شوق دیدار

09 آگوس 2013 جمع

می‌دانم حتی در سکون ابدیت خویش به سوی آزادی می‌شتابی و غُل و زنجیر از بنیاد اندیشه‌ات بر می‌کَنی

شاید که نتوانم افکار خود را دربارهی این شخصیت والا بر زبان آورم، و یا در بیان حقیقتی که قصد گفتنش را دارم ناتوان بمانم. اما ضروریست که همواره انسان رفاقت صادقانه را آنچنان که بوده برای تاریخ انسانیت بازگو نماید. هنگامی که تصمیم گرفتم دربارهی ایشان مطلبی بنویسم، به سختی قلم را در دست گرفتم و به خود گفتم: آیا میتوانم درست حق مطلب را بیان کنم یا تا چه اندازه میتوانم حق آن را ادا نمایم.

زبان تا چه اندازه توان بیان حقیقت رفاقت تو را دارد؟ هرگز در تاریخ خلقمان فراموش نخواهی شد. میتوانم بگویم برای بار اول بود هنگامی که عکس گریلایی را نزد رفیقی میدیدم، بسیار توجهام را جلب کرده و [بیاختیار] پرسیدم که این رفیق کیست؟ و نخستین بار بود که عکس رفیق "شهید رستم جودی" را دیدم، بسیار مشتاق بودم که از نزدیک این فرماندهی گریلا را ببینم، بدین سبب تصمیم گرفتم که به صفوف گریلا بپیوندم. اسم و شهرت رفیق "رستم" به عنوان پیشاهنگی آزادیخواه، بیشتر مرا به بسوی کوهستانهای آزاد جذب مینمود.

این برایم خیال و آرزویی شده بود که در کوتاه زمانی این پیشاهنگ آزادیخواه خلق کُرد را ملاقات نمایم. هنگامی که به کوهستانهای آزاد رسیده و نخستین بار هوای آزادی را تنفس کردم، رفیقی از من پرسید؛ درون سازمان اولین کسی را که میخواهی ببینی کیست؟ گفتم: میخواهم رفیق "رستم" را ببینم. آن رفیق با حالتی شوخی و متعجب گفت: چرا؟ به او گفتم این خیال و آرزوی نخستین من بوده که این شخصیت پیشاهنگ کُرد را از نزدیک دیده و بیشتر بشناسم. سپس آن رفیق گفت: زیاد کنجکاوی نکن، تو رفیق "رستم" و همهی رفقای فرماندهی دیگر را نیز خواهی دید، زیرا این رفقا بسیار فعالند، به هرجای رفته، در همهی کارها مشارکت نموده و در همهی سطوح مبارزه جای دارند. از شنیدن این سخنان بسیار خوشحال شدم. در کوههای آزاد کردستان با رفقای مبارز بسیاری آشنا گشتم، بیشتر اوقات زندگی گریلا در حرکت و رفتن از جایی به جایی دیگر سپری شده و هر روز، روزی تازه و متفاوت است، و هیچ لحظهای در زندگی گریلا تکراری نمیگردد.      

