی که مکانیزمهای قدرت مذکور را به دست گرفتهاند از طریق دولت تاریخیِ محسوس، اقشار ممتاز و طبقات استثماری را تشکیل میدهند. درک همیشگی قدرت بصورت فرصت حفظ کردن پتانسیل تشکلهای طبقاتی و دولتی، حائز اهمیت فراوانی است. هنگامی که پتانسیل قدرت صورت محسوس کسب مینماید، یک نوع خاص از طبقهی استثمار اجتماعی (بردهداری، فئودالی، بورژوازی و غیره) را تشکیل میدهند که دولت و یا اقشار ممتاز حاکمش بر آن اتکا میورزند. میتوان قدرت را هم بعنوان پتانسیل قدرت انتلکتوئل نیز تلقی نمود. دیگر فاکتور مهم در تحمیل خویش بر جامعه بعنوان اجباری، مطلق و ضرورت همیشگی، همسان نشان دادن خویش با نیاز به مدیریت طبیعی اجتماعی میباشد. قدرت به سبب اینکه خویش را با پدیدهی مدیریت همسان نشان میدهد، غیرقابل چشمپوشی مینماید. هنگامی که قدرت از رهبریت جامعهی طبیعی متمایز گردد، دیده خواهد شد که بعنوان غدهای سرطانی به بدنهی اجتماع نفوذ کرده است.

تشخیص تفاوت میان قدرت و دولت نیز حائز اهمیت است. در حالیکه قدرت در جامعه گستردهتر بوده و در تمامی منافذ نفوذ کرده است، دولت بیانگر هویت قدرتی محدودتر و قاعدهمندِ ملموس میباشد. دولت یک شکل قدرتی است که تحت کنترل بیشتر قرار گرفته، مقرراتی برایش وضع شده، به تدریج حقوقی شده و اهتمام به خرج میدهد که مشروعیت کسب نماید. میتوان قدرت را بعنوان یک وضعیت حکمرانی عمومی ارزیابی و بیقدرتی را نیز بعنوان یک وضعیت بردگی عمومی مورد قضاوت قرار داد. اشکال متفاوت قدرت و بردگی در ارتباط با خصایص عمومی دولت بوده و از آن بهره میبرند. میتوان اینها را بعنوان نقطه مقابل آزادی نیز مورد قضاوت قرار داد. به میزانی که در جامعه پتانسیل قدرت وجود داشته باشد، محرومیت از آزادی وجود خواهد داشت. به میزانی که قدرت کاهش داده شود، آزادی توسعه مییابد. باید توجه بسیاری به طلبی نمود که در جامعه نسبت به قدرت وجود دارد. به میزان شیوع این طلب، خودکامگان کوچک اجتماعی بوجود میآیند. این نیز به از میان برداشته شدن کامل دموکراسی منجر میشود. هنگامی که استبداد ـ به مثابه یک بیماری قدرت ـ همانند نمونهی هیتلر خارج از کنترل خارج باقی میماند، به راحتی بصورت دیوآسا ظاهر میشود. در تاریخ دیده شده که استبداد ـ که در اشکال مدیریت  خودمدار ایجاد شده و بعنوان غدههای فاشیسم اجتماعی به حیات ادامه میدهد ـ در مقاطع قدرت کاپیتالیستی به سرعت بزرگ شده و در تمامی منافذ اجتماعی نفوذ کرده و بعنوان مدیریت نیروی توتالیتر اجتماع صورت ملموس کسب مینمایند. شکلپذیری قدرت به شیوهی دولت ـ ملت در پیوند  با رژیم کاپیتالیستی  ـ فاشیستی بوده و بیانگر صورت پیشین آن میباشد. ـ ...

 برگرفته از مانفیست تمدن دمکراتیک (کتاب پنجم) اثر رهبر خلق کُرد عبدالله اوجالان