      پس از چهار سال زمانی که به دورهی آموزش آکادمی مظلوم دوغان رفتم، برای نخستین بار و اولین کسی را که در آکادمی ملاقات کردم رفیق "رستم" بود. همان طوری بود که خیال میکردم بسیار با روحیه خوشحال و سرشار از هیجان بود، تا حدی که این هیجان و روحیه بر محیط پیرامون تاثیر میگذاشت. روحیه و هیجانی وصفناپذیر در من نیز پدیدار شد. قد بلند و خوشرو بود و هر کس به راحتی میتوانست کاراکتر و مبارز PKK بودن را در ایستار ایشان به تماشا بنشیند. تمامی رفقا خودشان را به ایشان معرفی کردند زمانی که نوبت به من رسید گفت: اسم شما چیست؟ من هم خودم را معرفی کردم، پرسید چرا پسوند نامت جودی است؟ من نامم را از کوه جودی الهام گرفتم. رفیق رستم با لبخندی بر لب گفت ما نام مشترکی داریم. پس از آن تقسیمات رفقا را برایشان خواند. زبانی که در آموزش بکار گرفته میشد هم کُردی و هم ترکی بود. کسانی که به علت اعمال سیاست آسیمیلاسیون از سوی دشمن از نعمت فهم زبان مادری بینصیب بودند جهت درک بهتر مفاد آموزشی در آکادمیای شرکت میجستند که آموزش به زبان ترکی بود. من از این شانس برخوردار بودم که زبان مادریم را چون گنجینهای به دل داشتم به همین خاطر در آکادمیای ماندم که آموزش به زبان کُردی ارائه میشد. رفیق "رستم" در مدیریت این آکادمی جای گرفته و برای اینکه هر رفیقی در مسیر شناخت فکر و فلسفهی رهبر آپو به پیشرفت دست یابد تلاش بسیاری به خرج میداد، به خصوص من که نسبت به دیگر رفقا زمان کمتری از الحاقم به جنبش گذشته بود، از طرفی تعداد انگشت شماری از هم سن و سالان من در دورهی آموزشی حضور داشتند. [رفیق رستم] برای درک بهتر آموزش بسیار کمکحال من بودند. علیرغم بیماریای که داشتند هرگز آن را مانعی در برابر خود احساس نکرده و آنچه را که همیشه مبنای کار و فعالیتهای خویش قرار میداد شیوهی کارآمد نمودن سیستم آموزش بر بنیان آموزههای رهبر آپو و حیات حقیقی و آزاد بود. رفیق رستم از آن دسته از رفقایی بود که خویش را به سطوح عالیه رفاقت رسانید، این سطوح هم در پندار و هم در گفتار و کردارش، خود را بر چشمها عیان میساخت. رفیق رستم در بعد ایدئولوژی آپویی خویش را به سطحی رساند که نه تنها برای چارهیابی مسئلهی کردستان بلکه برای حل مشکلات تمامی خاورمیانه پاسخگو بود. به همین خاطر هر یک از رفقا در قلب خویش جایگاهی ویژه و عظیمالشانی را به یاد و خاطرهی رفیق رستم اختصاص دادهاند. یاد و خاطرهاش برایمان تا به ابد جاودان است و هیچگاه فراموش نخواهد شد. زیرا ایشان از بزرگترین ارزشهایمان و بخشی از حقیقت تاریخ آزادیخواهی و مقاومت کردستان است.

من برای آخرین بار رفیق رستم را در منطقهی "خنیره" ملاقات کردم از احوالم پرسید و گفت: من میروم شاید که همدیگر را نبینیم، میخواهی چیزی بگویی؟ پاسخ به این پرسش برای من بسیار مشکل بود من گفتم: رفیق رستم این حرف را نزن. پاسخ داد نه این هم بخشی از واقعیت زندگی است باید از آن ناراحت نشوی و سپس گفت مواظب خودت باش. ما هر قدر هم به لحاظ فیزیکی قادر به رویت رفیق "رستم" نباشیم اما همیشه در دل و جان ما پاینده و جاودان خواهد ماند. وظیفهای که انجام آن دِینی بر گردن ملیتان پکک خواهد بود این است که پرچم حزب شهدا را برافراشته و رهرو این راه مقدس باشیم و مدام از این حقیقت صیانت به عمل آوریم.

نقرهگونترین ستاره در سیاهترینِ شبها

مونس قطرات باران در دریای نیلگون

میدانم حتی در سکون ابدیت خویش به سوی آزادی میشتابی و غُل و زنجیر از بنیاداندیشهات بر میکَنی

بدان که تنها نیستی

 هزاران با تو همراهاند

صدها کس پوشیده بر مژگان

 و صنمهایی که تکه تکه گشتند

آذرخش انتقامت را بر دیده میگسترانند

اکنون بر شانههای شهر در جریانی

بلندای جودی را حسرت دیدار تو در دل است

هان... فردا، تاریخ زدودن خیانت از خاطره را بانگ بر آرد.  

 

"شیلان جودی"